سال هفتم

26 مهر 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

انسيه سياوش

ncsiavash

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

برق كفش‌ها، اس‌ام‌اس‌های تازه و يك انتخاب

انسيه سياوش

 

بيدار شد، موبايل‌اش را از کنار تخت برداشت. دو تا اس‌ام‌اس داشت. نگاهی به صفحه‌ی موبايل‌اش کرد، نفس عميقی کشيد و موبايل را زير بالش فرو برد.

هفته‌ی پيش با همين اسم‌ام‌اس‌ها خودش شروع کرده بود. رقص طولانی آن شب و سرخوشی نگاه‌ها، انرژی مضاعفی بود که بيدارش نگه داشته بود.

نگاه‌اش روی پرده‌ی پنجره‌ی اتاق‌اش ثابت ماند، باد جابه‌جايی را در پرده ايجاد می‌کرد، رقصيدن پرده بين نور و تاريکی اتاق. رقصيدن بدنی نيمه برهنه بين نورهای قرمز و سفيد. رقصيدن داخل سالنی پر از تاريکی و شمع‌های روشن. ثابت بودن نگاه‌ها.

روی بالش گونه‌اش را فشار داده بود، موبايل‌اش را از زير بالش بيرون آورده بود و نوشته بود: "من ام‌روز شرکت نمی‌آم، حال‌ام خوش نيست."

پيغام ارسال اس‌ام‌اس را دريافت کرده بود. اس‌ام‌اس‌های خوانده نشده را باز کرده بود: "يعنی جدا مشکلی نيست؟" و بعدی‌اش: "خواب‌ات برد يا دل‌ات نمی‌خواد جواب بدی؟"

موبايل را روی تخت‌اش انداخت، رفت سمت پنجره و پرده را عقب زد. درخت‌ها سبز و خيس روبه‌رويش داخل خيابان قد کشيده بودند. هوا بوی بارون می‌داد.

قلب‌اش ليز می‌خورد، پا روی يخ گذاشته بود و تعادل‌اش به هم خورده بود. يخی نرم و شکننده، يخی که آرام آرام آب می‌شد.

"من ناهار می‌خورم،کاری داری؟" و جواب آمده بود: "می‌تونی بيای؟" زن روی کاغذ يادداشت‌اش نوشت: «انتخاب، خواندن‌های متوالی، حس، عقل». و نوشته بود: «آدرس».

بيرون پنجره، داخل خيابان دختری و پسری دست‌هايشان را در هم گره کرده بودند و راه می‌رفتند.

 

"پلاک همين پلاک است آقا! لطفا نگه داريد!"

مرد راننده از داخل آينه به زن نگاه کرد: "مطمئن‌ايد؟"

زن اسکناس را سمت مرد گرفت.

"ممنون‌ام!"

زن انگشت اشاره‌ی دست راست‌اش را روی زنگ فشار داد، به سمت ماشين برگشت: "الآن می‌تونم برگردم."

"سلام! لطفا بيا طبقه‌ی دوم!"

زنِ داخل آسانسور به زنِ داخل آينه نگاه کرد. می‌خنديد؟ خوش‌حال بود؟ حسی نداشت؟ زن چشم‌هايش را باز کرد و بست. زن داخل آينه رفت. در آسانسور را باز کرد و احساس کرد نسيم خنکی از روی صورت‌اش حرکت کرد.

در باز بود. وارد شد. مرد درست مثل همان شب روبه‌رويش ايستاده بود. دست‌هاش داخل جيب شلوارش بود و با چشم‌هاش به اطراف نگاه می‌کرد. زن کفش‌هاش را در آورد.

"چه‌قدر گرمه!"

مرد به سمت آش‌پزخانه پيچيد.

"چای می‌خورين يا آب؟"

زن مانتو و روسری‌اش را روی دسته‌ی مبل گذاشت. نگين آبی گردن‌بندش خيس شده بود و روی گردن‌اش جابه‌جا نمی‌شد. دست راست‌اش را سمت گردن‌بند برد و روی گردن‌ش جابه‌جاش کرد. به اطراف نگاه کرد و به سمت مرد برگشت.

ليوان آبی را سمت‌اش گرفته بود و نگاه‌اش روی او متمرکز شده بود.

زن روی مبل انتهای اتاق نشست و کوسن را روی پاهاش قرار داد. مرد ليوان آب را روی ميز گذاشت و کنار زن روی مبل نشست.

"حال‌ات خوبه؟ مطمئن‌ ای؟"

زن کمی آب خورد. زبان‌اش را روی لب‌هاش کشيد و ليوان را به دست مرد داد.

"تو شک داری؟"

گيره‌ی روی موهاش را برداشت و تمام گردن و شانه‌هاش خرمايی شد. مرد اما انگار با نگاه‌اش داخل فضايی بود در حالت بی‌وزنی.

قلب زن روی يخ ليز خورده بود. دست راست مرد را گرفت و با دست چپ‌اش روی دست مرد را نوازش کرد. مشام‌اش پر شد از بوی گندم‌زارهای ظهر تابستان.

سينه‌هاش سفت‌تر شد و ضربان‌اش کمی تندتر. سايه‌ی بلند تنها درخت يک مزرعه‌ی پر از گندم انگار روی بدن‌اش بود. بدن‌اش يخ کرد.

نفس‌هاش کندتر شد و دستان‌اش دايره‌وار دستانی را بغل کرد. لبان‌اش خيس شد و نفس‌هاش به شماره افتاد.

 

مرد کمی کناره گرفت. آن‌سوتر مبل جايی برای نشستن نبود. کوسن را برداشت و کنار زن روی مبل نشست.

به ليوان آب نگاه کرد، صورت زن پشت ليوان بود و چشم‌های زن به سقف خيره بود.

صورت زن به بيشه‌يی شبيه بود، در هم، تو در تو. خرگوش نگاه‌اش بسيار تيز بود و فراری. مرد کمی نزديک‌تر شد. دستان‌اش را روی کوسن روی پای زن قرار داد و شروع کرد. لب‌هاش باز و بسته می‌شد، اما مطمئن نبود که حرف می‌زند يا نه.

منتظر بود تا زن پاسخ دهد و زن درون تنگ بود و لب‌هاش برای نفس کشيدن باز و بسته می‌شد.

سينه‌های زن با هر تنفس‌اش بالا و پايين می‌رفت.

مرد به ديوارها و دوباره به زن نگاه کرد. کسی از ديوارها او را نگاه نمی‌کرد؟

انگشتان زن ميان انگشتان‌اش بالا و پايين می‌رفت.

مرد صدای خودش را نمی‌شنيد.

دستان‌اش اما زير چتری خرمايی‌رنگ خوابيده بود و اين بار چشمان‌اش دنبال نگاهی بود که با خنده‌يی او را نگاه می‌کرد.

 

موبايلش را نگاه کرد. اس‌ام‌اس جديد نداشت.

زن دفترچه‌ی کوچکی را از جيب کيف‌اش بيرون آورد و صفحه‌يی را باز کرد با خودکار بنفش نوشت: "من انتخاب کردم، من انتخاب می‌کنم."

صفحه‌ی موبايل‌اش داخل کيف روشن و خاموش می‌شد.

زن به کفش‌هاش نگاه کرد. بلند شد و شروع به رقصيدن کرد. اتاق تاريک بود و شمع‌های قرمز و سفيد اتاق را نيمه‌تاريک کرده بود. کفش‌هاش در هر چرخش برق بيش‌تری می‌زد.

به صفحه‌ی موبايل‌اش فکر کرد که هيچ اس‌ام‌اس جديدی نداشت.

تکرار کرد: "من انتخاب کردم، انتخاب می‌کنم."

و با چند قطره اشک زير لب‌اش گفت: "انتخاب شدم." و به بدن‌اش چرخش بيش‌تری داد.

می‌خنديد. پلک زد و اتاق پر از نوری نيمه‌قرمز کش‌دار شد.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «163»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

نقيضه‌يی بر خودم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

راه دور نرگس و نور

   معرفی كتاب و ادبيات داستانی

يك‌شنبه مثل عبور از صحراست

برق كفش‌ها، اس‌ام‌اس‌های تازه و يك انتخاب

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر

هايكوهای ايرانی

   هنرهای تصويری

دو كار