|
|
|
|
||||||||||||||
|
همهی پسران فريدون، بخش دوم محمود كوير
درختی که از کين ايرج برست به خون برگ و بارش بخواهيم شست
داستان فريدون و تقسيم جهان بين سه پسر او نخستين کشاکش بر سر قدرت و بنگاه برادرکشی و کينتوزی در ايران زمين است.
چو
کردی کين ايرج را سرآغاز
بخش نخست اين
مطلب را در شمارهی پيش بخوانيد.
ثعالبی از حق انتقال سلطنت از پدر به پسر بزرگتر دفاع میکند و میگويد که
فريدون اشتباه کرد:
«دست به عملی غير عادی برای شاهان زد و از روی هوا رفتار کرد و
نه از روی عقل. پسر کوچکتر را بر پسران بزرگتر برتر شمرد و ثمرهی
تلخ آن را چشيد و شاهد پیآمدهای شوم خطايش شد.»
در ايام سالخوردهگی فريدون، سلم تور را به نافرمانی میخواند. سلم و تور
نامههايی به فريدون میفرستند و در آن با شکوه از اندکی بهرهی خود از
تقسيم جهان، از او میخواهند که ايرج را برای ديداری برادرانه نزد
ايشان فرستد يا آن که پذيرای جنگ باشد. ايرج که به ويژه در شاهنامه
چهرهيی عارفانه دارد، از در صلح و آشتی در میآيد و حاضر میشود برای
فرو نشاندن خشم برادران پارهيی از کشور خود را به آنها واگذارد. چون
ايرج به نزد برادران میرود و سپاهيان سلم و تور شيفتهی او میشوند،
بر رشک سلم و تور میافزايد. در گفتوگويی تند با ايرج، تور کرسی زرين
بر سرش میکوبد و سرش را نزد پدر میفرستد. در شاهنامه و
کوشنامه ايرج به دست تور کشته میشود. در همهی کتابها، پس از فريدون سلطنت ايران به منوچهر میرسد، اما در بندهشن، دوازده سال از دورهی پانصد سالهی پادشاهی فريدون ويژهی پادشاهی ايرج است. به نوشتهی تبری، پس از مرگ فريدون است که سلم و تور ايرج را میکُشند و سيصد سال بر زمين پادشاهی میکنند. بلعمی، مترجم تبری، میگويد که سلم و تور پس از کشتن ايرج کشور را به دو نيم کردند. در کوشنامه سلم و تور از روی عاقبتانديشی بهرهيی از جهان را نيز به کوش پيلدندان میدهند. اما داستان ايرج از زبان و قلم دانای توس، روايت ديگریست از تاريخ! ايرج از همهی آن گردنکشان و شمشيرکشان از زمين تا آسمان دور است. دانای توس در اين داستان که بنيان شاهنامه و پديد آمدن ايران و توران است، نشان میدهد که قدرت چه هيولايیست و مهر و مدارا و خرد و دانايی چه گوهر تابناکیست. بنيان سياست و حکومت از ديدگاه فردوسی در اين داستان نهاده میشود. بنيان فرمانروايی بر اين گوهران است: «داد، خرد، مهر و مدارا». و در گوهر بدخويان و ستمگران نيز: «قدرت، آز، فزونخواهی و رشک». بن و پايهی نخستين سوگنامهی بزرگ شاهنامه بر اينها شکل میگيرد و به پيش میرود. ايران از ميان اين کشمکش است که بر زمين پديدار میشود. ايرج پدر و بنيانگذار ايران است. نام ايرج از سويی از ارتا آمده است. ارتا ايزدبانوی قانون و داد و درستیست. از سويی، ايرج به معنی انسان ارجمند است. فريدون بر آن است تا جهان را بين سه فرزند خود بخش کند. پس پسران را به آزمايش فرا میخواند. میآزمايد تا بهترين را بر گزيند. در نبرد با اژدها، پسر بزرگتر میگريزد، پسر ميانی به جنگ میشتابد. ايرج اما میکوشد تا با ياری برادران بر دشمن پيروز آيد. پس ايران را که بزرگتر و رنگينتر است به ايرج وا میگذارد. انتخاب ايرج بر چه اصولی استوار است: ايرج دانايی و دليری را با هم دارد. ايرج جوانترين و خواهان همبستهگیست. ايرج مهر را پايه و بن فرمانروايی میداند. در شاهنامه، ايرج که نخستين شاه ايران است، چونان فرمانروايی مهرورز، جوان و خردمند توصيف شده است. برادران ديگر میرنجند و بر آن میشوند تا اين قانون را بر هم زنند. رشک فرا میرسد. آز و رشک که سرمايهی بدخويی و بدخواهی و فزونخواهیست، از راه میرسد. قدرت با اينها گره خورده است: بجنبيد مر سلم را دل ز جای دگرگونهتر شد به آيين و رای دلاش گشت غرقه به آز اندرون پر انديشه بنشست با رهنمون در آز درنگ نبايد کرد. هرچه فرهنگ و مردمی و مهر و مدارا با درنگ همراه است، آز و جنگ و دشمنی اما درنگ نمیپذيرد: نسازد درنگ اندر اين کار هيچ که خوار آيد آسايش اندر بسيچ پس بايد برای ربودن سهم بيشتری از قدرت دست به کار شد و برای رسيدن به آن پرده در پرده خيانت است و توطئه: رسيدند پس يک به ديگر فراز سخن راندند آشکارا و راز راه چيست؟ از ميان برداشتن برادر! چرا ما هميشه بازی را زياد جدی میگيريم؟ دشوارترين و پيچيدهترين راه را انتخاب میکنيم؟ ايرج نماد آن نيمهی کشتهشدهی ماست. ايرج آن پارهی عاشق ماست. ايرج آن چهرهی عرفانی ماست. ايرج نماد مهر و مداراست. ايرج نماد آشتی و آرامش است. اما بازی قانون خودش را دارد. بازی قدرت است. و در اين ميانه ما با اين نماد، با ايرج، بیگانه! ما اين نقش را نمیشناسيم. ما تنها گاهی ماسک يا صورتک آن را بر چهره میزنيم. ما با خودمان نيز در مهر و مدارا نيستيم. ما خودزنی و خودآزاری را میستاييم. ايرج مهر میجويد و سور. برادران اما جنگ میجويند و شور: بگويم که ای نامداران من چنان چون گرامی تن و جان من مگيريد خشم و مداريد کين نه زيباست کين از خداوند دين و پدر در پاسخ اين مهرجويی ايرج به او میگويد: بدو گفت شاه: ای خردمند پور برادر همی رزم جويد تو سور؟ ايرج اما نقش بازی نمیکند. باورش شده است. روی صحنهی اين تماشاخانه میگردد و آواز میخواند. تماشاييان را نمیبيند اين خوشباور؟ هورا میکشيم. نعره میزنيم. اشک میريزد. قهقهه میزنيم. رو به برادران میکند و مانند فرشتهيی که از آسمان آمده باشد، خرمن ياس کلمات را بر آنها میبارد: نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه نه نام بزرگی نه ايران سپاه من ايران نخواهم نه خاور نه چين نه شاهی نه گسترده روی زمين چه میگويد اين جوان؟ مگر قانون بازی را نمیداند اين خام؟ پس تکليف بازی چه میشود؟ بزرگی که فرجام او تيرهگیست بدان برتری بر ببايد گريست مرا تخت ايران اگر بود زير کنون گشتم از تخت و از تاج سير سپردم شما را کلاه و نگين مداريد با من شما هيچ کين مرا با شما نيست جنگ و نبرد نبايد به من هيچ دل رنجه کرد و آنگاه در حالی که صحنه را ترک میکند، میخواند: جز از کهتری نيست آيين من نباشد به جز مردمی دين من شگفتا! باورکردنی نيست! از ما نيست! جادوست! مگر میشود؟ پس ... نيامدش گفتار ايرج پسند نه آن آشتی نزد او ارجمند پس مانند اسپند بر آتش، چنان که افتد و دانی، بر او بر میآشوبد، زيرا به گفتوگو و سخن و مهر باور ندارد: ز کرسی به خشم اندر آورد پای همی گفت و برجست هزمان ز جای و با همان کرسی که بر آن نشسته بوده است: بزد بر سر خسرو تاجدار از او خواست خسرو به جان زينهار میبينيد! بیچاره ايرج! همه چيز را میبخشد، اما برادران بر او نمیبخشند! قدرت شريک نمیخواهد. نابودی طرف را میجويد، آن هم با رذالت! به ياد بياوريم که چون با ناجوانمردی سر از بدن سياوش جدا میکنند، پدر از دختر خويش نيز در نمیگذرد و برای آن که از فرزندان سياوش از دختر وی زاده نشود، دختر را به روزبانان يا پاسداران مردمکش خويش میسپارد: ز پرده به درگه بريدش کشان بر روزبانان مردمکشان بدان تا بگيرند موی سرش ببرند بر سر همه چادرش زنندش همی چوب تا تخم کين بريزد برين بوم توران زمين و چند بار چنين کرديم؟ ايرج اما در اين ميانه میکوشد تا با آخرين نيروی خويش جلو خونريزی را بگيرد و برادران را از دشمنی باز دارد. پس، بوداوار بر آن می شود که اين قدرت جهنمی را واگذارد و ترک خانومان گويد: بسنده کنم زين جهان گوشهيی به کوشش فراز آورم توشهيی اما ديگ آز به جوش آمده است. آن نيمهی قدرتطلب و سلطهجو به طغيان آمده است. جهنم درون شعله میکشد. من کينهخواه و کينهورز به تکاپو در آمده است. همان نيمهی ما که بارها در تاريخ سر بر آورده است و زمين و زمان را به آشوب کشيده است. پس با دل پرخشم و سر پر ز باد: يکی خنجر از موزه بيرون کشيد سراپای او چادر خون کشيد بکوبيد بر طبل. کوس و نقاره بزنيد. داستان به اوج رسيد. بازی به چکاد خود بر آمد. اژدهای درون من طعمهی خويش را بلعيد. و طبل آخر. آخرين گوشهی پنهان بازی! سر تاجور از تن پيلوار به خنجر جدا کرد و برگشت کار آتش خاموشی گرفت. قدرت از خون سيراب شد. پوزه از خون ببايد شست! بر پيکر کشته بارگاه بايد برافراشت و او را به پرستش گرفت. پس: بياکند مغزش به مشک و عبير فرستاد نزد جهانبخش پير و نخستين بودای خندان ما چنين به خون مینشيند! قدرتی که میخواهد با مهر و مدارا سخن گويد، به دست برادران خويش به خاک و خون کشيده میشود. قدرتمداران ما زبان مهر را در نمیيابند. قدرت در ميان ما با مهر و مدارا بیگانه و دشمن است. و در همين جاست که دانای توس گلبانگ عاشقانه و انسانی و جاودانهی خويش را در جهان در میافکند. گويی اين پير بر برج و باروی تاريخ به تماشای اين سوگنامهی جاری در ميان ما نشسته و چون سوگنامه به فرجام خونبار خويش میرسد، بانگ و غلغله در میاندازد که: ميازار موری که دانهکش است که جان دارد و جان شيرين خوش است يعنی که جان آدمی از هرچه در اين جهان است گرانبهاتر و به هيچ تدبير و فسون و فسانهيی نبايد که جان انسانی را آزرد. اين پيام و بيانيهی باشکوه فردوسیست در فرجام اين سوگنامه. فرجام اين سوگنامه آغازی ديگر است، آغاز کين. سرنوشت با ما بازیها دارد. فريدون در انتظار کينهخواهی از تبار ايرج است. در مشکوی ايرج زنیست به نام ماهآفريد و از او دختر زاده میشود و از آن دختر، کينهجوی آينده، يعنی منوچهر. از زبان دانای توس بشنويم: بر آمد برين نيز يک چندگاه شبستان ايرج نگه کرد شاه يکی خوب و چهره پرستنده ديد کجا نام او بود ماهآفريد که ايرج برو مهر بسيار داشت قضا را کنيزک ازو بار داشت پریچهره را بچه بود در نهان از آن شاد شد شهريار جهان از آن خوبرخ شد دلاش پراميد به کين پسر داد دل را نويد چو هنگامهی زادن آمد پديد يکی دختر آمد ز ماهآفريد جهانی گرفتند پروردناش بر آمد به ناز و بزرگی تناش مر آن ماهرخ را ز سر تا به پای تو گفتی مگر ايرجستی به جای چو بر جست و آمدش هنگام شوی چو پروين شدش روی و چون مشک موی نيا نامزد کرد شويش پشنگ بدو داد و چندی برآمد درنگ يکی پور زاد آن هنرمند ماه چهگونه سزاوار تخت و کلاه چو از مادر مهربان شد جدا سبک تاختندش به نزد نيا بدو گفت موبد که ای تاجور يکی شاد کن دل به ايرج نگر جهانبخش را لب پر از خنده شد تو گفتی مگر ايرجاش زنده شد و اما منوچهر میآيد تا کين ايرج بخواهد و اين است آغاز دردها و رنجها و خونريزیها و چنين است سيمای منوچهر در شاهنامه و قدرت و سپاه او: نشسته برو شهرياری چو ماه ز ياقوت رخشان به سر بر کلاه چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرمجوی و زبان چربگوی جهان را ازو دل به بيم و اميد تو گفتی مگر زنده شد جمشيد منوچهر چون زاد سرو بلند به کردار طهمورث ديوبند نشسته بر شاه بر دست راست تو گويی زبان و دل پادشاست به پيش اندرون قارن رزم زن به دست چپاش سرو شاه يمن چو شاه يمن سرو دستورشان چو پيروز گرشاسپ گنجورشان شمار در گنجها ناپديد کس اندر جهان آن بزرگی نديد همه گرد ايوان دو رويه سپاه به زرين عمود و به زرين کلاه سپهدار چون قارن کاوهگان به پيش سپاه اندرون آوهگان مبارز چو شيروی درنده شير چو شاپور يل ژنده پيل دلير چنو بست بر کوههی پيل کوس هوا گردد از گرد چون آبنوس گر آيند زی ما به جنگ آن گروه شود کوه هامون و هامون کوه همه دل پر از کين و پرچين بروی به جز جنگشان نيست چيز آرزوی
تور و سلم بعد از کشتن ايرج، به دست منوچهر
کشته شدند و سر آن دو برادر را به شهر سارويهی مازندران که به ساری
معروف است آورده پهلوی سر ايرج دفن کردند و بر سر هر يک گنبدی بر
آوردند که هنوز به سه گنبدان مشهور است.
|
|