|
|
|
|
||||||||||||||
|
ترجيح زيستن با غول و دوچرخه، پشت در اتاقام دو نقد كوتاه از مژده زيارتی و شميم آزاد بر داستان «غول و دوچرخه» نوشتهی احمد اكبرپور*
ترجيح زيستن با غول مژده زيارتی
احمد اکبرپور مانند کارهای پيشين خود، سه سوت جادويی، قطار آن شب، امپراتور کلمات و ... داستان غول و دوچرخه را با تکيه بر بنمايهی «نوشتن» و «نويسندهگی» به پيش میبرد. از آنجا که اکبرپور برای کودک شخصيت و هويت مستقل قائل است، سعی دارد در داستانهايش برای کودکان يک کارگاه داستاننويسی برپا كند و نشان دهد چهگونه يک نويسنده خلق میکند: وقتی در پاسخ سؤال دخترش «درسا» که داستان ترسوناک است يا نه، میگويد «هنوز معلوم نيست» يا آنجا که در برابر ديوارهای بلند زندان يک نردبام مینويسد. و همچنين قسمتی از حوادث داستان را به خواست دخترش خط میزند و تغيير میدهد، اما عميقترين يا جالبترين قسمت داستان از ديد من، با نگاهی جامعهشناختی، آنجاست که پسرک دزد در مغازهی دوچرخهفروشی گير میافتد و درسا میگويد: "چه دزد بدجنسی! خوب شد گير افتاد." و داد میزند: "پليس، پليس!" نگاهی که در وهلهی اول همهی ما نسبت به يک بزهکار، کجرفتار يا مجرم داريم. حتا در «جامعهشناسی اثباتگرا» مجرم يا کجرفتار را مانند يک «شیء» نگريسته و او را از خارج بررسی و مشاهده میكنيم، اما به همت «ماکس وبر» در «جامعهشناسی تفهمی» برای فهم رفتار يک مجرم نه تنها او را به مثابهی يک شیء نمینگريم، بلكه بايد با او همدردی کرد و از دریچهی چشم او به جهان نگريست تا معنای رفتار بر ما آشکار گردد. «درسا» در ادامهی داستان دقيقا همين کار را میکند. زمانی که پليس به دستهای پسرک دزد دستبند زده او را هل میدهد و او گريه میکند، درسا هيچ نمیگويد. فقط به او نگاه میکند. چشمهای دزد را میبيند و با او همدرد میشود. معنای نگاه پسرک را میفهمد و میگويد: "بابايی! دلام براش میسوزد." و با شنيدن پاسخ پدرش: "خودت به پليس خبر دادی،" چيزی نمیگويد و به فکر فرو میرود. دراز میکشد، ولی خواباش نمیبرد تا پايش را روی کاغذها بکوبد و از پدر بخواهد دزد را آزاد کند. و عجبا که پاسخ محبت «درسا» را «دزد» يا همان «سينا» در ادامهی داستان با فداکاری و ايثار میدهد، زمانی که از بچه غول درخواست میکند تا او را به جای درسا بخورد. اهميت و ارزش دوستی در قسمت ديگری از داستان نيز به نمايش گذاشته شده، زمانی که غول حاضر نمیشود دوست خود، کسی را که با او سليقهی مشترک، خواست مشترک، وجه مشترک دارد، تحت هيچ شرايطی تا آخر عمر بخورد. و فراز پايانی داستان، شايد به گونهيی بيانگر واقعيت جهان کنونی ما باشد، اين که انسانی زندهگی در کنار غول را به زيستن در ميان همنوعان خود ترجيح میدهد.
دوچرخه، پشت در اتاقام شميم آزاد
در اين داستان پدر درسا او را تحقير میكند و احساس میكنم كه درسا را بیارزش میداند، حتا در آن قسمت كه دزد میخواهد دوچرخه را بدزدد و درسا يادش میآيدكه پدرش به او قول خريد دوچرخه داده، دو باره يادآوری میكند، اما پدرش میگويد: "نگاه كن، نگاه كن! دزد دوچرخه را برداشت." يعنی اين كه داستان برایام مهمتر است، پس به ادامهی داستانِ «من» توجه كن! ديگر اين كه به درسا وعدهی پوچی میدهد و میگويد وقتی سينا و غول پيشاش رفتند، برایاش دوچرخه میخرد، در صورتی كه میداند هيچ وقت اين اتفاق نمیافتد. و من اگر خودم را جای درسا بگذارم كه به من وعدهيی بدهند و به آن عمل نكنند، و مرا ساده و بچه فرض كنند، اگر باز هم دوچرخهی دوستام را ديدم، باز پافشاری میكنم و چنانچه فايدهيی نداشت، قهر میكنم و در اتاق خودم بست مینشينم و به شرطی بيرون میآيم كه دوچرخه پشت در اتاقام باشد.
|
|