|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از پنج شاعر آثاری از محمود کوير، ايليا ديانوش، شاپور احمدی، عطاءالله آشتيانی و بهروز پورعلی
محمود کوير
هی! های! چراغ را مکُش! پرده را مکِش! بگذار، دست زنان، تکه تکه شوم! جلادان بر در میکوبند ساطور خويش را. من نيز پيراهن خود را بر شاخهی باد میآويزم. در پنجره ظاهر میشوم. و ماه، برهنه، در آغوشام. و چون پرچمی از شانهی دريچه به کوچه میافتم. در کوچههای برهنه دوشيزهگانی سبز بر طبل و بر دهل میکوبند. هزار هدهد بیخبر به يکبار میخوانند: کرانی ندارد بيابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از اين نقشها آن ما چو در ره ببينی بريده سری که غلتان رود سوی ميدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما
ايليا ديانوش
در عنفوان جوانی به علت حملهی قلبی به زمين و زمان شاعر شدم اين هم يک علت ديگر
برای امروز اگر کافیست مرا پيش از تکثير سلولی به سلولام بازگردانيد
شاپور احمدی
پس از این همه پنجه گذاشتن در قوطیِ رنگهای صبحگاهی و سایهریزی بر یک سوی هیکل آبکی خود و شرشر آب خاکستری را در حاشیهی باغ و خیابان نواختن چرا حوری خاکی و خیابانی ترکههاي بازوان خود را در پردههای تاریکروشن اناربن پاییزه نیاویخت؟ آن وقت پس از دمی بالاندن سینه سرانگشتان ششگانهاش را در کاسههای نور و استیل خواهد ریخت. *** دیروز دیروز دیروزِ آهنگین پچپچی ناشیانه و تپش گوشت و خاک. دوست داشتم آفتاب زانوان کوتاهم را بسوزانَد تا به صورت سایه در آیم. آن گاه در ساعتی خراب در هیکلهای تراشیده خوش خواهیم نشست بیاعتنا به یکدو واژه که بیهوده صورتمان را میگشایند. تو گویی به زور خندیدیم یا لب بالایمان را لیسدیم. *** سنگفرش دریاچه را بوییدم. شمشهای چوبی سردم کردند. مهرههای استخوانی را فشردم و صدفهای شیپوری و سیمانی در زنبیل درخشان غنچه کردند. و کفشهای شبنماندود از سنگریزهها پر شدند و کمند آشفتهی نیمکتها صورتم را نواخت و یکیدو حوری تار پس از چندی دهان در آوردند: فرشته بیفرشته. آن گاه یکیشان بعدازظهرها در پستوی دکه از چینوچروک گلهای برنجی خود در میآید تا ادای زنانهای در آوَرَد. در میان نیهای خیس گیسوانش آن گاه همه را میچیند در زمینی پر از گنجینه: لاکها خرمهرهها خمیرها اسفندهای خشک موی گرگ. بنامیزد هر وقت به دکان تو آمدم نیمرخ سایهی هر دومان در هم فرو ريخت. *** سگآبیهای آسمانی را دوست دارم. تولهسگ صورتی و پاک سینهات را میستایم. گاهي که یک گوشهی پارک کج میشود تا تو یا هر کسی در سایهی غلیظ آن شنا کند ما زردهی ساعتهای خرابمان را بر دیوار میپاشیم.
*** تا در خاک کشتی در پرتو سنگریزه و جلبک و موش سبز و کور نیمهشب ساعتها به هم بریزند. یواشکی پوز به آب حبانه گذاشتیم و ماه سه تیکه شد و گربه به دیدار چاه و تاج و اندوهزار آمد. *** کلههای ما مرگاندیشند به سایهی قهوهای سروها میرسند اما هنوز به خواب نمیروند. سرخوش در روشنایی شیشههای کدر نسیم تابستانی لجن و نفت را از لابهلای گوشت و خون رخهای تمام و گنگ پرسهزنان و گستاخ میبویند. *** آیا صبح پس از آرایش خود مهمان کسی خواهم بود؟ با دلی دریده آهسته به تکدکانی باز خواهم خزید. یک قوطی انار سوخته لابهلای تیغ و سوزن سنگ سیاه جانم را خش خواهد انداخت.
عطاءالله آشتيانی
نامهات تصادفی به دستام رسيد پس از مدتی بیخبری آفتاب از مغرب طلوع کرد! نامهات تصادفی به دستام رسيد نشانیام با قلمات بیگانه بود چه شد، چهگونه بود تقصير تو بود یا قلم که نشانیام روی کاغذ سر خورد؟ نامهات تصادفی به دستام رسيد بیچاره پستچی دلام سوخت، فهمیدم پستچی عاشق تصادفی نامهات را تصادفی به من سپرد
بهروز پورعلی
گاهی وقتها که بی هيچ دليلی بغض میکنی به اين فکر کن که شايد هيچ وقت نبايد فروغ را میخواندی که حالا به يادش بيفتی وقتی هر خوشهی اقاقی را میبينی و هر کوچهی خالی را در بعد از ظهر داغ مرداد
گاهی وقتها که بی هيچ دليلی پاهايت تو را میکشند به نمیدانی تا کجا به اين فکر کن که شايد هيچ وقت نبايد سيگار را ترک میکردی تا حداقل دستهايت تنها نباشند وقتی پيادهرو با کفشهايت گرم عشقبازیست
گاهی وقتها که بی هيچ دليلی خوشحالی به اين فکر کن که ديگر در منقار هيچ کبوتری شاخهی زيتونی نيست و بر فراز شهر کلاغانی پرواز میکنند با عمر سيصد ساله
به اينجا که رسيدی میتوانی دراز بکشی بی هيچ دليلی و به تقويم روی ميز فکر کني که هفتههاست روزهايش ورق نخوردهاند
|
|