|
|
|
|
||||||||||||||
|
از سياه تو تا سبز ما نوشتههای به هم پيوسته انسيه سياوش
۱ بشقابها را روی هم چيد، کف دستاش کمی گز گز کرد. پشت بشقاب لکهی بزرگی بود سبز رنگ. به کف دستاش نگاه کرد. زبان سبز بزرگی بشقابها را میليسيد.
۲ در را بست. چراغ را روشن کرد و با دست به لبهی لوستر ضربه زد. نور روی کف و ديوار اتاق بالا و پايين میرفت. نور روی صورت زن متمرکز شد. مرد بالای سرش ايستاد. زن با چشمان سبزش به او خيره شد. چکمهاش را بلند کرد و روی صورت زن گذاشت و به انگشتان برهنهی پای زن خيره شد. دستاش را بالا برد و به لوستر ضربه زد. نور حرکت انگشتان پای زن را نشان داد. به صورتاش نگاه کرد. صورت زن در خون، پر از لبخند بود. نور روی چکمههای سياه متوقف شد. در باز شد و چراغها همه خاموش شدند.
۳ مرد سيگارش را با آتش سيگار مرده گيراند. زير سيگاری پر بود از تل سيگارهای خاموش و نيمهخاموش. پردهی پنجره را کشيد. لامپای روی ميز را خاموش کرد و در تاريکی روی کاغذ شروع به نوشتن کرد.
۴ از پشت شيشه نگاهاش کرد. لبخند صورتاش کامل بود. صورتاش را برگرداند. نگاه کرد. صورتاش را برگرداند. لباناش را به هم دوخته بودند. او هميشه خواهد خنديد.
۵ نوشداروی مرگ سهراب گلولهی رستم بود. سهراب ماندگار کارزار شد.
۶ مرد پيراهن سپيدی تنش بود که چرک مورک بود. روی صورتاش رد يک خراش تازه بود. دستاش را روی زنگ سوم فشار داد. چراغهای طبقهی سه خاموش شد. دو باره زنگ را فشار داد. پنجرهيی از طبقهی سوم باز شد و کيسهيی را پايين انداخت. او به سمت کيسه رفت، روی کيسه با ماژيک سبز نوشته بود «بینانی بهتر از بیشرافتیست».
۷ - اينجا تاريکیست. - در را باز کن! کوچه چراغانیست. - چه زود رسيديم! - سبک که میشوی، سفر سريع میشود.
۸ - گريه نکن! - عزيزکام! چهقدر مشتاق داری، چشم من، دل سوختهی من، اين همه چشمهای نگران. - مويه نکن! - مادرم اينها از دستهای سردت هم می ترسند بگویند بلند شو و همراهانات را ببي. - متفرق شي! - شما هم میميريد، از خدا میخواهم اشک در صورتی برایتان نباشد.
۹ دو سوی خيابان جمعيت داخل پيادهروها پر بود. داخل ماشين کنار صندلی راننده نشسته بود. در ترافيک به مردان باتوم به دست روی موتورها نگاه می کرد. روسری سبزش رنگ ماندگار ذهنهای امروز بود. برگشتم تا با دوربين موبايل عکسی بگيرم. شيشههای ماشين با باتوم رد سرخ رنگی روی روسری سبزش کشيده بود.
۱۰ قصهی ضحاک را برايام دير گفتی مادر، زير اين همه خاک تنها به رويش میانديشم.
۱۱ نفس که میکشی اشک امانات را میبرد. میآيد جلوتر و کاغذپاره آتشزده را جلو صورتات میگيرد. نفس میکشی، لبخند میزنی و فرياد میزني: «الله اکبر» و صدای موتورها را میشنوی و میدوي. بر میگردی و روی زمين او را میبيني. دستان سبزپوشاش از خون سرخ شده، فرياد میکشد و لبخند میزند. مردم دورهاش میکنند.
۱۲ - شبيه سوسکهای بزرگاند. - سرگين غلتانها! - و تنها جای خوب برایشان فاضلآب هاست." - سبزهزار بعد از مدتی، زير پا لهشان میکند."
۱۳ - ششش ... - خفه شو!
|
|