سال هفتم

21 تير 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عطاءالله آشتيانی

ata_ashtiani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

من كشتم‌اش!

دو داستانك

عطاءالله آشتيانی

 

1

آتش به آتش سيگار می‌کشيد. پشت اُپن آش‌پزخانه نشسته بود و دست‌اش را زير چانه‌اش ستون کرده بود و به پنجره‌ی روبه‌روی خودش نگاه می‌کرد. سيگارش را در جاسيگاری می‌تکاند و هر از گاهی خميازه می‌کشيد. چند شبی بود که اصلا نخوابيده بود. تنها صدای تيک‌تاک ساعت در خانه بود. چيزی عذاب‌اش می‌داد که حبس خانه‌گی هم راضی‌اش نمی‌کرد. صدای تلفن می‌آمد، کسی نبود آن را بردارد. تلفن روی پيغام‌گير رفت: "الو! کجايی؟ زنده‌ای؟ مُردی، چی کار کردی؟ اگه خواستی يه سر بيا پيش من. خداحافظ!" سيگاری آتش زد. جاسيگاری ديگر جايی برای خاموش کردن نداشت. بوی تعفن و سيگار خانه را پر کرده بود. پنجره‌ی روبه‌رويش فقط يک منظره را نشان می‌داد. بالای يک تپه چراغی قرمز روشن بود و بالاتر از آن آسمان سياه‌تر از هميشه بود. شايد چراغ مرز آسمان و زمين بود. تلفن دوباره زنگ زد. زنی آن ور خط می‌گفت: "تو رو خدا جواب بده! خواهشا گوشی رو بردار، يه چيزی بگو! می‌دونم خونه‌ای، اون بی‌تقصيره!" از چند روز پيش که با مردی به خانه آمد، ديگر بيرون نرفت. دست‌اش زير چانه‌اش همان طور ستون بود و به پنجره‌ی روبه‌رويش خيره شده بود. گاه‌گاهی به کف آش‌پزخانه نگاه می‌کرد و دوباره چشمان‌اش به طرف قاب پنجره می‌رفت و پکی عميق به سيگارش می‌زد. در قاب پنجره فقط قرمزی چراغ پيداتر بود. چراغی که بوی خون و رنگ خون را تداعی می‌کرد. آخرين سيگارش را در قرمزی دلمه‌شده‌ی کف آش‌پزخانه خاموش کرد. بوی تعفن خانه را از جا برداشته بود و به طرف آن چراغ می‌برد.

تلفن را برداشت و شماره‌يی گرفت و گفت: "من کشتم‌اش، همين‌جاست!"

 

2

سی فروردين 87

از سر کار آمد، حمام رفت. شام خورد. به تپانچه‌ی پدر بزرگ نگاهی کرد و در فکر فردا بود که خواب‌اش برد.

 

سی‌ويك فروردين 87

صبح بيدار شد. شانه‌يی به سرش کشيد. لباس مرتبی پوشيد. عطر کلاسيک دِرک را به خودش زد و به تپانچه‌ی پدربزرگ نگاهی کرد و رفت. در راه به بيل‌بوردی برخورد که برای‌اش جالب بود: «طرح مبارزه با سگ‌های ول‌گرد از ساعت يازده شب، نيروی انتظامی»

 

سرِ کارِ قهرمان داستان

قهرمان داستان: سلام، بفرماييد!

خانم جوان: سلام!

- دير کردين!

- ترافيک! از اون ور تا اين ور شهر بايد بيام.

- دفترچه‌تون رو بدين.

- بفرمايين.

- حقوق‌تون زياد شده، همه‌ش رو بدم؟

- اگه لطف کنين!

- پول يا چک بانکی؟

- صد تومن پول، بقيه‌ش رو چک بانکی.

- بله، اجازه بدين! اين‌جا رو امضا کنين.

- بفرمايين.

- بله، اين هم پول و چک‌هاتون.

- مرسی، ممنون‌ام. خداحافظ!

- به سلامت!

تا دم در بانک با نگاه بدرقه‌اش کرد. از روی فيش بانکی چيزی را يادداشت کرد.

 

خانه‌ی قهرمانِ داستان

يادداشت را آورد. هر چه خواست زنگ بزند، نتوانست. گيج، گم، مبهوت! ياد پدربزرگ به خير! می‌گفت: "هر مردی که تصور کرد دل‌اش در بند است، بايد کشته شود." خودش را هم کشت. چرا؟ کسی نمی‌داند. ابتدا مادربزرگ مرد، بعد هم او.

 

ساعت يازده و نيم، خانه‌ی قهرمان داستان

- تو هم بايد بميری.

- نه نمی‌خواهم.

- اين‌جا من دستور می‌دهم، نه تو! من دانای کل هستم. بلند شو! تپانچه‌ی پدربزرگ در انتظارت است. تپانچه را در دهان‌ات بگذار!

آتش، شليک! صدای شليک گلوله در فضا پيچيد.

 

بيرون از خانه‌ی قهرمان داستان

چراغ قرمز گردان نيروی انتظامی تاريکی کوچه را در هم شکست. سربازی تفنگ به دست داد می‌زند: "قربان! من کشتم‌اش، سگ هار بود."

 

Ç