سال هشتم

24 آبان 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمد هادی پورابراهيم

choor_m

[ @ ] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

گفت‌وگو طلسم غول را شكست

نقد داستان غول و دوچرخه، اثر احمد اكبرپور

محمد هادی پورابراهيم

 

برای کسی که نمی‌شود دوست‌اش نداشت: بابک طيبی

 

اشاره:

فعاليت فکری و گمانه‌زنی در ناخودآگاه و آن گاه توصيف و انتقال فضای ناخودآگاهی با به کار گيری از علامت و نشانه‌های زبانی در حرکتی خودآگاه، فرآيندی‌ست که نويسنده برای رسيدن به دنيای هنر آن را پشت سر می‌گذارد. نويسنده می‌کوشد تا انبار ناخودآگاه خود را رصد کند و به زوايای پنهان و عمق ناخودآگاه و نامکشوف خود دست يابد. پس می‌کوشد تا با يک فعاليت خودآگاه به واسطه‌ی کسب مهارت و دست‌يابی به تکنيک در فرم، آن‌چه را که رصد کرده به عرصه‌ی نمايش بگذارد. فرم را بر می‌گزيند تا واسطه‌يی برای انتقال و مايه‌يی برای بقا و دوام معنايش شود. نويسنده‌يی که به عمق ناخودآگاهی‌اش دست يافته و با کشف و شهود به معنای درونی رسيده، می‌کوشد تا تجربه‌اش را با بهره‌گيری از زبان به ديگران منتقل کند و فرهنگ‌ساز شود. او می‌کوشد تا با کسب مهارت به ساختار و شکل دست يابد و هنرمندانه محتوای رصدشده‌اش را با ظرافت در آن جا دهد، در هم بتند و امتزاج محتوا و فرم را شکل دهد. همانا هنرمند کسی نيست جز متفکری که با زيرکی در يک فعاليت کاملا خودآگاه فرم را به زيبايی بر محتوا می‌تند و اثر هنری خلق می‌کند. و اما منتقد، حداقل به پندار بنده، روشن‌فکری‌ست که علاوه بر تسلط به علوم انسانی و اجتماعی به زوايا و شگردهای ايجاد اثر هنری مورد نقد نيز آشناست و در يک کارکرد انتقادی به تجزيه و بررسی و تحليل اثر مورد نظر می‌پردازد و کميت و کيفيت و نحوه و حوزه‌ی اثرگذاری آن را به صورت مستند و مستدل ارائه می‌کند. چه بسا گاه در حوزه‌ی تأويل از دريافت متن و حتا دريافت نهايی متن در می‌گذرد و در پرتو ابتکار و خلاقيت، به معنا و گونه‌يی ديگر از اثر هنری دست می‌يابد. منتقد هر فعاليتی را ناكافی می‌داند، هرچند که کارآمدی‌اش را تأييد کند. از اين رو، کار منتقد در قياس با کار هنرمند نه تنها دشوار که حائز اهميت نيز خواهد بود و البته که لازم و ملزوم يک‌ديگرند.

 

در حوزه‌ی فعاليت ناخودآگاه که نويسنده گه‌گاه از راهی تجربه‌ناپذير به انبار ناخودآگاه خود دست می‌يابد، می‌توان گفت که اکبرپور با سخت‌کوشی و پافشاری‌اش در اين امر، توانسته ناخودآگاه‌اش را رصد کند و به دست آورد آن را در حوزه‌ی انتقال معنی به واسطه‌ی نشانه‌های زبانی و در شکل انسجام يافته‌يی به نام داستان به ديگران منتقل کند. او می‌کوشد تا از راه مرور خاطرات کودکی به عمق ناخودآگاه خود دست يابد و آن‌چه را که مايه‌ی تلخی، ناکامی و سرخورده‌گی‌ست، بيابد و به تجزيه و تحليل آن بپردازد.

در ابتدای داستان، پای دزد دوچرخه به ميان کشيده می‌شود و «درسا» به کمک پدرش - راوی - برای دست‌يابی به دوچرخه، دزد را دنبال می‌کند. دزد پس از چندی به دست پليس گير می‌افتد و زندانی می‌شود. نويسنده به واسطه‌ی شخصيت درسا در پی راهی‌ست تا دزد را از زندان، اين دست‌آورد نفرت‌انگيز بشری، نجات دهد. دقت نويسنده در به کار گيری شيوه‌يی صلح‌آميز و با پرهيز از خشونت در صحنه‌ی فرار دزد و درسا به قدری‌ست که متن واقعه‌ی زخمی شدن درسا و دزد را خط می‌زند و در معرض ديد مخاطب می‌گذارد. در فرآيند فرار از زندان به غولی برخورد می‌کنند که در جنگل، جای‌گاه هميشه‌گی‌اش، پنهان شده و آن‌ها را غافل‌گير می‌کند. غولی که تا به حال غير قابل رؤيت و ارتباط بوده، در اين قصه هم‌چون عضوی از اجتماع با ديگر شخصيت‌های داستان، به جز شخصيت زن (مادر درسا) در يک جا به گفت‌وگو می‌نشيند و می‌بينيم که طلسم اين غول افسانه‌ها چه‌گونه به دست گفت‌وگو شکسته می‌شود. غولی که طبق انتظار می‌خواهد دزد دوچرخه - انسان - را بخورد به محض اين که در گفت‌وگويی کوتاه و ساده با او آشنا می‌شود و اسم‌اش را ياد می‌گيرد، از خوردن‌اش منصرف می‌شود و با کمال ميل اسم دزد دوچرخه سينا - را به فهرست ديگر دوستان‌اش که آن‌ها هم با او به ديالوگ نشسته‌اند اضافه می‌کند و از خوردن‌اش منصرف می‌شود.

 

 

اکبرپور می‌کوشد تا به کودک ام‌روز بياموزد که غول انتزاعی را از هاله‌ی ذهنی بالای سرش پايين بکشد و با آن دوچرخه‌سواری کند و به واقع توانسته تا غول ذهنی منفعل را به ابژه‌يی کنش‌گر و خلاق تبديل کند و تابوی غول افسانه‌ها را بشکند.

اکبرپور می‌کوشد تا تابوی دست‌نيافتنی افسانه‌ها و غول بزرگ سياه شاخ‌دار را بر دوچرخه‌يی بچه‌گانه بنشاند. شايد اين سنت‌شکنی بتواند راهی باشد برای رسيدن به نگرشی نوين نسبت به عقايد و عقبه‌ی تاريخی‌يی که بر قصه و داستان ما سايه افکنده است ...

 

در غول و دوچرخه در می‌يابيم که درسا و پدر و مادر در يک گپ‌وگفت دموکراتيک به هدف خود که منصرف کردن درسا از خريد دوچرخه است، دست می‌يابند.

اين همان بهره‌مندی ديکتاتورانه از دموکراسی‌ست. اين دست‌گاه همان دست‌گاه ديکتاتورانه‌يی‌ست که لباس دموکراسی به تن کرده.

درسا در يک بازه‌ی زمانی تعريف‌ناشده‌يی قرار است به دوچرخه دست يابد و اين بازه‌ی زمانی از زمان حال باز می‌شود و تا زمانی که غول و دزد با دوچرخه به خانه‌ی آن‌ها نيايند، بسته نمی‌شود ...

 

غول ديکتاتور و کاملا ذهنی که همواره موجب ايجاد ترس و عامل رعب و وحشت در کودک است در يک مکان کوچک به لحاظ فيزيکی به ديالوگ مشغول می‌شود و نويسنده با زيرکی تمام تأثير حياتی و کارساز گفت‌وگو را به تصوير می‌کشد. غولی که در افسانه‌ها در يک حرکت برق‌آسا، بدون اين که با کسی صحبت کند، ديگران را می‌خورد و وسايل‌شان را تخريب می‌کند، در اين‌جا به واسطه‌ی گفت‌وگو از هاله‌ی انتزاع و تخيل بيرون کشيده شده و طلسم‌اش شکسته می‌شود. اکبرپور می‌کوشد تا به کودک ام‌روز بياموزد که غول انتزاعی را از هاله‌ی ذهنی بالای سرش پايين بکشد و با آن دوچرخه‌سواری کند و به واقع توانسته تا غول ذهنی منفعل را به ابژه‌يی کنش‌گر و خلاق تبديل کند و تابوی غول افسانه‌ها را بشکند. اکبرپور می‌کوشد تا تابوی دست‌نيافتنی افسانه‌ها و غول بزرگ سياه شاخ‌دار را بر دوچرخه‌يی بچه‌گانه بنشاند. شايد اين سنت‌شکنی بتواند راهی باشد برای رسيدن به نگرشی نوين نسبت به عقايد و عقبه‌ی تاريخی‌يی که بر قصه و داستان ما سايه افکنده است. جدا از نقش تربيتی و نمادين افسانه‌ها، به نظر می‌رسد که اگر اين راه به درستی پيموده شود، توانسته‌ايم با شيوه‌يی مدرن و ماندگار از خرافه و اوهام دور شويم.

زمان روايت در داستان غول و دوچرخه زمانی‌ست ميانه که بين گذشته و آينده شناور است و مبرهن است که حال را هم در بر می‌گيرد. به تعبيری می‌توان گفت که متن با هر عصری که غول داشته باشد به ديالوگ می‌نشيند و اين همان حذف عنصر زمان از روايت است. پيش‌نهاد اکبرپور در اين اثر همان طور که با دزد دوچرخه و غول برخورد می‌کند، اتخاذ روشی نظام‌مند و مبتنی بر ديالوگ با دشمن است. او با خاست‌گاه قرار دادن نياز دوچرخه برای شخصيت اصلی داستان – درسا - به عمق خاست‌گاهی دوچرخه در دزد راه می‌جويد و با بهره‌مندی از اين شيوه، دزد دوچرخه را که خود نمادی‌ست از کج‌رفتاری و ناهنجاری اجتماعی تبرئه می‌کند و مخاطب را با تصوير و تعريف جديدی از دزد مواجه می‌سازد و تأييدش را می‌گيرد. به واقع با دست‌رسی به آگاهی عميق از گناه‌کاری‌ست که می‌توان به آشتی دست يافت. دزد دوچرخه نمادی‌ست از بزه‌کاری و ناهنجاری‌های اجتماعی و اکبرپور توانسته به عمق خاست‌گاهی و ريشه‌ی آن گمانه بزند و آن را تبرئه کند و البته که در برخورد با آن از خشونت پرهيز کرده و زندان را پيش‌نهاد مناسبی نمی‌داند. دزد دوچرخه کودکی‌ست که برای رسيدن به خواسته‌اش از دست‌آورد محدود فکری‌اش – دزدی - بهره می‌گيرد. انتخاب اين شخصيت همان ورود به محدوده‌ی تراژدی‌ست.

ميلان کوندرا می‌گويد: «رها ساختن منازعات بشری از تفسير ساده‌لوحانه‌ی نبرد ميان نيک و بد و درک آن‌ها در پرتو روشن‌گری تراژدی يکی از دست‌آوردهای عظيم تفکر انسان بوده است. اين امر نسبيت اجتناب‌ناپذير حقايق انسانی را آشکار ساخته و ضرورت برخورد عادلانه با دشمن را مطرح می‌سازد.»

آن‌چه که اهميت کار نويسنده‌ی قصه، داستان و رمان را روشن می‌کند، همين به تصوير کشيدن انبار ناخودآگاهی در حرکتی کاملا خودآگاه و هدف‌مند است که می‌تواند تصويری روشن از ذهن و اجزاء آن در اختيار ما قرار دهد تا به تعريفی واضح از انسان ام‌روزی دست پيدا کنيم و بايد دانست که اين راه تنها راه ممکن برای وصول به اجزاء و ساز و کار ذهن است. اين تصاوير که از وضوح بالايی برخوردار هستند، در عين سلامت و بدون هر گونه اغماض و غرض به نمايش گذاشته شده‌اند و اين می‌تواند در اتخاذ شيوه و سياست به بازی‌گردانان اجتماع کمک کند و البته که جامعه‌شناسان و روان‌شناسان و سياست‌گذاران به اهميت اين امر واقف هستند.

حوزه‌ی فعاليت هوش‌مندانه و خردمندانه! نويسنده در اين حوزه با تسخير ذهن و مقدم دانستن تمايل انسان گوينده و زبان انسانی بر کنش مشاهده و سخن گفتن در فرآيندی آگاهانه بر سکوی تجربيات، مشاهدات و آموخته‌هايش از جهان واقعيت می‌ايستد و جهان داستانی‌اش را خلق می‌کند و آن‌چه را که در دست‌گاه تجربه و عقل به عنوان معيار و اصل برگزيده به نرمی به صورت ذره‌هايی نامرئی در جهان داستانی‌اش منتشر می‌کند و به جهان داستانی‌اش معنی می‌بخشد. کودکی که به دوچرخه‌دزدی روی می‌آورد، بيش از آن که مستحق مجازات باشد به کمک و محبت نياز دارد.

يک دفعه دزد و درسا جيغ می‌کشند و می‌گويند: "وای، ما زخمی شديم!" يک تير به پای درسا خورده است و يک تير به دست دزد. آن‌ها روی زمين می‌افتند و گريه می‌کنند. درسا به کاغذ و خودکارم نگاه می‌کند و می‌گويد: "بابايی! خيلی بدجنس‌اي! اين طوری ننويس!" می‌گويم: "می‌بينی که همه‌اش را نوشته‌ام." می‌گويد: "خط بزن!" می‌گويم: "نمی‌شود." می‌گويد: "فقط همين يک بار!" می‌گويم: "قول؟" می‌گويد: "قول!" اين بار می‌نويسم: سربازها توی جنگل ما را گم می‌کنند. ما هم آن‌قدر توی تاريکی فرار می‌کنيم تا ...

يا در جايی ديگر اشاره می‌شود كه مادرش نقاشی هر دو تا سينا را کنار هم می‌کشد: سينای دزد دوچرخه و سينای برادر درسا را. و اين همان دگرانديشی به نيک و بد در پرتو روشن‌گری تراژدی‌ست. دست‌گاه تجربه و حجم کارکرد فکری و آموخته‌های اکبرپور آن‌گاه که آن را به دو جزء مرتبط و هم‌سو – خاست‌گاه فلسفی و خاست‌گاه زبانی - تقسيم کنيم، قابل بررسی می‌شود. خاست‌گاه فلسفی اکبرپور ريشه در روان‌شناسی دارد. يونگ در مقالات‌اش به حفره‌يی در ذهن اشاره می‌کند و می‌گويد اگر اين حفره با حقايق روشنگر پر نشود خرافات آن را پر می‌کند. آگاهی يا عدم آگاهی اکبرپور از اين نظريه‌ی يونگ، هيچ از ارزش فکری و هنری او نمی‌کاهد چراکه اين خود نشانه‌يی‌ست از هوش غريزی نويسنده و تأييدی‌ست بر کارش. او می‌کوشد تا با برقراری تعامل بين خاست‌گاه فکری و زبانی‌اش نور بر اين حفره‌ی ذهنی بتاباند و آن‌چه را که طی اين ساليان دراز در آن جا گرفته به روشنی ببيند و بررسی‌اش كند و با بهره‌گيری از هوش و خرد، حفره‌ی ذهنی کودکان پيرامون‌اش را با حقايق روشن‌گر پر کند و آن‌ها را از خرافات نجات دهد و در اين ره‌گذر پرهيز از خشونت و اهميت گفتمان را به آنها می‌آموزد. اکبرپور دريافته که انسان تابعی از تأييد است و در پی آن است که کودکان پيرامون‌اش را از ورطه‌ی هول‌ناک سرکوب و بی‌اهميتی نجات دهد. او «درسا» را به مشارکت می‌خواند و در فرآيند داستان سهيم‌اش می‌کند، با او به گفت‌وگو می‌نشيند و او را تا خانه‌ی غول هم‌راهی می‌کند. درسا نماد بيرونی کودکی راوی‌ست که از سرکوب شدن می‌گريزد و می‌کوشد تا با تأييد از «نشدن» به «شدن» برسد. ادبيات برای اکبرپور محملی‌ست برای دوباره‌انديشی به عناصر مخرب ذهنی و روشن‌گری آن‌ها. او با برقراری ارتباط بين خاست‌گاه درسا، دزد وغول به ميان‌جی دوچرخه به تعريف جديدی از دزد و غول دست می‌يابد و غول آبستره را از مخفی‌گاه‌اش بيرون می‌کشد تا با کودک ام‌روز دوچرخه‌سواری کند. آن‌چه که در اين داستان بايد مورد بررسی قرار گيرد، عدم دست‌يابی به نتيجه در پايان گفت‌وگو و دست‌يابی به اشتراک در سود و هم‌سويی خاست‌گاهی اجزاء داستان است. نويسنده توانسته است اين ضعف و ايراد رايج اجتماعی را به وضوح نشان دهد و آن را آشکار سازد.

البته اين موضوع با توجه به رده‌ی سنی مخاطبان اين داستان - کودک و نوجوان - می‌تواند به خودی خود به عنوان يک ضعف در نحوه‌ی نگرش به حوزه‌ی مخاطبان مطرح شود. شايد يکی از وجوه افتراق ادبيات کودک و ادبيات بزرگ‌سال همين‌جا باشد. يکی از اهداف ادبيات کودک، ايجاد بستر برای توسعه‌ی آموزش با روی‌کردی فرهنگی‌ست و آن گاه که پا را فراتر بگذاريم و به طرح پرسش، نشان دادن وضعيت موجود، آينده‌نگری و يا ... بپردازيم، از حوزه‌ی ادبيات کودک خارج شده‌ايم. با قبول اين تعريف شايد بتوان گفت که در طرح داستان غول و دوچرخه سهل‌انگاری شده است. نشان دادن ضعف و ايراد اجتماعی در اين داستان نقطه‌ی قوت برای نويسنده محسوب نمی‌شود، بل‌که يک ضعف در طرح داستانی‌ست. يکی از ارکان يک دست‌گاه دموکراتيک، خواست مشترک و سهم داشتن در نتيجه است. ايده‌آل در يک دست‌گاه دموکراتيک بهره‌مندی يک‌سان و اشتراک در سود است. سودی که در زمان‌بندی مشخص قابل دست‌رس باشد. زمان‌مند بودن از آن جهت که انسان دريافته که زمان زيادی در اين جهان نخواهد ماند و آن‌چه که بر او مبرهن و آشکار شده است تغييرپذيری همين نقطه‌ی خاست‌گاهی‌اش است. او می‌کوشد تا در يک دست‌گاه دموکراتيک که مبتنی و برگرفته از اخلاقيات است در زمانی تعريف شده به اهداف و خواست خود دست يابد و زيست‌اش را در راستای دست‌يابی به اهداف و خواست‌هاش به‌بود بخشد. در غير اين صورت، آن دست‌گاه صرفا شکلی کم‌شباهت از دموکراسی خواهد بود. در غول و دوچرخه در می‌يابيم که درسا و پدر و مادر در يک گپ‌وگفت دموکراتيک تنها به نتيجه و اهداف خود که همان منصرف کردن درسا از خريد دوچرخه است، دست می‌يابند. اين همان بهره‌مندی ديکتاتورانه از دموکراسی‌ست. اين دست‌گاه همان دست‌گاه ديکتاتورانه‌يی‌ست که لباس دموکراسی به تن کرده. درسا در يک بازه‌ی زمانی کاملا باز و تعريف‌ناشده‌يی قرار است به خواسته‌ی خود که همان دوچرخه است، دست يابد و اين بازه‌ی زمانی از زمان حال باز می‌شود و تا زمانی که غول و دزد با دوچرخه به خانه‌ی آن‌ها نيايند، بسته نمی‌شود.

می‌گويم: "شايد با غول مسابقه بدهند و تا در خانه‌ی ما بيايند." درسا می‌خندد: "بابايی! اگر کلاه‌اش بيافتد همه‌ی بچه‌ها می‌ترسند." می‌گويم: "آره، بابايی! همه می‌ترسند. حالا برو بخواب!" می‌گويد: "چشم بابايی! شب به خير!" و می‌رود توی رخت‌خواب. می‌خواهم کاغذهايم را جمع کنم که درسا از همان جا می‌گويد: "بابايی! کی برام دوچرخه می‌خری؟" می‌گويم: "وقتی غول و سينا پيش‌مان بيايند." می‌گويد: "خيلی ممنون بابايی!" می‌گويم: "قابل شما را نداشت."

اين‌جاست که ديالوگ در يک حرکت شبه دموکراسی درسا را فريب می‌دهد و او را از خواسته‌اش منصرف می‌کند و البته که اين نتيجه پای‌دار نخواهد بود. آيا غول و دزد به خانه‌ی درسا می‌آيند؟ آيا در زمان کودکی درسا می‌آيند يا وقتی که درسا دوچرخه‌اش را در کلکسيون دست‌نيافتنی‌هايش می‌بيند؟ آيا درسا به دوچرخه دست پيدا می‌کند؟ آن‌چه که قطعی‌ست دست‌يابی ديگر اجزاء اين دست‌گاه ديکتاتورانه‌ی دموکراسی‌نما به خواسته‌هايشان خواهد بود. پدر درسا دوچرخه را می‌خرد، البته وقتی که غول و دزد به خانه‌ی آن‌ها بيايند. دست‌گاه فکری حاکم بر داستان غول و دوچرخه مبتنی بر مردم‌سالاری نيست. اين دست‌گاه مبتنی بر پدرسالاری‌ست. دموکراسی فقط با آزادی و مشارکت در بيان شکل نمی‌گيرد. آزادی بيان هر چند از مهم‌ترين ارکان اين نظام است اما به تنهايی نمی‌تواند دموکراسی را شکل دهد هر چند که پايه‌گذار است. مشارکت فعال و مؤثر همه‌ی افراد گام بعدی از بيان آزاد است که می‌بايست پيموده شود. در داستان «غول و دوچرخه» فقط آزادی بيان و نه مشارکت فعال همه‌ی اجزاء به چشم می‌خورد. مشارکت مؤثر هنوز پا به ميدان نگذاشته است. بررسی انديشه‌مندانه‌ی ماهيت دموکراسی فارغ از هيجان‌های آرمان‌گرايانه نيازمند به بحث استدلالی و منطقی دارد. انسان به طور کلی وجود عينی ندارد و انسان نيست مگر در هيأت افراد بشر. ماهيت انسان بر سه پايه‌ی اصلی استوار است: اول آزادی، دوم فردگرايی، سوم هدف‌مندی. در غول و دوچرخه آزادی و فردگرايی شکل گرفته و شخصيت‌های غول دوچرخه آزاد و فردگرا هستند، به جز شخصيت زن (مادر درسا)، اما در بحث هدف‌مندی نظام موجود، راوی ماهيتی ديکتاتورمآب به خود می‌گيرد و هدف‌مندی فقط شامل پدر درسا می‌شود و درسا نمی‌تواند هدف خودش را دنبال کند. عنصر پذيرش در نظام دموکراتيک پيش‌نهادی غول و دوچرخه بر پايه‌ی منافع اجزاء آن نظام نيست، بل‌که بر پايه‌ی نفع يک جزء از نظام است و ديگر اجزاء بايد بپذيرند. اين وضعيت، پايه و اساس گفت‌وگوی آزاد و مشارکت فعال و بدون سهم درغول و دوچرخه می‌شود. به عبارتی گامی در جهت رسيدن به دموکراسی برداشته شده، اما بی‌نتيجه می‌ماند. گفتمان دموکراتيک پيش‌نهادی‌ست برای برون‌رفت از ستيزه‌جويی و خشونت. گفتمان دموکراتيک پيش‌نهادی‌ست تا برآيند ستيزه‌جويی که ذاتا داده و الزامی‌ست طبيعی به خشونت نيانجامد و اين تنها در يک صورت تحقق می‌يابد و ماندگار می‌شود که اجزاء آن سيستم مطمئن شوند انتخاب‌شان از نوع به‌ترين انتخاب ممکن است و هم اکنون يا در آينده‌يی نه چندان دور می‌توانند در به‌بود آن بکوشند و به اهداف خود در همان زمان‌بندی معين و مشخص دست يابند. در غير اين صورت نتيجه‌ی گفت‌وگو و دموکراسی پيش‌نهادی علاوه بر نامطلوب بودن، ناماندگار نيز خواهد بود و فردايی نه چندان دور به خشونت می‌انجامد و در بدترين شرايط، سرکوبی‌ست که در فرد شکل می‌گيرد يا داستانی بيمار و ناقص می‌آفريند.

از ديگر نکات مهم در غول و دوچرخه برخورد آمرانه با شخصيت زن است. همان برخوردی که در جامعه‌ی متمدن‌نمای ام‌روزی شايع و رايج است و اکبرپور توانسته آن را در لايه‌های داستان به نمايش بگذارد. در اين داستان، مادر درسا به حکم پدر درسا، نقاشی‌ها را می‌کشد: «مادرش نقاشی‌هايش را می‌کشد»، «مادرش ديوارهای بلند زندان را می‌کشد». شخصيت زن در داستان غول و دوچرخه کاملا پنهان و پوشيده است. مخاطب او را هرگز نمی‌بيند و نمی‌يابد. نقش مادر درسا بعد از کشيدن ديوارهای بلند زندان، همان چيزی که خودش در آن گرفتار است، تمام می‌شود و در جاهايی از طرف او صحبت‌هايی به ميان می‌آيد: «من و درسا و مادرش هم اسم او را نمی‌دانيم»، «درسا و مادرش فوری قول می‌دهند»، «دست درسا و مادرش را می‌گيرم و بزرگ می‌نويسم الفرار». نقش شخصيت زن، مادر درسا، در داستان غول و دوچرخه بسيار کم‌رنگ است. به او امر می‌شود و از طرف او تصميم می‌گيرند. زن در سايه‌ی مردسالاری گوشه‌يی نشسته و نظاره‌گر است و بی صدا شايد نقاشی می‌کشد. شخصيت زن هيچ گاه حرف نمی‌زند. گويا مخاطبان در نگاه راوی – شوهر - نامحرمانی هستند که نبايد صدای زن‌اش را بشنوند. عدم مشارکت فعال و حضور مستمر و مؤثر زن در غول و دوچرخه نمود عينی دارد. مادر درسا هيچ نقشی در روند و شکل‌گيری داستان ندارد. شخصيت زن منفعل است نه خلاق. تأثيرپذير است نه تأثيرگذار. علاوه بر عدم شکل‌گيری دست‌گاه دموکراسی می‌توان گفت که دست‌گاه فکری حاکم در غول و دوچرخه همان نظام ايدئولوژيک است و تا آن جا که منافع‌اش در خطر نباشد دموکراسی را پذيرفته، ولی همين که پای منافع‌اش به ميان بيايد و احساس خطر کند ديکتاتور می‌شود. اين همان ضعف نظام‌های فکری و ايدئولوژيک است که در روند دست‌يابی به دموکراسی کم موفق بوده‌اند. تعريف دموکراسی در اين نوع نظام‌ها همواره با مشکل مواجه بوده و در پرده‌يی از ابهام باقی مانده است، چراکه هر ايدئولوژی خود مدعی ارائه‌ی نظام مطلوبی‌ست که آرمان‌هايش را در آن می‌جويد. به همين خاطر نمی‌تواند آرمان نظام ديگری را به طور کلی و قطعی بپذيرد. ايجاد دموکراسی در نظام‌های فکری و ايدئولوژيک شايد ناممکن باشد.

منابع زير در تهيه‌ی اين متن نويسنده را ياری داده‌اند:

1- مقالات ژان بشلر (Jean Baechler)، استاد و جامعه‌شناس دانش‌گاه سوربون، ترجمه‌ی روزبه صبوری.

2- مقالات ژوزوئه دوکاسترو، ترجمه‌ی منير جزئی.

3- مقالات کارل گوستاو يونگ، ترجمه‌ی محمود سلطانيه.

4- سخن‌رانی ميلان کوندرا، نشريه‌ی فروغ، شماره‌ی دو (دور نخست، 1383).

5- بررسی اظهار نظر ده نفر با متوسط سنی ده سال که کتاب غول و دوچرخه برای آن‌ها خوانده شده است.

6- ترجمه‌های فرزانه طاهری و مهتاب كلانتری از ولاديمير ناباكوف و مارگارت سيتون (Margaret Cuiton).

Ç