|
|
|
|
||||||||||||||
|
روسری آبی، روسری مشکی و شال بزرگ قرمز چهار داستانك انسيه سياوش
1 مرد کوله را روی شانهاش جابهجا کرد و به روسری آبی نگاهی کرد. آبی گفت: «اين نيز بگذرد دکتر جان!» روسری مشکی از پشت فرمان اتومبيل گفت: «چشم انتظاری سخته. مادر نيستين تا معنیشو از نگاه مادرتون بخونيد دکتر.» مرد در پارکينگ را جلو کشيد و آبی قفلاش را انداخت. به دختر نگاهی کردم و گفت: «کمی حرف بزن!» مشکی از داخل ماشين گفت: «از چشم ... از چشم همه چيزو میشه خوند.»
۲ - سلام! - اهل کجايی؟ - لهجه دارم؟ تو کارهيی هستی اينجا؟ - پشت در بايست. تا اجازه ندادن وارد نشو! - اهل اين سرزمينام. - من هم همهکاره ام.
۳ زن شيشهی عطرش را کمی تکان داد و بعد شروع کرد به عطر پاشيدن به بدناش. مرد شال بزرگ سرخرنگی را دور صورتاش پيچيد و از کنار زن رد شد. زن گفت: «کجا میری؟» - میرم هوا استنشاق کنم، نه عطر خوش زن!
۴ زن مرد را بوسيد. چندين بار لبهاش را روی لبهای مرد گذاشت. مزهی بوسههاش متفاوت بود. کاغذی برداشت و برای مرد نوشت: «عکسات را بوسيدم، اما تو با من نبودی! تو به من خيانت کردی.»
|
|