|
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
زيبايیشناسی شكنجه صالح تسبيحی
اشاره: همچنانكه جسميت دادن به خيالات به عنوان مشخصهی فرهنگي-تاريخی در روح هر ايرانی وجود دارد، و در بيشتر كاشیكاریهای پرشكوه مساجد و معماریها، شعر سنتی و موسيقی موزون خودنمايی میكند، خشونت نيز به عنوان خصيصهيی فرهنگی كه ريشه در تاريخ دارد، اكنون جزء جدايیناپذير روان هر ايرانیست. خشونت گاه در رفتار فردی ما و گاه به شكلی جمعی بروز میكند و من بر آنام كه با بررسی مصداقهای اين خشونت به بررسی آن بپردازم.
خشونت با انسان زاده میشود. هوای عفن و آب متعفن رحم، و حتا به عقبتر اگر بازگرديم، خشونتی كه در عمل جنسی هست، همه با نطفه شكل میگيرد و جنين غوطهور در خون و لجن با همزاد خود به دنيا میآيد. تاريخ به آدمی روشهايی شناسانده كه امكانات طبيعی آدمی آنها را تثبيت كردهاند. بنا بر اين تاريخ به خشونت بدوی آدم غارنشين كه روز به شكار میرفت و شب گوشت خونين شكار را به دندان میكشيد، سنگ صيقل زده است. لذت و احيانا عشق را چاشنی عمل جنسی كرده و زندهگی شهری ما را از اعمال خشونت مستقيم به حيوانات معاف كرده است. نيز فرهنگ سياسی با عبور از قرون وسطا، دموكراسی، عدالت، حق شهروندی، حقوق بشر و قانون را بنيا نهاده تا دشنهی خشونت كندتر شود.
هنوز اين كند كردن ادامه دارد و همچنان در جريان است. همچنان هر از گاه قانونی تصويب و اعلام میشود كه در آن مثلا اعدام كردن در خيابان و جلو مردمان ممنوع و منع میشود. هرچند تصوير گيوتينها و طنابهای اعدام هرگز از چهرهی تاريخ زدوده نخواهد شد، اما تا آنجا كه شهر آرام است و جنگی در كار نيست، چنگال و دندان خشونت در كنام و دشنهاش در نيام است، اما تيز و آماده است و با كوچكترين بینظمی به شكل باتوم، پارهآجر، گاز اشكآور و دوست قديمی خود گلوله، از غلاف بيرون میخيزد و تا چهرهاش تر و سرخ نشود، آرام نمیگيرد. همچنان آن طفل آغشته به خونابه، برای آنكه نفس كشيدن در دنيای زندهگان را بياغازد بايد به تناش ضربه زد و گريستن هنوز نشانهی آغازين حيات است. تيرهای سفيركشان گذرنده و نالههای گوسفندی در كشتارگاه چه همساناند. و بعيد نيست برای آنكه سر حيوان را میبرد، نمنم عادی شود و بتواند سر انسانی ديگر را نيز از تن جدا كند و ككاش هم نگزد. اسلحه آرامترين و مطيعترين موجود جهان است. در آغوش صاحباش جای میگيرد و فرمان او را میبرد. اسلحهی سرد هرگز از سرما نمی لرزد و تيز میماند و برای اسلحهی گرم هرچه انتظار بكشی بیفايده است و سرد نمیشود. سرنيزه اما از همه شگفتتر است. سرنيزه تذكر میدهد كه تنات دريده خواهد شد، اما اين پارهگی میتواند ادامه پيدا كند و بدنات سوراخ سوراخ شود، داغ و متلاشی شود و در يك لحظه بوی گوگرد بگيرد و دهانهی تاريك لوله نيز زل زده و اين تهديد را با سكوت تأييد میكند. دستهيی از ما دستهيی ديگر را انتخاب كردهايم، به آنها سر نيزه و گلوله دادهايم تا مواظب آزادیمان باشند. اما اين اسلحه نيست كه آنها به دست گرفتهاند. امكان بدون گذشت خشونت است. كه هر آينه به دستوری میتوانند به آن متوسل شوند. توسل به خشونت از سوی پليس همواره با غوغا همراه نيست. همين ايستادن و با اسلحه جولان دادن و نمايش ادوات جنگی در خيابان، تضادی را با شهر خلع سلاح مشغول به صلح ايجاد میكند از جنس جنگ. آوردن اسلحهخانه به خيابان و بردن دائم مردم با دليل يا بدون دليل به پاسگاههای پليس، ديگر كار پليس نيست. طرح حضور عامدانهی خشونت در كاشانهی ماست. در راه اين برنامه است كه جانور خشونت را قلاده بزنند و دهاناش را بالای سرمان نگه دارند تا يادمان باشد خشونت هرگز از ميان رفتنی نيست. خشونت همزاد همهی ماست، اما ما مالك آن نيستيم. از هر جا كه راهاش را ببندی از راه ديگری سر بر میكشد و نگاهات میكند.
انقلابیها را اعدام میكنند و اعدامكنندهها ترور میشوند و تروركنندهها اعدام میشوند و چون چرخهيی دائم، خشونت از اين تن بیسر به آن شكم دريده میجهد. شكنجه از غار با ما بوده و حالا هم هست. شكنجه يكی از پنجههای خشونت است. شكنجه تنها برای گرفتن اعتراف انجام نمیشود. برای لذت بردن نيز به كار میآيد. مردی جوان كه تازه ازدواج كرده زناش را در انبار حبس میكند، از صدای نالههای او لذت میبرد با گرسنهگی دادن به او، خراشيدن بدناش و ريختن خوناش به آرامی لذت میبرد. لذتی كه هرگز از نالههای او در همخوابهگی به كمال نمیرسيد و چهقدر اين دو، همخوابهگی و شكنجه به هم نزديكاند. شكنجه به ظاهر و در قانون ممنوع است و در حقوق بشر آن را ناشايست دانستهاند. اما برداشت شخصی همهی ما بالاخره ما را به سوی شكنجهگری سوق میدهد. شكنجه كردن بازتاب شكنجه شدن است. شكنجهگران حرفهيی همواره از گرههای روانی متعدد سرشارند. و لذتی كه از شلاق زدن و يا كشيدن ناخن میبرند، پاسخ دندانشكن آنهاست به انزوای دائمشان، ناتوانی جنسیشان يا طرد شدنشان به علت نقصانی ظاهری از اجتماع. شكنجهگرها اغلب كودكی خشونتباری داشتهاند. كسی كه توسط عمال يك حكومت شكنجه میشود، معمولا يا اطلاعاتی در اختيار دارد يا شكنجه به حكم تنبيه او انجام میشود. در بازخوانی متن و پيش از انتشار اين نوشته، ديدم دريغا دريغ که نکتهيی مهم در اين ميان جا افتاده و آنقدر هم مهم هست که انگار در متن بوده و حذف شده باشد. آن هم شکنجهيیست که ما همه دچارش شدهايم. به نوعی همهی ما در طول زمان مشخصی شکنجه شدهايم و اينکه اين نکته را اينجا، بعد از اشاره به «کودکی خشونتبار» میآورم، از همين روست. به گمان من مرسومترين نوع شکنجه کودکآزاریست. هيچکدام از همنسلان من و همچنين پدران و اجدادمان هرگز به ياد ندارند که اين نوع رايج شکنجه متوقف شده باشد. و اگر احيانا در خانه مرسوم نمیبوده در مدرسه يا محيط عمومی اعمال میشده است. پدر و مادر به ناچار پس از آنکه بچه را به وجود میآورند، روند تربيت او را تا بزرگسالی به عهده میگيرند. از اين روست که اگر نگوييم همه، دستِ کم بخش اعظم رفتارهای آتی فرد از آن دورانی ناشی می شود که پدر و مادر بر فکر و تن او حکومت داشتهاند. آنها در مهمترين دوران پرورش روح آدمی، در دورانی بر انسان تسلط دارند که او ما به ازايی برای دريافتهای خود ندارد و در نتيجه آن نقشی را به خود میگيرد که از قلم مادر يا پدر میتراود. پدر و مادر به صرف آنکه دشواریهای زادن و بزرگ کردن انسانی ديگر را تحمل میکنند، اغلب خود را نه در موقعيت حساس يک مسؤول که خويشتن را صاحب و مالک زمينی خميری بیشکل و يا سطحی سفيد میبينند که هر کار بخواهند، مجازند در اين زمين انجام داده، هر گياهی کاشته، هر کودی هرچند متعفن ريخته و در توجيه هر اعمال خشونتی عنوان «به صلاح خودش است» به کار برند. اين رفتار اما همواره باز آمده از خودخواهی يا وحشیگری نيست. و بسياری اوقات هم منتج از اين نيست که آنها به نيت اعمال خشونت فرزندشان را تنبيه میکنند. اغلب اوقات و از سر نادانی تنها و آشناترين گزينهی موجود را انتخاب میکنند. آنها با تنبيه آميخته با شکنجهی فرزند خود، نه تنها به عنوان موجودی زورمندتر، به شکلی کاملا بدوی از قدرت ملموس خود سوء استفاده میکنند، بلکه اغلب زمختی و فشارهای زندهگی روزمره را با شکنجهی کودکانشان جبران میکنند و آرامشی حيوانوار میيابند. اما اين آرامش و آن کتک زدن از آنجا ناشی میشود که بيشتر والدين راه ديگری برای کنترل فرزند در اختيار ندارند. چه بسا پشيمانیها که سراغ مادری میآيد و وجدان معذبی که گريبان پدری را میگيرد، اما از سر نادانی در اولين موقعيت به کودک حملهور می شوند. باز تکرار مکررات! اين نکته است که بايد روی آن انگشت گذارد. و اين محل است که میبايد آن را شکافت و مسأله را کشف کرد: اين که چرا نخستين و تنها گزينهی اغلب آدمها برای کنترل فرزندانشان تنبيه بدنیست؟ خوی مادری که فرزندش را زير حملات کمربند میگيرد، نشاندهندهی بيماری علاجناپذير او، عطش سيرابناشدنیاش و تمايل بيمارگون اوست برای از بين بردن موجود ضعيفتر و در نتيجه اثبات قدرت خود به خودش. اما اين خو و اين بيماری فراگير نيست. تمام مادران زمين به دنبال اثبات قدرت خود نيستند. ضمن آن که همان مادران و پدران هم اگر به آسيبهای جبرانناپذيری آگاه شوند که هر ضربهی بلند شلاقشان بر روح و روان فرزندشان وارد میآورد، دست از اين کار خواهند کشيد. اينکه کودک به خاطر ضعف طبيعی زير دست و پای والدين میافتد يک سوی قضيه است، سوی ديگر آن پذيرش بردهوار اين مسأله است که گناهی که مرتکب شده – هرچه باشد - حتما او را سزاوار چنين شکنجهيی کرده است. در نتيجه اين تن نحيف کودک نيست، اين قدرت اراده و نيروی کنشگریست که سرنوشت و آيندهی او را تحت الشعاع قرار میدهد و نابود میسازد. کودک به واسطهی نياز به والدين آنها را محق میداند که هر کاری بکنند. اين نادانی در بافت خانواده میبايد با اطلاعات کافی در زمينهی روانشناسی و تربيت، يعنی دانايی والدين، جبران شود. آيا سهلانگاری در نوشتن تکاليف مدرسه، حاضرجوابی، دخالت ناشی از کنجکاوی، گلاويز شد با همسالان، اصرار برای خريد اسباببازی، پاره کردن لباس و کثيف کردن دست و پا هنگام بازی و حتا شبادراری ناشی از جنبههای خلاقانه و پرواز سبک روح کودکاند يا گناه او تنها اين است که تن به سکوت و رخوت سنگين و خاکستری عصرهای جمعه يا انفعال سنگين بعد از شام، در خانهيی که با حقوقی کارمندی اداره میشود، نمیدهد؟
شکنجهی کودکان در فرهنگ ما امری مرسوم است. و آنقدر جا افتاده است که کسی چندان به فکر تغيير اين فرهنگ نمیافتد. تنبيه در حضور ديگران البته فجيعترين نوع اين شکنجه است. چه بسيارند تصاوير مشترک تمام ما در اين باره. انسانی که از آغاز شکست خورده و خرد شده و نابود بالا میآيد، هرگز نخواهد توانست آن بنيانی را که بر آن استوار بوده و به دنيا آمده يعنی «آزادي» را به طور کامل به دست آورد و اگر خودش را تربيتی مجدد کند و کنترلی دائم هم بر روان خود لحاظ کند، همواره در قيد کابوسهايی خواهد زيست که در شکنجههای دوران خردسالی جوانه زدهاند. چنين آدمی به خودی خود هرگز خود را محق به حقوق عادی انسان نمیداند و بسيار آماده است تا از هر قدرت جبار و مرعوبکنندهيی بترسد و بر ظلمی که روا میدارد، تمکين کند. هرچه میگذرد و هرچه بارها و بارها میبينيم و میخوانيم و میشنويم که مادری فرزند خود را شکنجه کرده است، يا پدری فرزندان خود را آزاری جسمانی رسانده، اما همواره خود را با دروغ کهنهی «مادر مهربان» و «پدر محترم» سرگرم میسازيم و هنوز در اغلب خانهها فرزندی نمونه است که در مقابل کتک يا توهين قد علم نکند. تا موقعی هم که قانون مسخرهی «احترام به بزرگتر در هر شرايطي» حاکم باشد، هر آينه آنکه بختيارتر از تو بوده که زودتر به خيل زندهگان بپيوندد و يا با لذت و آههای مکرر و بیقيدی، نطفهيی را درون رحمی بريزد و تو را تشکيل دهد! اما اين وضع واجد اين نيست که مالک تو باشد و بر شکنجه کردنات مجاز شود. باری، آدمی که با شکنجه بار میآيد، عادت میکند برای به دست آوردن هر چيز رنج بکشد هرچند آن چيز هوای رايگان باشد که همه جا پراکنده است. خشونت امری آموختنیست. و تنبيه بدنی و خشونتبار والدين کارگاه عملی فرزند است برای تمام خشونتهای آينده. شکنجه شدن در کودکی بیشک شکنجه کردن در بزرگسالی را در پی خواهد داشت. کودکی که در ميان زاری و امانخواهی از پدر کمربند به دست طلب بخشودهگی میکند، خويشتن را گناهکار مستحق شکنجه و نااميد از بخشش میبيند. در نتيجه لذتی روحانی از آمرزشطلبی میبرد. لذتی که به مرور جای خود را به لذت شهوانی آزار رساندن میدهد. فرزند ياغی اما بختی مساعدتر دارد. آن کودکی که در مدرسه جلو معلم میايستد و میپرسد «چرا میزني؟» در واقع به دنبال پاسخ نيست. در جستوجوی راهیست تا فکر شکنجهگر خود را به چالش بکشد. در اين صورت امکان اين هست که چنين کودکی از قيد فشارهای احتمالی آينده برهد. آزار موجود ضعيفتر لذتی بیپايان در خود دارد. آن موجود اگر انسان باشد گذشته از جسماش، روح و رواناش نيز ويران میشود. چه بهتر که اين انسان ضعيفتر مالکی نداشته باشد که مدعی آدم شود. از اين معبر است که به گمانام شايد در کنار رؤياهای جوانی که در انتظار تولد فرزند است، در کنار خندهها و مهر و شادیهای انکارناپذيری که کودک در اطراف او راه میاندازد و لذتاش میدهد، رؤيای وجود موجودی نحيف و ضعيف هم هست که بودناش، آزار دائماش، کتک زدناش و شکنجههای متعددش لذتی فراتر از هر حس ديگر به دست دهد. تنبيه بدنی را میتوان بارزترين نمودار آماری وجود خشونت در يک جامعه دانست. زيرا اينجا قانون و يا مدعی غيری وجود ندارد و شخص شکنجهگر هر جولانی که بخواهد میتواند بدهد. جالب است آنقدر که تنبيه و آزار کودک در جامعهی ما توجيه شده است، تشويق و کمک به تعالی اراده مهيا نيست. به راستی پدر و مادری جوان که از سر ناچاری ازدواج کردهاند و با کرختی دائمی دست به گريباناند و با ديدن سريالهای سخيف يک رسانهی شبه ملی و محدود به ارزشهايی از پيش تعريف شده، سر خود را گرم میکنند و در آپارتمانهايی با ديوارهای بلند و متعدد، همه کنار هم، روزگار میگذرانند چه راهی بهتر و دمدستیتر دارند تا انرژی سرشار کودکی را که روحاش در تضاد دائم با اين فضا و سرشار از رنگ و تکانه و آفتاب است، خفه کنند تا دمی آرام بگيرند؟ آيا اکثر پدر و مادرها بر اين باور هستند که عمل آنها نوعی از شکنجه محسوب میشود يا متوقعاند مانند همه چيز، تلهويزيون بيايد و جای اندکی فکر را بگيرد و برایشان اثبات کند اين رفتار چه نتيجهی فجيعی به بار خواهد آورد؟ آيا آن را رفتاری موروثی میدانند که از پدر به پسر منتقل شده و خود را در تربيت شدن موفق میدانند که اين رويه تکراری را باز اتخاذ میکنند؟ هرچه هست، نبودن قانونی مدون - مثل اغلب موارد حقوقی ما - و عدم کسب اطلاعات تربيتی پيش از بچهدار شدن و نادانی راجع به عوارض اين نوع از شکنجه است که اکنون راه را برای تغييری جدی در فرهنگ کنونی مسدود کرده است. در دين اسلام انواع شكنجه از جانب شرع برای خاطيان پيشبينی شده است و از آن جمله میتوان به قطع كردن دست دزد، سنگسار زانی و شلاق زدن میخواره اشاره كرد. خشونت اينجا به حرم دين وارد شده است و رنگ و بوی الاهی به خود گرفته است. سابقهی الاهی خشونت اما چندان تازه نيست. پرومته را خدايان به زنجير بستند و پرندهيی به خوردن جگر او مشغول شد. لوط و عاد و ثمود در پاسخ شوريدن بر خداوند دچار عذابی خشونتبار شدند. و چه تصوير هولناكی دارد قيامت. قيامت در قرآن و تورات عرصهيی خشونتبار و وحشتزا ترسيم شده است و عذابهايی كه برای گنهكاران در آن پيشبينی شده، همهگی آميختهاند با شكنجه: خوردن آب داغی كه تشنهتر میكند (شراب حميم، ابراهيم، 16) و مانند مس گداخته است (كهف، 29)، آمدن پوست نو جای پوست سوخته برای آنكه طعم عذاب را كاملا بچشند (نساء، 56)، از بالای سرشان پردههايی آتشين آويخته (اعراف، 41)، چشمان خيره و سرهای بالا از ترس و عذاب (ابراهيم، 43)، در زنجير عقوبت گرفتار و پيراهنی پوشيدهاند از جنس مس گداخته (ابراهيم، 50)، خوراندن چرك و خون (حاقه، 30 تا 37)، منزلگاهی از آب جوشان (واقعه، 92 تا 96)، در قيامت مأموران عذاب گناهكارن را با صورت به آتش میافكنند (قمر، 48)، ريختن آب جوش بر سر (دخان، 50).
حال تصور كن در عالم ما اكنون دستهيی خود را خدا و فرشتهگان بارگاهاش گرفتهاند و با كمال ميل به وظيفهی خوراندن شراب حميم و كندن پوست از سر همنوعان خود میپردازند. ايشان كتاب مقدس را به عنوان منبع اعمال خود قرار دادهاند. همچنين در در سورهی «صافات»، آيات 62 تا 65، از «زقّوم» نام برده شده. عين آيه چنين است: «زقوم درختیست كه از قعر جهنم روييده و ميوهاش انگار سر شيطان است و اهل جهنم از آن میخورند و شكمهای خود را پر میكنند و پس از خوردن زقوم، مايعی جوشان و سوزان روی آن میآشامند وبه آتش دوزخ باز میگردند.» جالبترين نكته، بازگشت آنهاست به درون آتش، انگار شكنجهشوندهگان ديگر عذاب خود را پذيرفتهاند و به شكنجه شدن خو كردهاند. جايی ديگر، گناهكاران در قيامت تصوير میشوند و بدترين عذاب «مهر سكوت» است كه خداوند بر دهانشان میزند. و آنها با دستهايشان سخن میگويند و پاهاشان بر ضد آنها سخن میگويند. اين شكنجهی عذابدهنده آيا در جای جای تاريخ، از جانب بعضی از مردم كه در قالب دولتها رفتهاند، بر بعضی ديگر مردم، كه از قدرت سهمی ندارند، اعمال نمیشود؟ و همان بلای معروفی نيست كه در جوامع عقب افتاده و از حيث آزادی فقير بر سر نويسنده و آزادیخواهان میآيد؟ و چه بسا بدتر، دستها نيز بسته و پاهاشان به حكم حاكم، آنها را جايی میبرد كه خودشان نمیخواهند! اين شكنجهی انسانی، انگار از عذاب الاهی ياد و مايه گرفته باشد، همانقدر مدعی و متكبر و به جاودانهگی خود مطمئن است كه خداوند به حق! و آنها چه باطل! اگر از منظر خود قرآن بنگريم خوشبختانه شكنجهگران اين دنيا به شكنجهشوندهگان آن دنيا مبدل خواهند شد! به راستی، تصاوير تكاندهندهی قرآن كريم از جهنم و مردمان عسرتزدهی آن چه شبيه است به قحطیزدهگی شهرهای محاصره شده توسط آن حافظ قرآن، تيمور لنگ، و چه شكنجهها كه به نام حفاظت از همين قرآن همچنان رخ نمیدهد! باری، فهم مذهبی ما اما، ناگزير به سوی حادثه و خشونت متمايلتر است و تصاوير بهشت درخشنده چندان در خيالمان نقش نبستهاند. تصاويری كه در قرآن به زيبايی توصيف شدهاند و آن وعدهگاه نيكان در قالی، نگارگری و كاشیكاریهای سمرقند و اصفهان كاملا نماياناند. به نظر نمیرسد خشونت ريشه در دين داشته باشد، زيرا هرجا از وجههی قهار خداوند در قرآن سخن رفته، چهرهی رحمان او نيز در كنارش آمده. همچنين جنگهای اعراب با مردمان پارس و روميان، اگر به انصاف بنگريم و حتا به متون تاريخی غير اسلامی نيز رجوع كنيم، خيلی كمتر خشونتبار بودهاند تا جنگهای مثلا ايران و روم يا جنگهای صليبی. شكنجه در رفتار مهاجمان سپاه عمر جايی نداشته و خون تنها به جای خون ريخته شده است. در هيچ كجای تاريخ صدر اسلام تجاوز و غارتی به سياق تركان تاتار و چنگيز و سپاهيان روم ديده نمیشود و در تاريخ اسلام از ابزار شكنجهيی كه در قعر قرون وسطا به كار مشغول بوده، خبری نيست. هرچه بعد توسط صلاحالدين ايوبی ها و تيمورها رخ داده، هرچه شاپور ذوالاكتاف و روحانيان زرتشتی دربار ساسانی كردهاند، باز آمده از روح دين نبوده است. شكنجه هيچگاه وسيلهی يك حكومت قدرتمند نبوده و نيست. شكنجه ابراز ضعف و خراشيدن چهرهی آزادیست با پنجههای تيز و ريز خشونت. تمايل به خشونت آگاهانه يك رفتار است كه بايد بررسی شود. همين رفتار است كه ايجاد زيبايیشناسی میكند و به اثر هنری هم منتهی میشود. حتما نيازی هست كه در مقابلاش اين عمل انجام میشود. آيا اين نياز بر آمده از نيازهای حقيقی جامعه و انسانهاست؟ آيا برای دفع خشونت حتما بايد به خشونت متوسل شد؟ آيا شكنجه شدن تنها اتفاقیست كه نويسندهيی را از نوشتن، سخنرانی را از ابراز عقيدهی آزادانه، و منتقدی را از انتقاد بر حذر میدارد؟ ترس آيا تنها نتيجهی روانی شكنجه است؟ شكنجه به قصد چشاندن مزهی مرگ و بردن زندهيی تا لب پرتگاه موت و باز گرداندناش صورت میگيرد. حق كشتن خود و حق كشتن ديگری اختياریست كه همه از آن بر خوردارند، اما آيا آدم مجاز است از تمام اختيارات خودش سود جويد؟ حتا آن اختياراتی كه منجر به نابودی همنوع میشود؟ شكنجه علاوه بر قوای حسی، قوای پيچيدهی روانی را نيز به كار میگيرد. پخش كردن صدای بلند موسيقی در سلول، چكاندن آب روی سر تراشيدهی محبوس، كوبيدن در، بلند كردن و بردن به سوی ميدان اعدام و باز گرداندن و قهقههيی كه زندانبان سر میدهد، ريختن برادههای صابون در غذا، بازپرسیهای طولانی زير تابش شديد نور و بيدار نگه داشتن، به بازی گرفتن اعتقادات او بنا بر اطلاعاتی كه پيشاپيش از نحوهی انديشهاش تهيه شده، باز كردن لولهی فاضلاب روی سر و كف سلول، و حتا تزريق داروهای شيميايی مختلف برای به دست آوردن نتايج مختلف، همه آثاری بدون بازگشت بر روان آدمی به جا میگذارند.
همچنين و بيش از همه، تحقير به حد كمال و به وسيلهی شكنجههای جنسی مرسوم است و شكنجهشونده چنان در هم كوبيده میشود كه ديگر هرگز به وضع سابق باز نخواهد گشت. البته بايد متذكر شد كه شكنجه الزاما به طور مستقيم انجام نمیگيرد. آدم میتواند در زندهگی روزمرهی خود، در خانهی خود به سر ببرد، ولی از جانب دستهايی پنهان مورد تعرض دائم قرار داشته باشد. توهمی كه در جوامع پليسی راجع به شنود و جاسوسی از آدم هست، يكی از نتايج روانی شكنجهی غير مستقيم است. طرد كردن شخص يا اشخاصی از اجتماع به وسيلهی هدايت افكار عمومی، منزوی كردن اقليتها به وسيلهی تبليغات منفی رسانهيی و پخش شايعه و گوشمالی و تذكر تلفنی نيز اشكال شكنجهی غير مستقيم هستند. شكنجهی نويسنده به وسيلهی گرفتن امكانات چاپ و نشر كتاباش، ايجاد خط قرمزهای متعدد و تشكيل ادارهی سانسور و تشكيل شوراهای رد و تأييد و نيازمند كردن همه چيز به كسب مجوز نيز از انواع شكنجههای غير مستقيم محسوب میشوند. در شكنجهی غير مستقيم سليقهی جمعی كوچك ولی صاحبقدرت، به جمع بزرگتر اما عاری از قدرت و راندهشده از حوزههای مديريتی تحميل میشود. و زيبايیشناسی هفت هشت نفر هممسلك كه توانايی اعمال شكنجهی مستقيم را نيز دارند (و اين تهديد همچون شمشير آخته آويخته است از مويی بالای سر افراد) مبدل به زيبايیشناسی يك جامعه میشود. زيبايیشناسی شكنجهگر هم كه معلوم است. و میتوان با نگاهی به تاريخ، مثلا در «سخنرانی هيتلر در افتتاحيهی نمايشگاه هنر منحط» (نشر فرزان روز، ترجمهی مصطفا اسلاميه) به زير و بم آن پی برد. زيبايیشناسی اشخاص شكنجهگر عمدتا واقعگرايانه، به دور از هر نوع پيچيدهگی و انتزاع، مبتذل، به شدت اخلاقی ولی از جنس شعار و غير عملیست. همچنين توجه ويژهيی به جنبههای عقبافتادهی سنت همچون تعصبات قومی و مذهبی دارد. زيبايیشناسی شخصی كه شكنجه میكند طبعا همواره خشونتبار است و در نتيجه با هنری كه روح را تلطيف میكند، موسيقی و نقاشی و رقص آرام و بیهيجان نمیتواند ارتباط برقرار كند. آهنگهای ضربدار و بزن و بكوب و سر و صدا، درست مثل خود شكنجه، زيبايیشناسی شنيداری شكنجهگران را تشكيل میدهد. سينمايی نيز كه شكنجهكننده میپسندد و به وجود آن كمك میكند، شكنجهگر است. به اين معنا كه بيننده همواره در خوف و رجا به سر میبرد و داستانهای بی سر و ته، شوخیهای سخيف آميخته به خشونت و توهين به آدمها (همچون سريالهای طنز تلهويزيونی كه در آنها معمولا با كتككاری بيننده را میخندانند) از اشكال زيباشناختی اين سياق از هنر هستند. در نتيجه، هنرمند متوسطی كه پيامهای اخلاقی متعدد، همه هم ساده در حرف و ناممكن در عمل با اثر خود همراه كند، پسنديدهی شكنجهگران است. در عين حال، زيبايیشناسی شكنجهگر در ظاهر چندان خشونتآميز نيست و میكوشد شكنجه كردن را در لفافهيی از خرافات، راهكارهای موفقيت و پيشرفت مالی و نيز گستردن مواد مخدر در جامعه پنهان سازد. هرچند اينها همه حكم دستگاههايی را دارند كه در درازمدت خودشان خشونت میسازند. مثلا مواد مخدر و محرك تخديری موقتی به مصرفكننده میدهند كه احساسات خشونتآميزشان را يكسره فلج میكند، اما با از بين رفتن تأثير مخدر يا محرك، احساسات خفته با شدتی دو چندان بيدار شده و دلشوره، اضطراب، ترس از ديگران و پايين آمدن آستانهی تحمل تنها با انجام يك كار به شدت خشونتبار است كه آرام میگيرد. شخص معتاد تمايلی عجيب به شكنجهی خودش دارد و از بريدن پوست خود، به خصوص در حالت خماری لذت میبرد. البته هيچ كدام از حالات آدم معتاد پاينده نيست و مدام از حالی به حال ديگر میرود. در صورتی كه مواد شيميايی استفاده كند، خشونتی كه در ضمير خود بيدار میكند، چندين برابر است. و اين در حالت عادی پيدا نيست و تنها هنگامی بروز میكند كه مواد مورد نظر به او نرسد. هيچ كدام از اين حالات خشونتبار اما طولانی نيستند. لحظات پراكندهی مرگاند كه در زندهگانی همهی ما جريان دارند. اما مگر شكنجه چهقدر طول میكشد؟ شكنجهگر به فكر فردايش نيست و از اين كه شكنجهشوندهاش روزگاری به شكنجهگرش تبديل شود، ابايی ندارد و اصلا به آن فكر هم نمیكند. شكنجهی يك فرد نتايج اجتماعی ديگری نيز میدهد. يعنی كه شكنجهشده اگر عضو گروهی خاص باشد، وضعاش مورد عبرت و ترس بقيه قرار میگيرد. در اين مسأله يكی از مباحث معمول زيبايیشناسی يعنی «اين هماني» مطرح میشود و بنا بر آن، دور و بری های شخص شكنجهشده آيندهی خود را در پيش رو به شكل مجسم میبينند. شكنجهگر با بدن و روان شكنجهشونده به عنوان تابلويی سفيد برخورد میكند. هر نقشی كه بخواهد میتواند به آن بزند. و رنگ تمام اين نقاشیها هم البته سرخ است. سرخ آميخته به زرد خونابه و چركی يا ادرار، سرخ آميخته با سياهی سياهچال و تاريكی يك سلول و سرخ رنگپريدهی پاهايی كابلخورده. بسته به ميزان جراحت، كنتراست رنگی بيشتر يا كمتر است. خونمردهگی كبود است. بنفشیست كه از آبی به قرمز میرود و آتش نيز زرد و سرخ است. قرآن شرارههای آتش را كه به سوی گناهكاران پرتاب میشوند به شترهای زرد رنگ تشبيه كرده است (مرسلات، 34). شكنجهگران جنبههای خلاقانهی شكنجه را با استفاده از ابزار شكنجه وسعت میبخشند. اتصال برق به اندام حساس و ولتاژ برقی كه میبايد متصل شود، وسيلهيی كه كندن اعضای سخت همچون ناخن و دندان را سهل میكند و كندن مو با دست نيز استادی و تخصصی میخواهد كه ذوق و قريحهی خاص خود را میطلبد. در نتيجه شكنجه كاریست تخصصی و خلاقانه كه در آن بايد در حد يك پزشك به تن انسان آشنايی داشت. برای همين است كه بيشتر شكنجهگران بزرگ تاريخ از ميان پزشكان برخاستهاند. در جنگ جهانی دوم، آلمان نازی پزشكی در اختيار داشت كه زندانيان بيمار را بدون بیهوشی و بیحسی جراحی میكرد و البته برای اين كار خود قائل به اخلاقيلات نيز بود، به طوری كه بيماران خودشان داوطلب میشدند و در صورتی كه از زير اين شكنجه جان به در میبردند، از زندان آزاد میشدند. فردريش دورنمات بر اين اساس داستانی جنايی نوشته است: «سوء ظن». همچنين حالتی از شكنجه هست كه به قصد انتقام انجام میشود. اين شكل مهيب خشونتبار، همچون اشكال ديگر شكنجه، از سر ناتوانی صورت میگيرد. مثلا چريكهايی گريخته به كوه كه با يك دولت مركزی مقتدر طرف هستند و همقطارانشان اغلب كشته و يا شكنجه میشوند، سرباز سادهی نگهبانی را كه احيانا از همه جا بیخبر است و از بخت بد به اين نقطه پرتاب شده است، میربايند. دست و پايش را از بالا و پايين میبندند و همچون دار قالی اندام او را جولانگاه تمام كينههای خود میكنند. پوستاش را كنده و بر آن نمك میپاشند و بعد از دو طرف آنقدر میكشندش كه تناش متلاشی شود. و اين كار را در ميان هلهله و شادی انجام میدهند. و يا در موردی مشابه، چند سرباز مفلوك ديگر را ربوده و به عنوان قربانی در يك عروسی چريكی جلو پای عروس و داماد سر میبرند. شكنجه و قربانی كردن به قصد انتقام در جوامع ابتدايی هميشه وجود داشته و بعدها به خون به جای خون و قانون قصاص مبدل شده است. تحليل بردن اين رفتار در جنگهای چريكی و بازيافت آن در دوران سلاح گرم كاریست تازه و همآهنگ با روان ثابت و غير قابل حذف انسانها. خشونتی كه در شكنجه هست و در تمام ما خود را پنهان كرده، در آرايش، راه رفتن، خنديدن و نوع چشم انداختنمان به ديگران خود را بروز میدهد. از منظری، دخالت دائم مردم در ظاهر يكديگر، تذكرشان به هم در بارهی چاقی و لاغری، نگاههای ناخوشآيند و آزاردهنده و مزاحمتی دائمی كه برای زنان در خيابان ايجاد میشود، از اين تمايل به آزار دادن نشأت گرفتهاند. در ويران كردن لذتی نهفته است كه قابل تعويض با هيچ لذت ديگری نيست. ادبياتی كه شكنجه ايجاد كرده است میتواند «فحش و ناسزا»، «متلكپراني» و به كار بردن وقاحت به جای صراحت باشد. ويران كردن زبان، ويران كردن روان زنی كه دارد برای خودش عبور میكند، ويران كردن كلمات با شكستن و بد ادا كردنشان نشانهی اين هستند كه خشونت ادبيات بسيار گستردهيی دارد. زيبايیشناسی ادبيات خشونت يك كليت است. زبان شكنجهگر يكی از اجزاء آن به شمار میآيد. شكنجهگری كه توانايی دست زدن به شكنجهشونده و ايجاد جراحت به بدن او را ندارد، زبان به آزار میگشايد و از اين راه ديگری را شكنجه میكند. بر روان ديگری خش میاندازد و جريحهدار كردن عواطف انسانی ديگر از راه بدزبانی، تهمت، ناسزا و چنان كه در كشور ما معمول است، تمسخر، استفاده از زبان است به عنوان تيغ، چكش، ميخی كه به كله میكوبند و استفاده از زبان است به عنوان چماق. ادبيات شكنجه عبارت از دايرهی واژهگانی همين زبان است. میدانيم كه زبان امری فراگير است كه اعماق يك فرهنگ را نشان میدهد. پس چه بسيارند واژهگان و كلمات و جملاتی كه به منظور شكنجهی روان ديگری به كار بسته میشوند و چه گسترهی وسيعی دارند. میتوان به فرهنگ عاميانهی مردم مراجعه كرد تا فهميد چه حجم قابل ملاحظهيی از ادبيات عاميانه به خشونت به طور كلی و شكنجه به طور خاص اختصاص يافتهاند. همچنين ريختن خون معشوق و شكنجه كردناش به وسيلهی دوری جستن از او يا زدن و راندناش از خود سنتی آشنا در ادب مرسوم فارسیست. به تيغام گر كشد دستاش نگيرم / و گر تيرم زند منت پذيرم يا به شمشيرم زد و با كس نگفتم / كه راز دوست از دشمن نهان به (از حافظ) و يا عيب شيريندهنان نيست كه خون میريزند / جرم صاحبنظران است كه دل میبندند يا كيست آن فتنه كه با تير و كمان میگذرد / وان چه تير است كه در جوشن جان میگذرد يا ناوكاش را جان درويشان هدف / ناخناش را خون مسكينان خضاب و يا گر بزنندم به تيغ در نظرش بی دريغ / ديدن او يك نظر سد چو مناش خونبهاست (از سعدي) گويی شكنجه شدن تنها راه وصال معشوق است. انگار كه راهی غير از آزار ديدن، سر به بيابان گذاشتن و سرانجام «كشته به تيغ عشق» شدن نيست. زيبايیشناسی حاكم بر تصاوير در شعر فارسی جا به جا با خشونت و استقبال از آن آميخته است، اما تيزابی كه در شعر فارسی به شكنجه و خشونت زده میشود و آن را نرم و حيوان خشونت را رام شاعر پارسیگوی میكند، از امری به ظاهر تا به اين حد موحش صورتی خيالانگيز و زيبا میسازد. لعل میگونات به سرخی میزند / سرخیش زانست كاندر خون ماست (از جمالالدين عبدالرزاق اصفهاني) و يا خون خور كه در اين سری پر غم / با هجر هميشه هموثاقي يا ببين كه پيش تو در خاك چون همیغلتد / چنان كه هر كه ببيند بر او بگريد خون (از عراقي) در تمام غزلهای كهن فارسی معشوق عاشق را شكنجه میدهد. يعنی به او بیاهميتی میكند، تحقيرش میكند. مولوی میگويد: «گفتی به ناز بيش مرنجان مرا برو / آن گفتنات كه بيش مرنجانام آرزوست». او را به تيغ مجروح میكند و خوناش را میريزد و اساسا عشق خونريز و خشن است: «به تيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يابی ...» چنين است كه در فرهنگی شمشير زدن دائم و دريدن يكديگر، هجوم دائم طايفهها به شهرها و تيغ خوردن مردم از دست يكديگر و ريخته شدن خون، آويختن مجرمان اعدامشده از دروازههای شهر برای عبرت ديگران (چنانكه در سفرنامهی ابن بطوطه منقول است) و تكه تكه كردن و زندهسوزی در ميدان اصلی شهر در ادبيات سرريز میكند و شكل تغزلی به خودش میگيرد. اين شكنجه دادن و مثله كردن اندام حتا در ادبيات عرفانی متجلیست و عشق الاهی را نيز در بر میگيرد. در تذكرة الاوليا عطار اعدام منصور حلاج را با جزئياتی بسيار خشونتبار شرح میدهد: «... و حسين را بر سر دار گفتند كه عشق چيست. گفت امروز بينی و فردا و پس فردا. و امروزش بر دار كردند و فردايش بسوختند و پس فردا بر بادش دادند.» البته اعدام حلاج چندان كه محققان گفتهاند (لويی ماسينيون، «قوس زندهگی منصور حلاج») يك كهن الگوی ايرانیست كه ريز به ريز شكنجه و جزئيات آن با نحوهی اعدام بابك خرمدين و نيز حسنك وزير (منقول در تاريخ بيهقي) همخوانی دارد. عطار از زبان حلاج بر سر دار میگويد: «در عشق دو ركعت است كه وضوی آن درست نيايد الا به خون.» ادبيات عرفانی ما صور خيالی خود را جا به جا با خون عرفا سرخ كرده است. سنايی میگويد: چون ز ميدان قضا تيغ بلا گشت روان / جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود مركب جان ستدن چون بزند لشگر عشق / او به جز بر فرس (هدف) مرگ به ميدان نشود باری، آزار ديدن در راه معشوق، چه در عشق انسانی چه در مفاهيم متعالیتر لذتی خوشآيند به همراه دارد كه همچنان در روابط زنان و مردان ايرانی حاكم است. چه بسا بسيار مردانی آشفته كه دست به خون همسر يا معشوقهشان آلودهاند و بعد در دادگاه با درماندهگی خود را عاشق خواندهاند. و چه حالت آشنايیست اين كه مردی عاشق به آزار جسم جان معشوقهاش دست میزند و گاه در فكر دائم شكنجه و نابود كردن اوست. و يا مردی كه به روی زنی كه دلبستهاش شده و نتوانسته او را از آن خود كند، اسيد میپاشد. آنچه به اين حالت روانی جنبهی زيباشناسانه میدهد تصويریست كه پيشاپيش در ذهن قاتل نقش میبندد و قتل آرام و همراه با شكنجهی مقتول را به يك پروژهی درازمدت خونين مبدل میكند كه در آن تمام عناصر به دقت پيشبينی و وسايل انتخاب و احيانا آزمايش شدهاند. رفتار آيينی اين قتلها تنها در نظاير اسطورهيیشان يافته میشود. حالاتی همه زاييدهی خشونت و در آمده از كام گرم اين جانور ناميرا كه نه شكلی از خوانش اساطير، كه خود اسطورهيی مستقل و پر هيبت است و نشان میدهد احساساتی هستند، احساساتی كه تنها تغيير شكل میدهند هرگز از وجودشان راهی به رهايی نيست و جزء پيچيده در تار و پود جهان انسانی هستند.
|
|