|
|
|
|
||||||||||||||
|
بر سر كوی قلندری محمود كوير
گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی درگه است وانيامد در جهان زين راه کس نيست از فرسنگ آن آگاه کس چون نيامد باز کس زين راه دور چون دهندت آگهی ای ناصبور چون شدند آن جایگه گم سر به سر کی خبر بازت دهد از بی خبر
گفت ما را هفت وادی در ره است هفت گام است تا شهر عشق. هفتصد سال پيش، هفتاد عارف عاشق در برابر هفتصد هزار تاتار و تازی دم از عشق زدند و گفتند که هفت وادی در ره است و خواندند ما را، انسان را، که پيش آ، گام بردار، بند بگسل، زنجير بندهگی بدران، طوق اسارت از گردن فرو هل! و گفتند که در اين راه هفت گام است. گام اول طلب است و گام دوم نگاه است، نگاه در خود و درجهان. گام سوم حيرت است و گام چهارم جستوجوست و گام پنجم کشف است و گام ششم يگانهگی و گام هفتم عشق است و آزادیست. و اينک هفتصد سال است که میرويم و میافتيم و بر میخيزيم و میرويم که رفتن گوهر و جان زندهگیست و در اين راه است که دار حلاجان برپاست، که بوريای آتش گرفتهی عين القضات را میبينيم، که طناب گلوی سهروردی را میبافند. و در اين راه است که حافظ و عطار و مولانا و خيام چراغ میبرند. فانوس میگردانند عاشقان جهان بر ساحل اميد که: هله ای شبنشينان! کشتینشستهگان! بادبانها برافرازيد! پارو بکشيد! و از هر گوشه و کنار جهان فرياد است که تنوره میبندد برای رهايی، برای فردا، برای خورشيد، برای مهربانی. هفت وادی عشق بر هفت قارهيی اين جهان نهاده است. هفت وادی عشق همين جا بر همين جهان و بر همين زمان و در همين روزگار ماست. در خانهی من است. در کوچهی شماست. هفت وادی در خيابان کنار خانهی من است. بياييد برويم. بياييد تماشا! آهای! بياييد تماشا! دارند میبرند حلاج را. دارند بر خاک میکشند ندا را. دارند تازيانه میزنند برادرک کوچک مرا، تو را، او را! پس او را بردند تا به دارش کشند مخلوق به دور او گرد آمده بودند و او نگاه میکرد و میگفت: "حق حق انا الحق!" در آن حال درويشی از او پرسيد که عشق چيست، گفت: "امروز بينی و فردا بينی و پس فردا بينی. يعنی امروزم بکشند و دوم روزم بسوزند و سيم روزم بر باد دهند." و اينجاست ميدان عشق، ميدان يار، ميدان انا الحق حق حق حق! ميدان مهر و راستی، ميدان آتش و خاکستر، ميدان پرپر شدن گلها در زهر هلاهل اين آتشباد، ميدان تاختن گله گله خفاشان بر فوج فوج کبوتران! و اين ميدان کجاست؟ ميدان عشق در هفتاد گوشهی اين جهان است. در سر هر کوچه و بازار است. در هر خانه و پشت هر دریچه است. ميدان عشق در سينههای ماست. در فرياد ماست برای آزادی. در بلور آب است. در سيمای سنگ است. در جان هر دانه است. در هر شکوفه است. ميدان آبادانیست. ميدان خرابات است. ميدان خود شکستن و خود شناختن و آفرينش است. ميدان نبرد است برای مهربانی، برای رنجديدهگان، برای زخميان تاريخ، برای بردهشدهگان تاريخ، برای آنان که زخم خوردند و تازيانه خوردند و بر دار کشيده شدند تا انسان تعالی يابد و عشق بماند و شادی فرا رسد. چشمها بسته و بر لب مهر و بر چشم مهر و بر دهان مهر. و کليد اين همه قفل در دست ماست. کليد همه قفلهای جهان ماييم: انسان، جنگل انسان، انسان آب، انسان درخت، انسان سنگ! جستوجو کن. جستوجو کن، جستوجو که جان جهان در توست. گمشده تو ای و گمگشته تو ای و هر چه گم در گنبد سينهی توست. درمان در سينهی توست که درد در سينهی توست. در بستهای. در بستهای به روی مهربانی، به روی اين همه انسان که نيازمند تو اند. نيازمند بخشش و بارش و تابش تو. دريغا دريغ! بر نمیداريم اين گوهر شبچراغ را از صندوق سينه. گنج در ماست و ما اژدها شدهايم بر اين گنج. گوهرافشان کنيم. گلافشان کنيم. موج! موج زنيم، موج. موجايم که آسودهگی ما عدم ماست. ای اقيانوس آدمها موج برداريم تا روشنی بيايد و عشق بيايد. فرياد برداريم. گلبانگ عاشقانه در جهان در اندازيم. دستی در کنيم. آستينی بالا زنيم. عرصات عشق است. بالی بزنيم. منام آن گبر ديرينه که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درين عالم ندا کردم
حالا بيا از بام عالم فرود آييم و بگرد تا بگرديم. توی همين کوچه و خانه و خيابان بگرديم. عشق همين جاست، همين نزديکیها، روی همين زمين، ميان همين آدمها، لابهلای همين سنگها و گلها. جايی لابهلای اطلسیها خانه دارد عشق. عشق اينجاست. عرفان اينجاست. مولا اينجاست. حافظ اينجاست، توی همين کوچه، کنار همين خيابان. آن که بر در میزند شايد حافظ است و غزل آورده از کنار آب رکنآباد. از چنگ گزمهها و محتسبان گريخته و به ما پناه آورده است. آن که تو را صدا میزند مولاناست، خيام است، خواهرت نداست، برادرم يحياست. هفت شهر عشق همين جاست. در را باز کن! چراغات را بر افروز! بيا برويم با يک دوبيتی مرهمی بسازيم برای زخمهای دل عاشقانی که محتسبان و گزمهها بر پيکرشان قداره کشيدهاند. بيا برويم با مولانا پيالهيی قهوه بنوشيم به طعم غزلهای بلخ. بيا برويم میخانهی کنار همين خيابان با حافظ پيالهيی بنوشيم. در را باز کن! عاشقانی شبزده به پناه آمده اند. مرهمات کو؟ فريادت کجاست؟ پناهام ده! فريادم کن! گوش کن! صدايم را میشنوی؟ نگاه کن! مرا ببين! عشق را ببين! عشق مانند آب، مانند هوا توی رگهای اين زمين و اين درخت و همين امشب میدود. برخيز و چراغ اين پنجشنبهها را برای هميشه روشن کن! برخيز و گلی بر ميز بگذار حتا اگر ما نباشيم، حتا اگر تو نباشی. پيالهيی ديگر بياور، مهمان داريم. برای حضرت حافظ پيالهيی بريز. برای مولانا پيالهيی بگردان. مهمان داريم، غزل، ترانه، آب رکنآباد. آن که تو را صدا میزند مولاناست. هفت شهر عشق همين جاست. صدايم را بشنو! سلامام را تو پاسخ گوی! جام اينجاست. جم اينجاست. شب شب است و پنجشنبه شب است و اين گوشه از جهان، ستاره باران، ستاره باران شعر و کلمه و مهر. بر ايوان اين خانه قنديلی از آوازهای حافظ و مولا و فردوسی و نظامی آويزان است تا رهگذران اين کوی بدانند که در ظلمت همين روزگار با چراغ شعر و عشق میتوان بر هفت فلک رقصيد و بر هفت آسمان تابيد. بر میخيزم و از هزار دریچه، از هزار کوچه و خيابان اين جهان بانگ میزنم: "ندا منام. مهدی منام. ناصر منام. اشکان منام. بهمن منام. عاشق منام. حلاج منام. عين القضات منام." کرانی ندارد بيابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از اين نقشها آن ما چو در ره ببينی بريده سری که غلتان رود سوی ميدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما
رخت از ديار رند شيراز به کوی قلندران مست مست نيشابور. به کوچههای آبی ترانه و غزل، به هفت شهر عشق، به فيروزهی پريشان شعر ايران سفر کنيم و دل را مهمان کنيم به کوی قلندران: عزم آن دارم كه امشب نيممست پایكوبان كوزهی دردی به دست سر به بازار قلندرها نهم پس به يك ساعت ببازم هر چه هست تا كی از تزوير باشم رهنمای؟ تا كی از پندار باشم خودپرست؟ پردهی پندار میبايد دريد توبهی تزوير میبايد شكست برخيز خواهرم! برخيز برادرم! پردهی پندار میبايد دريد. برخيز تا سر به بازار قلندر بر نهيم. که يک ساعت زندهگی با افتخار به عمری زندهگی با ذلت میارزد. برخيزيم و بر بام شويم به تماشا که عطار آمده است. سيمرغ آزادی به بام آمده است، بر بام دل ما. مرغ عشق آمده است. ققنوس عشق و آزادیست که از خاکستر ما بر میخيزد و بال در جهان میافشاند تا آدمی شادکام و سربلند زندهگی کند. پيامبر عشق از معراج يار آمده است که او: روشنايی در جهان هم عيان و هم نهان غمگسار مفلسان شمع جان بیکسان رهنمای سالکان درگشای طالبان پنجرهی سينه بگشا تا آفتابی بر دل بتابد: سر مشتاقان هم اوست وصل عشاقان هم اوست هان بيا تا سالکان را ه عشق عشق و عشق و عشق و عشق بانگ برداريم بر بام و سما من خدايم من خدايم من خدا فارغام از کبر و کينه وز هوا
های بيا بيا بيا آزادی! بيا بيا که سر همه اسرار تويی، يار تويی، غار تويی، روح تويی، قبله تويی، نور تويی، سور تويی. پا نهادی در ميدان عشق و حالا بر کش گلبانگ سر بلندی. بزن فرياد! بخوان که های بياييد که راه اين است. بياييد که همه جهان گشتم و انجام اين که يافتم. يافتم آن گنج بزرگ را: دير مغانه يافتم پير يگانه يافتم مست شبانه يافتم از کف پير میکده، درد مغانه يافتم رند زمانه يافتم نعرهزنان برون شدم، دلق و سجاده سوختم طاعت و زاهدی خود، زير ميانه يافتم بی سر و سروری شدم، قبلهی کافری شدم رند و قلندری شدم، زهد فسانهيافتم چون بنمود ناگهام، آينهی وجود روی ذره به ذره را درو، عشق نشانه يافتم بيا با عطار و مولا ، دست در دست برويم و بخوانيم: بی سر و سروری شدم. قبلهی کافری شدم. بيا تا نعرهزنان برويم. بيا تا رند و قلندر شويم. رند زمانه شويم: آههای آتشينام پردههای شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت دوش در وقت سحر آهی بر آوردم ز دل در زمين آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
و اين همه گفتند و گفتند و حکايت همچنان باقیست. شب است و ماه و ما. به صحرا در شويم: کمی باران، کمی سبزه، کمی بوسه، کمی مرهم. صحرای عشق است که کرانی ندارد. بيا و بگير و بيا و بيا و بيا. از فرش بگذر و از عرش بگذر و از فرشته بگذر و بال در بال خورشيد کش که عشق است قرار بیقراران و بال پرواز ما. عشق به آزادی، عشق به سرفرازی و سربلندی انسان: در عشق قرار بیقراریست بدنامی عشق نامداریست چون نيست شمار عشق پيدا مشمر که شمار بیشماریست
و چون کار به اينجا کشد. آتش بر خرقه و دفتر کشد و قرار از کف بیقراران به در شود. و پروانه بال بر آتش کشد و باد بر خاکستر کشد و پر پر پر. پرپر پير ما، پير درون ما، پير مغان ما، پير شرف و نجابت و آزادهگی انسان. انسان بزرگ، انسان عاشق، انسان کبير: بار دگر پير ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد دين به تزوير خويش کرد سيهرو چنانک بر سر ميدان کفر گوی ز کفار برد نعرهی رندان شنيد راه قلندر گرفت کيش مغان تازه کرد قيمت ابرار برد پير ما کيست؟ مراد ما کيست؟ پيامبر ما کيست؟ اين چه غوغاست که در سينهی ماست. اين چه شراب است که در دل ما لب پر میزند. همه در ماست و جانب بیجانبی اينجاست. دست در کن در اين صندوق مرواريد. ديار سپيدیها، ديار دوستیها، ديار دريادل بودن و باران بودن و آب بودن و آبی بودن، ديار دردهای مشترک، ديار دوست داشتن، ديار يگانهگی و خرد و داد و دانايی. هان! بيا تا روی به خمار نهيم. روی به بازار نهيم. رو به سوی دار نهيم تا انسان بماند و عشق بماند و دوستی بماند: پير ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دين برزد و سر بر خط کفار نهاد خرقه آتش زد و در حلقهی دين بر سر جمع خرقهی سوخته در حلقهی زنار نهاد درد خمار بنوشيد و دل از دست بداد میخوران نعرهزنان روی به بازار نهاد گفتم: ای پير چه بود اين که تو کردی آخر گفت: کين داغ مرا بر دل و جان يار نهاد باز گفتم که: انا الحق زدهای سر در باز گفت: آری زدهام روی سوی دار نهاد آری زدهايم، انا الحق زدهايم. در سر هر بازار، دف دف انا الحق است. کجاييد؟ و حالا بزن دف. بزن کف. بنوش کلمههای مبارک عشق و مهربانی را. بنوش جام کلمه را. بنوش که جام و می و ساقی تويی. بشتاب که از اين میخانه صدايت میزنند. دارند بر بامها طبل میزنند. دارند در هر کوچه دهل میزنند. تا سپاه بزرگ عشق و سپيده راه بر شب و ظلمت بگيرد، تا بال در بال راه بر اسمان آبی آزادی بگشايند. آهای: میيی در ده که در ده نيست هشيار چه خفتی عمر شد برخيز و هشدار چو مست عشق گشتی کوزه در دست قلندروار بيرون شو به بازار برآور نعرهيی مستانه از جان تهی کن سر ز باد عجب و پندار ز روی خويشتن بت بر زمين زن ز زير خرقه بيرون آر زنار تو هر دم در خروش آيی که احسنت زهی يار و زهی کار و زهی بار چو در وادی عشقات راه دادند در آن وادی به سر میرو قلموار زمانی نعرهزن از وصل جانان زمانی رقص کن از فهم اسرار آری، زمانی نعرهزن! گلبانگ سربلندی در جهان زن! زمان رقص کن! رقص کن ای جان جان جان اين جهان، انسان! و مگر چيست عشق. رهايیست و آزادی. بال است و پرواز است. دلدل است و بیقراری. زيبايیست و شکوفايی. دستها شاخه میشود برای پرندهگان. لبها شکوفه میبندد برای بوسه و تبسم. لب پر دريای جان است. همه اوست. همه من است. من من اوست. هوهوی من است. من و تو و او همه اوست. همه دوست حديث عشق در دفتر نگنجد حساب عشق در محشر نگنجد عجب میآيدم کين آتش عشق چه سودايیست کاندر سر نگنجد برو مجمر بسوز ار عود خواهی که عود عشق در مجمر نگنجد شرابی کان شراب عاشقان است ندارد جام و در ساغر نگنجد چو جانان و چو جان با هم نشينند سر مويی ميانشان در نگنجد چنين است خانهی عاشقان. چنين است دل شيدايان. چنين است شب عاشقان بیدل. چنين است مقام انسان: گم شدم در خود نمیدانم کجا پيدا شدم شبنمی بودم ز دريا غرقه در دريا شدم و چنين است سرود دريادلان. گوش کن! بر بام بنگر، بر کوچهها بنگر! بر پابرهنهگان عاشق و سوخته بنگر که در بارش سنگ و تازش سگ و تيزی خنجر بر تيغ و شمشير میرانند. چنين است چکامهی چکامهها، افسانهی افسانهها. چنيناند عاشقان: سر پا برهنهگانيم اندر جهان فتاده جان را طلاق گفته دل را به باد داده مردان راهبين را در گبرکی کشيده رندان رهنشين را میخانه در گشاده با گوشهيی نشسته دست از جهان بشسته در پيش دردنوشان بر پای ايستاده زنهار الله الله تا کی ز کفر و ايمان گه روی سوی قبله گه دست سوی باده و چون کار به اينجا رسد ... و رسيده است و شورش عاشقان است. و کار بالا گيرد ... و بالا گرفته است. بر شوی و بالا شوی و بال بالا بالاتر ... بالا شده است. بالاتر شده است. و حالا از سينهات هزار قمری و قناری میخواند که: چنان مستام کنون در روی ساقی که در مستی نخواهم ماند باقی چنان مستام که پای از سر ندانم بجز ساقی در اين رهبر ندانم ز مستی در همه کون و مکانام انا الحق میزند عين العيانام همه ذرات من از مستی عشق انا الحق میزنند از هستی عشق
خواب
ديدم و خوابنما شدم که نوروز است و همهی کوچه چراغان. بر حوض آب کاشی
ميان خانه نارنج تازه و سيب سرخ در رقص. دورتادور خانه، کاسه بشقابهای
اصفهان و قاب قدح و چينی مرغ و ماهی و بلور بارفتن.
بعد
ازين، وادی عشق آيد پديد مست مستان اين مست قلندر ماييم، کليد هفت قفل هفتاد من بر هفت شهر هفت دروازهی اين جهان ماييم، جان هستی، شور مستی، رقص دنيا، ساز جنگل، ناز دريا، عطر مهتاب، آه آهو، شاه دلها، سبز حافظ، زرد بودا، سرخ مزدک، آبی ديوان مولا، پر پر هر چه کبوتر، هلهلهی هدهد، چهچه بلبل، قناری، ولولهی باران به کوهستان، دل دل چشم انتظاران. تبسم، بوسه، گندم، انار سرخ و سيب مست، ليلی و تهمينه و شيرين، هرچه باران! باد، برف، گل، پرنده، سنگ، هر چه بیرنگی و هر چه رنگارنگ، از کجا تا بیکجا، از خاک تا انسان! دل انسان! مقام هر چه بالاتر! بالا بالا بالاتر! عشق را و عشق را و عشق را! آزادی ! داد! دانايی!
|
|