|
|
|
|
||||||||||||||
|
توی تاكسی آیه جنگجو
زير مقنعهيی تيره، ميان پيچش موهايی قهوهيی رنگ قطرهيی سر میخورد پشت گردنام. سرم را کج میکنم که بلغزد جای ديگری به جز کمرم. اگر کسی نگاهام کند بیشک گمان میبرد خواستهام بادی به صورتام بخورد. راننده اسکناس پانصد تومانی را به لباش میچسباند، بعد نوک بينی و بعد پيشانیاش، چند بار اين کار را میکند.
شيشهها بالا هستند، کولر روشن است. چراغ قرمز میشود. هوا گرم است، خيلی گرم. ميانسال است و نحيف. روزنامهيی از انبوه روزنامههای دست چپاش جدا میکند و میچسباند به شيشه. خيره نگاهاش میکنم. نمیدانم با چه حرکتی گفتهام نمیخواهم که آگهی استخدام را نشانام میدهد.
پسرک مثل هميشه زيباست. ـ آقا! همميهن تموم؟ ـ نه، توقيف شد!
پسر کوچکی که کفاشی میکرد و اگر مشتری نداشت نقاشی، دورش شلوغ است. نزديکتر که میروم مرد ميانسالی با کولهپشتیيی کهنه به دوش که خيلی کودکانه است با زنی که چادر گلگلیاش را کولیوار به کمرش بسته است، بحث میکند. لحناش آرام است. میترسد. "صبح ازش پونصد تومن گرفتم." زن عصبی و بلند جواباش میدهد. پسرک از فاصلهی بين آن دو نگاهام میکند. سرم را میاندازم زير و قدمهايم را تندتر میکنم.
سرم را به صندلی تکيه میدهم و به جای تمام انسانها شرمگين میشوم و به همهشان بدهکار. چشمهايم را میبندم و غم تمامشان را لمس میکنم. غم آن که نمیداند آن مانتو پنجاههزار تومانی را بخرد يا هشتادهزار تومانی و غم آن را که لال و معلول سر آن کوچه قاب عکس میفروشد.
دير وقت است، وقتی مثل حالا. مامان و بابا در اتاق را باز میکنند. دلگيرشان کردهام. نمیخواهند که اينقدر در اتاقام باشم. دعوايم میکنند. دوستام دارند. دلتنگام هستند. در را میکوبند و میروند که بخوابند.
سرم را هنوز به صندلی تکيه دادهام. جای خدا گريه میکنم ...
|
|