سال هفتم

26 مهر 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

prometeh2000

[ @ ] yahoo [.] com

و خانه‌ی اينترنتی‌اش:

ناگهان

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

نقيضه‌يی بر خودم

يادداشتی بر تمام نوشته‌های «زيبايی‌شناسی خشونت»*

صالح تسبيحی

 

شهاب جان!

بچه‌های نويسنده و خواننده‌های فهيم «فروغ»!

هنگامی که متن بلند «زيبايی‌شناسی خشونت» را آغاز کردم، تمام مصداق‌های فرهنگی خشن و بی‌هويت که تمام بنيان‌های خود را بر اساس خشونت استوار می‌سازد به عنوان خميره گرفتم و از قضا، به خيابان هم که می رفتم، به سفر يا حتا به ميهمانی و در جمع دوستان هم نشانه‌های اين تمايل به خشونت را می‌جستم و چه بسا همواره يابنده بودم. در آن اوقات اين نکته را اساس و بنيان نوشته‌ام گرفتم که خشونت مهم‌ترين و نخستين واکنشی‌ست که فرهنگ عمومی ما انتخاب و از آن برای بسياری از امور به عنوان راه حل استفاده می‌كند. و همه‌ی آن‌چه نوشته‌ام و شما خوانده‌ايد و می‌دانيد. در آن روزها اما البته نمی‌دانستم از طوفان روزگاران چه سيلی‌يی خواهم خورد و جهان، انگشت اشاره و آموزه‌اش را چه بلند و با شکوه به سويم خواهد گرفت و نمی‌دانستم که کم‌تر از يک سال پای دست‌گاه خواهم نشست و نقيضه‌يی بر حرف‌هايم خواهم افزود. به هر حال، اين نوشته را بخشی تکميلی و در ادامه‌ی آن نوشته‌ها تلقی کن.

 

 

در واقع بهار هشتادوهشت که به نيمه رسيد، کمرگاه بهار شد آغاز تاريخی که در آن نه به عنوان نکته‌يی مدرسه‌يی و کتابی، که به عنوان تجربه‌يی ملموس، هرچند آغشته به دود و خون در خيابان ... تجربه‌يی که بر آن‌ام داشته است تا اين چند خط را بنويسم و بگويم من، نويسنده‌ی «زيبايی‌شناسی خشونت»، روز بيست‌وپنج خرداد هشتادوهشت، و روزهای بعد و هجدهم تير ماه و روزهايی که از پی آن‌ها آمدند تا همين روز قدس آخری، به سريع‌ترين شکل ممکن، يک سانتی‌متر و چند ميلی‌متر قد کشيدم و افق‌هايی دورتر را ديدم که مجبورم کرد بگويم خير، نه‌خير! انگار اشتباه می‌کردم. انگار خشونت، آهنگ بدآيند متوالی زمينه‌ی تمدن ما نيست. و آن روزها و اين شب‌ها، آن سکوت‌ها و شعارها و اين الله اکبرها، چون مدرسه‌يی به من آموختند که هر چه می‌خواهم بنويسم بيش‌تر و بيش‌تر به چاشنی تجربه - آن هم تجربه‌ی عينی – آغشته‌اش کنم و اگر نشد و نمی‌توانستم و موقعيت‌اش نبود بکوشم تا «بی شک و قطعا و مطمئنا» را از دايره‌ی واژه‌گان‌ام بيرون بياندازم.

من به چشم مردمی را ديدم که خون برادران و خواهران‌شان به دست و بال‌شان پاشيده بود و باز ساکت بودند. من به چشم، نه يک نفر دو نفر، نه گروهی کوچک از خواص متفکران و صاحبان يک ايده‌ی مهجور (که تحت عنوان نفی خشونت، دانايی خاص و راکد و انديشه‌ورزانه‌يی را در پيش گرفته باشند و از آن معبر خودشان را تافته‌ی جدا بافته بدانند) که ميليون ميليون انسان ديدم در سکوت. در آرامشی تهديدآميز، جدی، اما عاری از خشونت.

انسان ديدم، آدم ايرانی ديدم، مردم ديار جوی خون و مناره‌هايی از سر و چشم، مردمانی ديدم که خشونت را چه دقيق و عميق و آگاهانه نفی می‌کردند و هيچ ادعايی هم در ميان نبود. روز بيست‌وپنج خرداد هشتادوهشت، روی پل عابر پياده ايستاده بودم و تماشا می‌کردم، روز قدس هم همان‌جا ايستادم و همان خط بلند سبز را دنبال کردم و تا چشم کار می‌کرد دور و دورتر را پاييدم و به اين نتيجه رسيدم که اشتباه می‌کردم. آن‌چه به عنوان «مبانی اخلاق خشونت‌آميز» در روح جان ما نفوذ يافته، نه به شکل عين به عين که اکنون به شکلی معکوس، به شکل تنفر از خشونت متجلی شده است. در نتيجه بسياری از استدلالاتی که با اين فرض شروع کرده بودم «... و اگر خشونت را اخلاق اصلی مردمان سرزمين‌مان بدانيم»، باطل شد و ذهن‌ام خميد و تغيير کرد. همان تغييری که وعده‌اش را داده بودند. و از ترس‌وار رهيدم بر خود دلير شده‌ام و با خيال راحت می‌گويم نه‌خير، اين اخلاق مردم‌ستيزان بود نه اخلاق مردم.

اين اخلاق وحشت‌مدارانی بوده است که نسل ما، زاده‌گان در جنگ و آهن و سرکوب و چماق به ناچار و از سر بی‌تجربه‌گی، اخلاق جمعی می‌پنداشت. نتيجه‌گيری ديرينه‌يی که اکنون در منظر من و ما باطل است. اخلاقی آن قدر وقيح که مردن را آماری می‌کند و می‌گويد «دو سه نفر مهم نيست مرده باشند ...» که چون قدرت در دست‌اش است، خود را حق می‌پندارد و باقی را باطل. اوست که خشونت می‌کند و دست آخر مسؤوليت خشونت را هم می‌اندازد گردن اين و آن. چون خوب می‌داند و معلوم است که بار خون از تمام بارها سنگين‌تراست. من دير رسيده بودم. خشونت ديری‌ست از دل نسل من رخت بر بسته است و جای خود را به هزار پروانه‌ی سبز داده که با هر فرياد از دهان‌اش بيرون می‌ريزند و دل خشونت‌گران وحشی را وحشت‌زده می‌کنند و می‌لرزانند. خشونت رفتار آن گروهی‌ست که سال‌های سال کوشيد خود را در عيان نماد رحمت الاهی و رأفت اسلامی نشان دهد و در خفا نقش باطل «قهار و الجبار» را بازی کند. گروهی دريده و پريشان احوال که سرانجام عيان و نهان‌اش يکی شده و هرچه می‌کند بيش‌ترک فرو می‌رود.

نمی دانم حق مطلب را ادا کرده‌ام يا نه. و نمی دانم درست توانسته‌ام حرف‌ام را بزنم؟ ام‌روز عصر از کنار جعبه‌های يک فيلم‌فروش در خيابان می‌گذشتم و سرسری هم نگاهی می‌انداختم. جعبه پر بود از «شو»های نو و کهنه‌ی خواننده‌های «خودت هم می‌دانی». آن وسط عکس دکتر سروش داشت سرک می‌کشيد و زن و مردی را ديدم که دست‌شان دو تا دی‌وی‌دی «هايده» بود، و يکی هم سخن‌رانی «عبدالکريم سروش». خريدشان را کردند و رفتند. من هم عبور کردم و تا حالا هم سرگردان‌ام از کار اين قوم که می‌گذرد و ناگهان همه چيز را بيرون می‌ريزد. تا دی‌روز اگر نوانديشی دينی، آزادی عقيده، سکولار و پلورال و اومانيسم، در کتاب‌ها و نوشته‌های مجلات و در ميان عده‌يی معدود از اهل فرهنگ زنده بود، ام‌روز به کف خيابان كشيده شده و دارد در هوای باز نفس می‌کشد. چه آن‌هايی که می‌خوانند و می‌بينند، چه آن‌هايی که ناخوانده می‌دانند هم‌چون آن جوانکی که کتک می‌خورد، اما کتک نمی‌زند. آن او مدرسه‌ی من و ماست. اوست که دارد به من درس می‌دهد و می‌گويد: "برو نوشته‌ات را بازنويسی کن! بگو خشونت فلان است و بهمان است، اما نگو مال همه است." و چه بسا بارها و بارها، انديشه‌ها و حرف‌هايی که اگر پيش از اين خودم می‌خواندم و فکرشان را می‌کردم، آن‌ها رابا دماغ گرفته بيرون می‌انداختم و با چوب «رمانتيک و ايده‌آليستی» می‌راندم‌شان.

من اکنون از اين ره‌گذر، از آن راه بلندی که مردم‌مان در پيش گرفته‌اند دريافته‌ام که خشونت نه جنبنده در ذات ما، که جان‌دار مردم‌خواری‌ست بيرون افتاده از ما. و ما مردم بوده‌ايم که آن را بيرون انداخته‌ايم و دائم می‌گوييم نه، ديگر تو را نمی‌خواهيم. و مدام می‌گوييم «او بايد برود». او نه تنها يک شخص، يک آدم دروغ‌گو يا يک پير فريب‌کار، که ديو «خشونت» است که ديگر بايد برود. ما ديگر صدای تير «يپرم خان ارمنی» را نخواهيم شنيد (که خود در فتح تهران کمک کرد و هم خود ستارخان را به گلوله بست ...) و نخواهيم ديد که آزادی‌خواهی، از فرط خون ريختن کشتن برای‌اش عادی شده باشد و دست‌اش به خون آزادی‌خواهی ديگر آغشته شود، زيرا ما نه چريک و مبارز و مجری تئوری «خون در برابر خون»، که بی‌شمار، ساکت، اما حاضريم. و راه ما راه مشروطه نيست که کج بشود و معوج برود. راه سبز اميد است که پای‌دار است و پاينده هم خواهد بود.

* اين مطلب با مقداری جرح و تعديل، در هم‌آهنگی با نگارنده، به عنوان يادداشت نخست ماه‌نامه‌ی فروغ در انتهای مهر 1388 منتشر شده و به چاپ رسيده است.

Ç

 

   آثار شماره‌ی «163»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

نقيضه‌يی بر خودم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

راه دور نرگس و نور

   معرفی كتاب و ادبيات داستانی

يك‌شنبه مثل عبور از صحراست

برق كفش‌ها، اس‌ام‌اس‌های تازه و يك انتخاب

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر

هايكوهای ايرانی

   هنرهای تصويری

دو كار