|
|
|
|
||||||||||||||
|
زلزله و شش نوشتهی ديگر مريم ابوالحسنی*
1 شبها از همانجا که ستارهها میآيند، نگاهات را لبريز میکنی از شبنمهايی که معلوم نيست از کجا میآيند و از همانجا که بحث آسمان بالا میرود، برق نگاهات در يک لحظه تمام دلتنگیهايم را باد هوا میکند و غرش اين دل خستهام را به صدا در میآورد.
2 مضراب در دستانات، لرزش در نگاهات و چکهچکه اشک میريزم
3 خنديد. خنديدم و آرام از پشت پردههای سکوت گريخت!
4 دستان سردش را شعلههای سوزان قلباش سوزاند و من بیاختيار میسوختم
5 خورشيد در آسمان آبی چشمانات غروب میکند.
6 نوازش دستان تو بر گلهای ياس، و دل بیقرار من ...
7 زلزله بعضی وقتها نفس کشيدن خستهکننده میشه بعضی وقتها يادم میره کی بهام ياد داد نفس کشيدنو ... همون کسی که فرصتی براش بهام نداد؟ کی به قلبام گفت بتپه؟ کی بهاش گفت که بیصدا باشه؟ خيلی وقته ساکته! کسی صداشو شنيده؟ میدونی رفته کجا؟ میدونی، هی میتپه شب و روز! کی بهاش گفت که بیصدا باشه؟ فريادمو میشنوی؟ پس چرا نمیتپه؟ چه جوری نفس بکشم؟ کسی بهام ياد داده؟ چه جوری بهاش بگم که دير شده؟ کجا رفته؟ چه جوری بهاش بگم که زندهم؟ چه جوری بهاش بگم که میتپه؟ ديگه قلبام خستهس، بیصدا میتپه ... لرزش زمينو زير پات حس میکنی؟ شايد اون قلبامه زير زمين که میتپه ... اون يه قاتله ...
برا اونهايی که قلبشون زیر خرابیها تپيد، ولی کسی صداشو نشنيد!
|
|