سال هشتم

24 آبان 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

راه دور نرگس و نور، بخش دوم

به ياد «حافظ»

محمود كوير

 

و بی‌باکانه بر هر چه ستم و سياهی و نامردمی‌ست می‌خروشيد:

سرم بـه دنيی و عـقـبی فرو نمی‌آيد

تبارک الله از اين فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون مـن خسته دل ندانـم کيسـت
که من خموش‌ام و او در فغان و در غوغاست
دل‌ام ز پرده برون شد کجايی ای مطرب

بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست

او انسان را فرا می‌خواند که سر در برابر هيچ قدرت قدری فرود نياورد. سرو باشد و آزاد باشد. آزادی که کلمه‌ی مبارک و خجسته و مقدس فرهنگ‌نامه‌ی بزرگ تبار بشری‌ست.

در اين نيمه‌شبان ظلم و ظلمت من نيز به کوچه‌های پر از گزمه و محتسب نيمه‌ی دوم قرن هشتم هجری رفتم. جنگ و خون‌ريزی و کشتار توقف‌ناپذير، تسمه و تازيانه و تهديد، نفرين و نفرت و ناسزا، سخت‌گيری‌ها و تنگ‌چشمی‌های فقيهان رياکار!

حافظ در آن روزگار تنها تماشاگر اين حکايت پر از جنايت و تبه‌کاری نبود. تماشاگری شوريده و شيدا، تماشاگری ياغی و دلير و دانا بود. غزل‌هايش پياله‌ی خونين‌دلان بود، کلمه‌هايش بر کشتی غزل نشسته و کشتی شکسته و در آرزوی باد شرطه می‌سوخت.

گويی در بارانداز همين کشتی‌ست که حافظ ايستاده و بانگ می‌زند که:

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی

دل ز تنهايی به جان آمد خدا را هم‌دمی

چشم آسايش که دارد زين سپهر تيز رو

ساقيا جام می ام ده تا بياسايم دمی

زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ‌ست از حال ما کو رستمی

در راه آزادی و سربلندی انسان بايد دلير بود، دانا بود، گستاخ بود. برای آزادی بايد بهای آن را پرداخت.

در طريق عشق‌بازی امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

ره‌روی بايد جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی

اين حافظ است که ما را می‌خواند تا عالمی نو بنا کنيم و بنيان کهنه را برکنيم:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست

عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

حافظ زبان زمانه خويش بود، زبان گويای انسان والا و عاشق. انسانی که از سنگ و گل بر می‌خيزد و تا آسمان‌ها پر می‌گشايد. سخن او همه راه بود، راه رهايی، راه بال زدن. بام بال زدن، بام رهايی! بام تا بام تا آسمان

در آن روزگار که عارفان و درويشانی چونان نسيمی و نعيمی پنجه در پنجه قدرت افکنده و آزادی را فرياد می‌زدند حافظ بر می‌خروشد که:

روضه‌ی خلد برين خلوت درويشان است

مايه‌ی محتشمی خدمت درويشان است

كنج عزلت که طلسمات عجايب دارد

فتح آن در نظر رحمت درويشان است

قصر فردوس که رضوان‌اش به دربانی رفت

منظری از چمن نزهت درويشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سياه

کيميايی‌ست که در صحبت درويشان است

آن که پيش‌اش بنهد تاج تکبر خورشيد

کبريايی‌ست که در حشمت درويشان است

دولتی را که نباشد غم از آسيب زوال

بی تکلف بشنو دولت درويشان است

خسروان قبله‌ی حاجات جهان‌اند ولی

سبب‌اش بنده‌گی حضرت درويشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آينه‌ی طلعت درويشان است

آن گاه بر قدرت و ستم و ظلم و ظلمت می‌تازد که:

از کران تا به کران لشکر ظلم است

ولی از ازل تا به ابد فرصت درويشان است

ای توان‌گر مفروش اين همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درويشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غيرت درويشان است

حافظ ار آب حيات ازلی می‌خواهی

منبع‌اش خاک در خلوت درويشان است

حافظ در برابر آزاده‌گان و مردم‌دوستان، صف سياه‌دلان و گران‌جانان را نيز نشان می‌دهد:

احوال شيخ و قاضی و شرب اليهودشان

کردم سؤال صبح‌دم از پير می‌فروش

گفتا نگفتنی‌ست سخن گرچه محرم‌ای

در کش زبان و پرده بر انداز و می بنوش

اين حافظ است که تو را به سوی نور و نرگس می‌خواند، به سوی سربلندی و سرافرازی. و دورت می‌دارد از رياکاران و دروغ‌زنان. پرهيزت می‌دهد از ستم‌پيشه‌گانِ فريب‌کار. نقاب ريا از چهره‌ی زشت خرقه‌پوشان و دلق‌پوشان بر می‌دارد و تو را به صف رندان می‌خواند:

خدا را کم نشين با خرقه‌پوشان

رخ از رندان بی‌سامان مپوشان

تو نازک‌طبع‌ای و طاقت نياری

گرانی‌های مشتی دلق‌پوشان

در اين خرقه بسی آلوده‌گی هست

که صافی باد عيش دردنوشان

بيا و زرق اين سالوسيان بين

صراحی خون‌دل و بربط خروشان

چو مست‌ام کرده‌ای مستور منشين

چو نوش‌ام داده‌ای زهرم منوشان

ز دل گرمی حافظ بر حذر باش

که دارد سينه‌يی چون ديگ جوشان

در کوچه‌ها بوی عشق می‌آيد. کوچه‌ها پر از آدم است. آن‌ها که شب را شکسته‌اند. آن‌ها که قرق و قفل را شکسته‌اند.

اين‌جا کجاست؟ کجا می‌رود اين دل پريشان؟ در اين شبِ شيون! شيراز؛ نسيم آب رکن‌آباد است. شيراز عاشق! مرد کوری روی پله‌های گل سرخ نشسته و تنبور می‌زند. تنبورش پر از ستاره است. بازار نرگسان است. باغستان سرو ناز است. کودکانی با بسته‌يی فال حافظ در دست می‌دوند. پرپر می‌زنند.

- اسم‌ات چيه؟

- سهراب، آقا!

يک جفت چشم سياه ديگر . آهوست.

- اسم تو چيه؟

- اشکان، آقا!

- از من هم بخرين آقا! اسم‌ام ترانه‌س. اين هم خواهرمه. اسم‌ش نِداس.

همه با هم حرف می‌زنند. همهمه‌يی‌ست. گويی دسته‌يی گنجشگ بال و پر می‌زنند.

- آقا يه فال بردارين! حافظ دروغ نمی‌گه. تو رو به جون شاخ نبات حافظ يه فال بردار! خواهرم مريضه. بابامون زندونه. مادرمون همه‌ش سرفه می‌کنه. تو رو به جون حافظ شيرازی يه فال بردار!

بردار! بر می‌دارم. بخوان! می‌خوانم:

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد

عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل

تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد

دل‌ام می‌خواهد برقصم. دل‌ام می‌خواهد فرياد بزنم. تاری، تنبوری، دف، دف دف‌دف! گلويی، سينه‌يی! بامی، بالی، بال؛ بال بايد بال بزنم. برخاسته‌ام از بام و پايين‌دست همه آتش است و خاکستر. بال بال بال! بالا، بالا بالاتر!

حالا در اين روزگار سياه و تباه بيا برويم کنار رکن‌آباد و گل‌گشت مصلا. بيا برويم می‌خانه‌های بيدمشک و سرو ناز شيراز. می‌گشايم ديوان مبارک‌اش را و می‌آيد:

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند

و باز می‌گشايم و می‌آيد:

دوش وقت سحر از غصه نجات‌ام دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حيات‌ام دادند

بی‌خود از شعشعه‌ی پرتو ذات‌ام کردند

باده از جام تجلی‌صفات‌ام دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که اين تازه برات‌ام دادند

بعد از اين روی من و آينه‌ی وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه‌ی ذات‌ام دادند

من اگر کام‌روا گشتم و خوش‌دل چه عجب

مستحق بودم و اين‌ها به زکات‌ام دادند

هاتف آن روز به من مژده‌ی اين دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثبات‌ام دادند

اين همه شهد و شکر کز سخن‌ام می‌ريزد

اجر صبری‌ست کز آن شاخ نبات‌ام دادند

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود

که ز بند غم ايام نجات‌ام دادند

بر می‌خيزم. در دستی ديوان مبارک‌اش و در دستی مرهمی برای زخمی. از سبزای غزلی مرهمی برای دلی آتش گرفته، لب‌خندی برای غريبی، پياله‌يی برای تشنه‌يی، گندمی برای مرغکی. و دست‌افشان و پاکوبان با تمام کودکان کوچه‌های فردا:

بر سر آن‌ام که گر ز دست بر آيد

دست به کاری زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جای صحبت اضداد

ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست

نور ز خورشيد جوی بو که بر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

بايد بنويسم، روی بال بادبادک‌ها، روی ديوار کوچه‌ها، روی درخت‌ها، روی سنگ‌ها. بر آب می‌نويسم. دست‌ات را به من بده. لب‌خندم را به تو می‌دهم. بوسه‌يی به من ببخش. گندم‌ام را به تو می‌دهم. ببار تا ببارم. بايد ببارم. بايد بخندم. بايد بگويم. بايد بنويسم. قلم من کو؟ گندم‌ام کو؟ پياله‌ام کو؟ آهای تمام کبوتران تشنه، بياييد! تمام کودکان جهان بياييد! بياييد بر بام خانه‌ی من. از اين کران جهان تا آن کران زمان خانه‌ی من است. ميهمان خانه‌ی من است. سفره انداخته‌ام، سفره‌يی برای خنده، بوسه، گندم، آب، ترانه و رقص. رقص و رقص و رقص! می‌تپد دل من، رگ من، نبض من. رگ‌رگ جهان تپش دارد. تپش: دف دف دف‌دف دف!

و حالا، در تمام جان و جهان، در تمام رگ‌های تن و جان‌ام، کوليانی مست و رقصان دم می‌گيرند و می‌خوانند:

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی

اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بياموزد از قد تو دل‌جويی

تا غنچه‌ی خندان‌ات دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی

ام‌روز که بازارت پرجوش خريدار است

درياب و بنه گنجی از مايه‌ی نيکويی

چون شمع نکورويی در ره‌گذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورويی

آن طره که هر جعدش صد نافه‌ی چين ارزد

خوش بودی اگر بودی بويی‌ش ز خوش‌خويی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل‌گويی

نگاه کن! روبه‌روی آب‌نمای پارک لاله! اين حافظ است، با کفش کتانی و شلوار جين. دارد شعر می‌خواند. کلمه‌هايی آبی، سبز، سرخ، سفيد، مانند هزار هزار بافه‌ی نور و نرگس از ميان خيابان برمی‌خيزد. بالا می‌رود، بالا و بالا و بالاتر.

برويم!

 

Ç