|
|
|
|
||||||||||||||
|
جستوجوی دغدغههای انسانی در شعر پروين عادله حسينی
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست همه جا خانهی عشق است چه مسجد چه کنشت
پروين شاعر امروز و دیروز نيست، او شاعر تمام نسلهاست. او بانويیست روشنضمير، دوستدار علم و ادب و پرورشيافتهی بزرگی چون يوسف اعتصامی. او با نيروی سخن به جنگ نابرابریها میرود و آنچنان صاف و روشن به افشای حقيقت میپردازد که انسان را به شگفتی وا میدارد. او غمخوار تهیدستان و محرومان است و تمام دغدغهی فکری وی انحرافات و کاستیهای زمانهی خويش است: حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا میدهد کی دهد عرض فقيران را جواب ای رنجبر گر که اطفال تو بیشاماند شبها باک نيست خواجه هر شب میکند تيهو کباب ای رنجبر
يا در جايی ديگر: پروين توانگران غم مسکين نمیخورند بیهوده اش مکوب که سرد است اين حديد
او در جایجای سخناش فقر تودهی مردم و فساد دستگاه حاکمه را ريشخند میکند. او در دامانِ پدر و مادری فرهيخته پرورش میيابد و تحت تعاليم آنان شاعری میشود صاحب انديشه با بيانی نغز و دلنشين. او ميان شاعران همعصر خويش چون ملک الشعرا بهار، عارف و ... سرآمد است. اول بار ديوان وی در سال 1314 با مقدمهی ملک الشعرا بهار به چاپ میرسد. مرحوم بهار دراين مقدمه چنين مینگارد: «در اين روزها، يکی از دوستان گلدستهيی از ازهار نوشکفته به دستام داد و منتی بر گردنام نهاد ... ملاحظهی چند صفحه از اين ديوان و مشاهدهی سبک متين و شيوهی استوار و شيوايی بيان و لطافت معانی آنچنانام بفريفت که تنها اين کتاب را پيش روی نهاده ... تمامت آن را خوانده، لذتی وافر بردم.» پروين حدود چهار ماه زندهگی مشترک با پسرعموی خويش را تجربه میکند و پس از آن در مرداد 1314 رسما از وی جدا میشود. اين زندهگی کوتاهمدت چنان طبع و روانِ شاعر را میآزارد که وی تحت تأثير آن چنين میسرايد: ای گل تو ز جمعيت گلزار چه ديدی جز سرزنش و بد سری خار چه ديدی ای لعل دلافروز تو با اين همه پرتو جز مشتری سفله به بازار چه ديدی رفتی به چمن ليک قفس گشت نصيبات غير از قفس ای مرغ گرفتار چه ديدی
يکی ديگر از وقايع ناگوار در زندهگی پروين که روح وی را میآشوبد، مرگ پدر است. پروين ابيات زير را در سوگ پدر سروده است: پدر آن تيشه که بر خاک تو زد دست اجل تيشهيی بود که شد باعث ويرانی من يوسفات نام نهادند و به گرگات دادند مرگ گرگ تو شد ای يوسف کنعانی من
خفقان، سنتگرايی و ديگر مظالمی که بر طبقات گوناگون جامعه، از جمله زنان، میرود مورد توجه پروين است. او زن ايرانی را سزاوار بهترينها میداند و از اينکه سالها ظلمت و سياهی بر اين سرزمين اجازهی کسب علم و دانش را به آنها نداده احساس اندوه و حسرت میکند: زن در ايران پيش از اين گويی که ايرانی نبود پيشهاش جز تيرهروزی و پريشانی نبود زندهگی و مرگاش اندر کنج عزلت میگذشت زن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبود کس چو زن، اندر سياهی قرنها منزل نکرد کس چو زن، در معبد سالوس قربانی نبود
پروين اولين گام رهايی زنان را از چنگال تبعيض و اسارت، کسب علم و دانش بيان میکند. او برخی از ديدگاههای ناسالم و بیاساس اجتماع را معلول رفتار زنان دانسته و تقليد و پرداختن به ظواهر را دام و فتنه بر میشمارد: بهر زن تقليد تيه فتنه و دام بلاست زيرک آن زن کو رهاش اين راه ظلمانی نبود ارزش پوشنده کفش و جامه را ارزنده کرد قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود از زر و زيور چه سود آنجا که نادان است زن زيور و زر پردهپوش عيب نادانی نبود
او در قصيدهيی ديگر مقام و مرتبهی زن را بلندتر کرده او را مظهر انس و عطوفت دانسته کاشانهی تهی از زن را مرده میداند: در آن سرای که زن نيست انس و شفقت نيست در آن وجود که دل مرد مرده است روان
او بر تمام کسانی که ضعف و ناتوانی را از اوصاف زنان دانسته میتازد و آن را دروغی بیپايه و اساس میپندارد: به هيچ مبحث و ديباچهيی قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان
بر خلاف نظر برخی روشنفکرانِ غربی که زن و مرد را رقبای سرسختی در مقابل هم مینمايانند، پروين آنها را مکمل و در کنار يکديگر معرفی میکند: وظيفهی زن و مرد ای حکيم دانی چيست؟ يکیست کشتی و آن ديگریست کشتیبان
او در جایجای ديواناش زنان را به کسب معرفت و دانش میخواند و يگانه عنصر برتریجويی مردان بر زنان را نادانی ايشان بر میشمارد. از نظر پروين برای يک زن ندانستن ننگ و عار است: پستی نسوان ايران، جمله از بیدانشیست مرد يا زن برتری و رتبت از دانستن است
در جايی ديگر در تأکيد اين معنی چنين گويد: زنی که گوهر تعليم و تربيت نخريد فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان
پروين بر زن بودن خود میبالد و به تمام کسانی که وی را مرد میپندارند، جوابی سخت میدهد: از غبار فکر باطل پاک بايد داشت دل تا بداند ديو کاين آيينه جای گرد نيست مرد پندارند پروين را چه برخی ز اهل فضل اين معما گفته نيکوتر که پروين مرد نيست
|
|