|
|
|
|
||||||||||||||
|
پيرمرد و پيرزن مريم ابوالحسنی*
1 آن زير پل را میبينی؟ آن زير يک پيرمرد خوابيده است. هميشه اخم میکند و زياد هم حوصله ندارد، يعنی چه بگويم، خوب، هميشه خواب است. آن روز که دخترک از زير پل رد شد، پيرمرد يک گوشه در خودش جمع شده بود. دخترک نزديک رفت و گفت: «فردا در محله جشن است، گفتم شايد بخواهيد بياييد.» پيرمرد بيشتر در خودش فرو رفت و گفت: «به اين روزهای تکراری عادت کردهام، روزهايم هميشه همين است و تغيير هم نمیکند.» دخترک بدون اين که به حرف پيرمرد توجه کند، گفت: «تازه شام هم میدهيم.» پيرمرد گفت: «من هر روز گرسنه میخوابم.» دخترک ادامه داد: «با آدمهای جديد آشنا میشويد.» پيرمرد گفت: «بعد از ماهها، تو اولين آدمی هستی که از اين پل رد شدی و با من حرف زدی.» دخترک گفت: «اگر به جشن نيايی، شايد هم آخرين...» پيرمرد بغض کرد و چشماناش را بست و به خواب رفت. دخترک آرام آرام دور شد. روز بعد، هنگامی که پيرمرد از خواب بلند شد، ديد در قوطی حلبیاش يک سکه است و يک تکه کاغذ. باز کرد و خواندش. رويش نوشته شده بود: «خوابهای خوب ببينی...» دخترک اسماش را امضا کرده بود. پيرمرد چشماناش را بست و دو باره به خواب فرو رفت. احساس کرد که روز تازهيی را شروع خواهد کرد.
۲ آن پيرزن که از کوچههای تنگاتنگ دلتنگی عبور میکرد، گفت: «کوچه را طلسم خواهم کرد.» من که از کنار آدمهای بیخيال رد میشدم، گفتم: «دنيا را خواهم نوشت...» آن موقع که تو به دوردستها مینگری من همینجا به چشمانات خيره میشوم.
|
|