|
|
|
|
|||||||||||||||
|
بچه غولی كه دوست داشت دوچرخهسواری كند به خاطر «غول و دوچرخه»ی احمد اكبرپور و درسا، دخترش، و مامان درسا* شهاب مباشری
میخواهم برای دخترم داستان غول و دوچرخه را بنويسم. مادرش هم نقاشیهايش را میکشد. درسا میگويد: "بابايی! ترسوناک است؟" می گويم: "هنوز معلوم نيست." می گويد: "بنويس!"
اين گونه داستان «غول و دوچرخه» شروع میشود. داستانی که در آن احمد اكبرپور فرمان را به دست دختر کوچکاش، درسا، میدهد تا آن را به هر جايی که دلاش میخواهد ببرد، از جنگل و زندان گرفته تا خانهی يک بچه غول. شايد به همين علت داستان بامزهی او هيجانانگيز و غيرمنتظره از آب درآمده، هم برای کوچولوها هم برای بزرگترها، و هم برای خود نويسنده!
«غول و دوچرخه» که با تعبير يادشده جلب نظر بزرگ و کوچک را میکند، بهانهيی به دست «فروغ» و همراهاناش داد تا در يک نشست ويژه به اين داستان بپردازند. دهم شهريور، از ده شب تا دمدمای نيمه شب، دفتر مجلهی فروغ ميزبان آقای احمد اکبرپور و خانوادهاش، درسا و ماماناش که شخصيتهای داستان هستند، و جمعی از اهالی ادب و فرهنگ شد تا به مرور اين اثر بپردازند. در اين نشست آقايان محمدهادی پورابراهيم و احسان رنجبر به قرائت نقد مکتوب خود در بارهی اين داستان پرداختند (در صفحاتی ديگر از اين شماره نقد آقای پورابراهيم را میتوانيد بخوانيد). علاوه بر اين، ديگر حاضران اين جلسه که از نويسندهگانی مانند آقايان ابوتراب خسروی و بابک طيبی را شامل میشد تا خردسالانی مثل خود درسا و ياسمين، دختر آقای طيبی، همهگی مجال آن يافتند تا در گپ و گفت شرکت کنند. ياسمين از اين که داستان را دوست داشته حرف زد و به سؤالهای بزرگترها جواب داد. خانم شميم آزاد، نوجوان پانزده ساله، در کنار مادرش، خانم مژده زيارتی، نظر خود را بازگفتند. تفاوت نگاه دو عضو يک خانواده به داستان قابل اعتناست و اين دو ديدگاه را در قالب يادداشتهای کوتاهی كه ايشان در اختيار فروغ قرار دادهاند، در اين مجموعه میخوانيم. درسا در بارهی انتقاداتی که به داستان و به طور خاص جایگاه او در داستان و شخصيتپردازیاش وارد میشد، حرف زد و پاسخگوی ترديدها و سؤالها شد. همين طور، نوشتهيی را آماده کرده بود که «بابايی»اش آن را خواند و اين اميد را زنده کرد که در آينده منتظر نويسندهيی با تخيل گريزپا باشيم. اين نوشته هم در کنار نوشتههای پروندهی حاضر در مجله چاپ شده است. بين حاضران در نشست و نويسندهگان بحث دنبالهدار و گرمی شکل گرفت که اگر محدوديتهای زمانی مانع نمیشد، جدل در بارهی پست مدرنيسم در داستاننويسی، تعهد در ادبيات کودک و نوجوان، بزرگترين پيام شادیست يا امر ديگری و ... میتوانست ساعات بيشتری ادامه يابد.
ما میخواهيم به طرف خانه برگرديم، ولی سربازها نمیگذارند. هر طرف که میرويم، آنها تيراندازی میکنند. از ترس مجبور میشويم به جنگل تاريک برويم. توی جنگل پر از سر و صداست. هوهو، يايا، هی هی!
و اين هم چند خط ديگری از داستان که در صفحههای ده و يازده کتاب قصه درج شدهاند و بعضی قسمتها به درخواست درسا خط خوردهاند. يعنی میشود فرض کرد که اصلا اين خطوط نوشته نشدهاند؟ بگذريم ... در ضمن، نبايد اهميت و کيفيت تصويرسازی داستان را که کار «راشين خيريه» است، ناديده گرفت. آرايش صفحات و رنگآميزی آرامشبخش سبز پسزمينه مسلما در گيرايی کار مؤثر است. از همهی اينها که بگذريم، خواندن قصه و برگ زدن صفحات کتاب را به خودتان وا میگذاريم و حالا دعوتتان میکنيم که مجموعهی آماده شده در بارهی داستان «غول و دوچرخه» را در اين شماره بخوانيد. راستی، اگر در اين گزارش عکسهای مربوط به جلسه کوچک هستند و کيفيت مطلوبی ندارند، بگذاريد به حساب اين که با دوربين ضعيف يک تلفن همراه در محيط کمنور دفتر مجله بهتر از اين امکاناش نبوده تا عکاسی کنيم.
|
|