سال هفتم

26 مهر 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

راه دور نرگس و نور، بخش نخست

به ياد «حافظ»

محمود كوير

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

 

آه! آه سياه!

آهو! آهوی سياه!

آه و آهو و ماه، ماه سياه!

دود کبود درد

زخمه‌های زخم بر رگ رگ جان

شولای درد بر پشت و تسمه‌ی ستم بر پيشانی

دست حسرت بر زانو و سر در حصار بازو

با خود می‌مويم: آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟

گل بگشت از رنگ خود، باد بهاران را چه شد؟

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست. عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد؟

باغ و گلستان‌ام کو؟ نرگسستان‌ام کو؟ رستم دستان‌ام کو؟ آن های و هوی و نعره‌ی مستان‌ام کو؟

فاخته‌يی بر درخت خشک می‌خواند: کوکو! کوکو!

و تاريکی که همه جا بود. هو می‌کشد. هو، هو!

و باد که بود، باد ديو! که زرد بود. هو می‌‌کشد. هو!

 

آسمون زرد بود. زمين هم. ميون زمين و آسمون دود کبودی بود که انگاری طعم گوگرد و آهک داشت.

خيلی دور نبود. بود؟ دو تا دو تا. مثِ آتيش توی چشم‌های گرگ. چراغ‌های کاميون‌ها که از گرده‌ی خاک‌ريزهای اون طرف قبرستون قديمی سرازير شدن و بعد ...

باد صدای يکی رو با خودش آورد: "گودال‌ها حاضرن؟"

يکی ديگه صدا زد: "خاک! خاک بريزين! زود باشين!"

چند تايی هم توی حرف‌های هم‌ديگه دويدن: "کفش‌هاشون رو جمع کن! بده من! حروم‌زاده! بقيه‌شون هم می‌دادين دار بکشن خلاص شيم!"

چندتا سگ به هم ديگه پارس کردن.

و خاموشی يک‌باره پايين ريخت.

 

بر پله‌های برابر آب‌نمای خاموش پارک لاله، کسی سيگاری گيراند. در نور کبريت، شب‌پره‌يی بال کشيد و به تاريکی رفت. کبريت خاموش شد. حالا تنها صدای او بود. آوازش که نخست از پله‌های برابر آب‌نما آرام برخاست. از آب‌نما گذشت. بالا رفت. بالا رفت. از نوک درخت‌های پارک بالا رفت. از بام بلندترين خانه‌ها بالا رفت. از برج ميلاد بالا رفت و چون شهابی بزرگ، قد تمام آسمان، در آن همه تاريکی ترکيد و رخشه‌های هزار هزار رنگ‌اش را بر تمام بام‌های شهر ريخت:

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند

پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز

باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد

مشکل حکايتی‌ست که تقرير می‌کنند

صبح، سربی و سنگين، از در و ديوار به پايين می‌لغزد. باد پرهای چندين چلچله را از خاک بر می‌دارد و می‌رود. هق هق اين هدهد از کدام بام است؟ هفتاد زن سياه‌پوش با هفتاد شعله‌ی آتش بر دست از لابه‌لای درخت‌های بهار نارنج عبور می‌کنند. دارند کنار بازار شکرفروشان شيراز عشق را تازيانه می‌زنند. سرتاسر کوی کاه‌فروشان، گيس‌بران دختران سمرقند است. نخلستان‌های بصره بازار کنيزکان عرب است. کنيز می‌فروشند. همه پريشان‌گيسو، همه پاره‌پيراهن، همه گل پرپر، همه مرغک گلو بريده! زيتون‌زارانی خاکسترپوش و نيزارانی سوخته! دل‌هايی آتش گرفته! کاکل جان‌ها شعله‌ور، کبوتران شادی دربه‌در. رنج می‌برند و درد می‌آورند. تاريک‌زاری‌ست از بام تا بام. خيابان خيس هيس و هراس و ترس است. بگو مگو گزمه‌گان و همهمه‌ی حراميان است در بازار بزرگ مال‌فروشان. باد بوی شحنه و شب و شهوت می‌آورد.

باز از خود می‌پرسم: به راستی چه بايد کرد؟ دستی برای ستردن اشک و دستی به سوی رف برای ديوان حضرت عشق. حافظ چه می‌کرد. آن رند شيراز در آن گير و دار، در آن شب تاريک و بيم موج و گردابی چنان هايل، چه می‌گفت و چه می‌کرد. ديوان حضرت‌اش را بر گرفتم و بر پيشانی نهادم و با بوسه‌يی گشودم شيراز است. بياييد! تيمور و ترس و تسمه و تازی. آهای چه کسی از شما می‌داند که خانه‌ی حافظ کجاست؟ آهای!

الا ای آهوی وحشی کجايی

مرا با توست چندين آشنايی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دام‌ات کمين از پيش و از پس

بيا تا حال يک‌ديگر بدانيم

مراد هم بجوييم ار توانيم

که می‌بينم که اين دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگوييد ای رفيقان

رفيق بی‌کسان يار غريبان

مگر خضر مبارک پی در آيد

ز يمن همت‌اش کاری گشايد

مگر تا کبوتر چه‌قدر راه است؟ مگر چشمه‌ی آب زنده‌گانی آن سوی کدامين بيابان بی‌کران است؟ خضر مبارک‌پی ما در کدام ظلمات از ديده‌ها نهان است؟ کی‌خسرو خسروان در غبار کدامين مه و برف ناپديد شده است؟

حاكميت استبداد سياه بی‌تدبير، به هم‌راهی و هم‌زبانی آيينی کينه‌ورزانه که شمشير در کف و کف برلب داشته است، در بخش بزرگی از تاريخ ما، هر گونه انديشه‌ی ترقی‌خواهانه يا مخالفی را، به ‌نام الحاد يا ارتداد، مخالفت با دين و دولت، با نظم دوزخی آن نظام، سركوب می‌كرد: کشتار آزادی‌خواهان، بر طشت خون نشاندن، از کله مناره کردن، پوست کندن، ميل در چشم کشيدن و کتاب سوزان و آدم‌سوزان و ...

ورقی بزنيم اين تاريخ خون‌بار را و به قول بيهقی اين قلم را لختی بگريانيم:

مهدی، خليفه‌ی عباسی، ده سال خلافت کرد و تمام اين سال‌ها به پی‌گرد و شکنجه و اعدام زنديقان و دگرانديشان گذشت. پسرش هادی گفته بود: "به خدا اگر زنده ماندم، همه‌ی زنادقه و ملحدان را خواهم کشت. در تاريخ تبری آمده است که «او برای کشتار دگرانديشان هزار دار برپا کرده بود.»

بارتولد می‏نويسد: پادشاهان غزنوی، در چهل سال دوران سلطنت خود، پيوسته و با شدت هر چه تمام‏تر با انواع الحاد، كه شكل ايدئولوژيك ناخرسندی از فرمان‌روايی آنان بود مبارزه كردند، مخصوصا برخورد امرای دولت سلطان محمود با قرمطيان كه در زمان او به واسطه‏ی ارتباط با خلفای فاطمی، يعنی دشمنان سرسخت خلفای عباسی، خطرناك‏تر شده بود، شدتی بيش‏تر داشت. انگيزه‌ی اصلی يورش محمود به هند - غير از بهانه‏ی ترويج اسلام و انگيزه‏ی مادی و دست يافتن به ثروت‏های آن سرزمين - ترس از رواج عقيده‌ی قرمطيان مولتان در هند و خطر واکنش آن در قلم‌رو حكومت‌اش بود. عتبی می‌نويسد، محمود در روز فتح مولتان آن قدر از قرمطيان به دست خود كشت، كه شمشير خون آلود به دستش چسبيد و دست و شمشير را در آب گرم نهادند تا از هم جدا شد. قرمطيان همان ايرانيان وطن دوستی بودند که در درازای تاريخ ايران به نام زنديق و مزدکی و مانوی و ملحد کشتار شده‌اند.

 

در كتاب «تاريخ آل سلجوق» آمده است:

ملک محمد به غايت خون‌ريز بود ... زاهد عمانی را ملک، تعظيم بسيار می‌كرده، بابا می‌خواند. شيخ برهان الدين احمد كوبنانی گويد روزی با ملک در سرای او می‌گشتيم، به موضعی رسيديم كه حد يک خروار كاغد - همه رقعه – بر هم ريخته بود. پرسيدم كه اين كاغذها چيست؟ ملک گفت فتوای ائمه‌ی شرع، هرگز هيچ‌كس را نكشتم، الا كه ائمه فتوا دادند كه او كشتنی‌ست.

سيف بن محمد هروی می‌نويسد:

در اين سال، ملک فخرالدين حكم فرمود كه عورات (زنان) به روز از خانه به در نيايند و هر عورتی كه به روز بيرون آيد، شمس‌الدين قادسی كه محتسب است، چادر او را سياه كند و او را سر برهنه به محلت‌ها و كوی‌ها بر آرد تا تجربه‌ی ديگران باشد ... و خرابات را برانداخت و مقامران را سر و ريش تراشيد به بازار آورد و شراب‌خواره‌گان را بعد از اقامت حدود شرع نبوی، در زنجير كشيد و به‌كار گِل كشيدن و خشت زدن مأمور گردانيد ... و اكثر سياست او به زندان و حزن دادن و چوب زدن و گل كشيدن بودی و با وجود اين همه امر به معروف و نهی از منكر، البته هر شب آواز چنگ و نغمه عود شنيدی و شراب صافی نوشيدی.

فقيه سرشناس، ابوالقاسم مسعود خجندی، برای كشتار باطنيان و ديگر فرقه‌های بی‌گناه ايرانی دستور داد تا خندق‌ها كندند و در آن‌ها آتش افروختند ... و باطنيان را می‌آوردند و به جماعت يا به انفراد، در آتش می‌افكندند و زنده‌زنده می‌سوختند.
خواجه نظام الملک در ذكر سركوب قرامطه و باطنيان به وسيله‌ی البتكين، سلطان محمود غزنوی و نوح سامانی يادآور می‌شود:

در شهرها افتادند و هر كه را از ايشان می‌يافتند، می‌كشتند ... پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحيت آن، می‌گشتند و می‌كشتند و غارت می‌كردند تا چنان شد كه در فرارود و خراسان، يكی از ايشان باقی نماند و آن كه ماند در آشكارا نيارست آمد، و اين مذهب پوشيده بماند... و يك‌باره‌گی به زمين فرو شد.

و حضرت عشق که بر اين روزگار زشت چشم می‌اندازد، قلم را چنين می‌گرياند:

زيرکی را گفتم: اين احوال بين! خنديد و گفت:

صعب روزی! بوالعجب کاری! پريشان عالمی!

در چنين شرايطی‌ست كه حافظ بر می‌خروشد:
در اين وادی به بانگ سيل بشنو
كه صد من خون مظلومان به يک جو
روزگار سکوت است و ترس:
سخن گفتن كه را ياراست اين‌جا
حافظ در دل تاريکی چراغ بر می‌افروزد و دشمنان انسان را نشان‌مان می‌دهد:

مرغ زيرک به در خانقه اكنون نپرد
كه نهاده است بهر مجلس وعظی، دامی
حافظ دمی از رسوا کردن رياکاران و زاهدان باز نمی‌ايستد. زبان و کلام‌اش چراغ راه مردمان است:
اگرچه باده فرح بخش و باد، گل بيز است
به بانگ چنگ مخور می، كه محتسب تيز است
در آستين مرقع، پياله پنهان كن
كه هم‌چو چشم صراحی، زمانه خونري‌ز است
و يا:

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سر بريده، بند زبان ندارد
ای دل، طريق رندی از محتسب بياموز
مست است و در حق او، كس اين گمان ندارد
طربق رندی و درگاه پير مغان حافظ کجاست؟ حافظ از درگاه ريا و دروغ روی بر می‌تابد و سر در راه پير مغان می‌نهد:
آن روز بر دل‌ام در معنا گشوده شد
كز ساكنان درگه پير مغان شدم
و يا:
بنده پير مغان‌ام كه ز جهل‌ام برهاند
حافظ، پيرو پير مغان است و سر بر درگاه هيچ قدرتی فرود نمی‌آرد.:
پير مغان حكايت معقول می‌كند
معذورم ار محال تو باور نمی كنم
يا:
دولت پير مغان باد كه باقی سهل است
ديگری گو برو و نام من از ياد ببر
و يا:
حافظ! جناب پير مغان مأمن وفا است
من ترک خاك‌بوسی اين در نمی‌كنم
پيرمغان که نمونه و نماد انسان کامل و آموزگار آيين انسان‌گرايانه‌‌ی آن روزگار است. همان که انسان کامل شعر حافظ است:

مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش

کاو به تاييد نظر حل معما می‌کرد

آيينی که بنيادش بر خودشناسی و دل‌آوری و خرد است:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آن‌چه خود داشت ز بی‌گانه تمنا می‌کرد

آيينی که تمام اختلافات و ستيزه‌ها و رنگ و نژاد و آيين و مذهب را بر نمی‌تابد و تنها در جست‌وجوی حقيقتی‌ست به نام عشق:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

و رند. رند حافظ، حافظ رند، که در برابر محتسب و زاهد و فقيه و گزمه و ديگر رياکاران و دروغ‌زنان ايستاده است.

همان رندی که خيام چنين او را به ما می‌شناساند:

رندی ديدم نشسته بر خنگ زمين

نه کفر، نه اسلام، نه دنيا و نه دين

نه حق، نه حقيقت، نه شريعت، نه يقين

اندر دو جهان کرا بود زهره‌ی اين

و حافظ شيراز انسان رند را آدمی خردورز و دلير و آزاده می‌داند:

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه ‌ی رندان جهان باش

و

عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه‌سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

و
بر در می‌کده
رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

 

حافظ به بانگ چنگ و آف‌تابی که از مشرق پياله بر می‌خيزد لرزه بر اندام تاريک‌انديشان و حاکمان می‌اندازد. حافظ در آن تاريکی‌ها چراغ آورده بود. چراغ اميد و آرزو. چراغ خورشيد و دليرانه و خردمندانه فرياد بر می‌داشت: «ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم». در پياله تصوير رخ آزادی و رهايی، عکس سربلندی و سرفرازی انسان بود که می‌ديد.

اين گل‌بانگ حافظ بود که:

پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند.

 

ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «163»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

نقيضه‌يی بر خودم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

راه دور نرگس و نور

   معرفی كتاب و ادبيات داستانی

يك‌شنبه مثل عبور از صحراست

برق كفش‌ها، اس‌ام‌اس‌های تازه و يك انتخاب

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر

هايكوهای ايرانی

   هنرهای تصويری

دو كار