|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر آثاری از مريم تاجالدين، مهرداد شهابی و عطاءالله آشتيانی
مريم تاجالدين
تنها معشوقهی تو باشم با موهای بلند نخنما با ناخن ارغوان كه شرم را در آغوشات تاب بدهم معشوقهها چه میكنند وقتی نيمروز پوست نازكشان را قلقلك میدهد لبهايشان را میبندند و باران سكوت گريهآورشان را بر پيكر عاشق هاشور میزند معشوقهها چهگونه میرقصند وقتی باد پيامبر ديوانههاست با خندههای بسيار و شلاقی پنهان كه برگها را در رقصی بیرحمانه میدَرّد و هوا را از طعم بكر درختان بارور میكند ايمان دارم ابری میشوم و باران را وسوسه میكنم تا خطوط موزون خيالام را بر صخرهی دور صدايت حك كند
گاهی میخواهم خط به خط روی خيالام بخوابم و صبح شعری عاشقانه زاده شود
مهرداد شهابی
در آسمانِ شبات واژهها غمانگيزند بيا تخيل کن محض چشمهای ترت خيال کن نرفتهام هنوز پيش تو ام خيال کن! مرا ببين هميشه دور و برت مرا شبيه سایهی خودت تصور کن که پيش پات نشسته هميشه در گذرت تو از بلا دوری چون کسی که مثل من است شبيه دانهی اسفند گشته دور سرت به خاطر تو گذشته از آرزوی خودش کسی که خاطرههايش گذشته از نظرت خيال کن پرندهام کنار پنجرهيی که صبح باز میشود به چشمهای ترت
دريای توفانی، كارگران، بارانی كه میآيد و ... عطاءالله آشتيانی
1 بیحساب بیکتاب دل به دريا زدم حسابام با خودم پاک بود دل به دريا زدم و نمیدانستم دريا، درياست مانند من بیحساب، بیکتاب دل به دريا میزند و توفانی میشود
2 کارگران مشغول چای خوردناند از سرعت خود بکاهيد دود سيگارشان انبان حرفهای نگفته ماسههاشان سالهاست که زير باران آبديده شده
3 «باران میآيد» اين را ناودان خانه میگويد ترشی نم باران میاندازم تا گسگسان مرداد مشت مشت از آن هديه کنم باران میآيد ناودان، جار بزن!
4 به مزارت رفتم، نبودی. به دستگيرهی در گرهی زدم، آمدی، بازش نکن! شايد ديگران گرهی ديگر بزنند
|
|