|
|
|
|
||||||||||||||
|
تو هستی، شعر هست و هيچ كوچهيی بنبست نيست ده هايكو بهروز پورعلی
1 چه سخت میگذرند دقيقهها شعر پيدا نيست
2 چه زيباست انسان وقتی سکوت میکند در هياهوی اين همه هيچ
3 در خيابان نجوا و فرياد در کنار هم میرويند
4 چه سؤال بیجايیست بودن يا نبودن ثبت شدهايم همه در ادارهی ثبت احوال
5 موهايم را سالهاست که شانه نمیکنم از آينه میترسم
6 کسالت يک بعد از ظهر تابستان در زنجرهيی که مدام میخواند
7 فردا چه خواهد شد؟ انتهای هر شب ابتدای اين پرسش است
8 بايد فصلی در من میگذشت تا احساس کنم تمنای حضورت را
9 شمعدانیها در خواباند و چشمان او شب از نيمه هم گذشته است
10 تو هستی شعر هست و هيچ کوچهيی بنبست نيست
|
|