سال هشتم

24 آبان 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مريم تاج‌الدين

mt1356986

[@] gmail [.] com

و خانه‌اش در اينترنت:

خورشيدبر

 

مهرداد شهابی

mehrdad.shahabi.n

[@] gmail [.] com

 

عطاءالله آشتيانی

ata_ashtiani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

آثاری از مريم تاج‌الدين، مهرداد شهابی و عطاءالله آشتيانی

 

زادن شعری عاشقانه

مريم تاج‌الدين

 

تنها

معشوقه‌ی تو باشم

با موهای بلند

نخ‌نما

با ناخن ارغوان

كه شرم را در آغوش‌ات تاب بدهم

معشوقه‌ها چه می‌كنند

وقتی نيم‌روز

پوست نازك‌شان را قلقلك می‌دهد

لب‌هايشان را می‌بندند

و باران

سكوت گريه‌آورشان را

بر پيكر عاشق

هاشور می‌زند

معشوقه‌ها چه‌گونه می‌رقصند

وقتی باد پيام‌بر ديوانه‌هاست

با خنده‌های بسيار و

شلاقی پنهان

كه برگ‌ها  را        در رقصی بی‌رحمانه            می‌دَرّد

و هوا را         از طعم بكر درختان        بارور می‌كند

ايمان دارم

ابری می‌شوم

و باران را وسوسه می‌كنم

تا خطوط موزون خيال‌ام را

بر صخره‌ی دور صدايت

حك كند

 

گاهی می‌خواهم

خط به خط

روی خيال‌ام

بخوابم

و صبح

شعری عاشقانه زاده شود

 

Ç

 

يك قطعه

مهرداد شهابی

 

در آسمانِ شب‌ات واژه‌ها غم‌انگيزند

بيا تخيل کن محض چشم‌های ترت

خيال کن نرفته‌ام هنوز پيش تو ام

خيال کن! مرا ببين هميشه دور و برت

مرا شبيه سایه‌ی خودت تصور کن

که پيش پات نشسته هميشه در گذرت

تو از بلا دوری چون کسی که مثل من است

شبيه دانه‌ی اسفند گشته دور سرت

به خاطر تو گذشته از آرزوی خودش

کسی که خاطره‌هايش گذشته از نظرت

خيال کن پرنده‌ام کنار پنجره‌يی

که صبح باز می‌شود به چشم‌های ترت

 

Ç

 

دريای توفانی، كارگران، بارانی كه می‌آيد و ...

عطاءالله آشتيانی

 

1

بی‌حساب

      بی‌کتاب

            دل به دريا زدم

حساب‌ام با خودم پاک بود

      دل به دريا زدم و نمی‌دانستم

                              دريا، درياست

مانند من

بی‌حساب، بی‌کتاب

            دل به دريا می‌زند و توفانی می‌شود

 

 

2

کارگران مشغول چای خوردن‌اند

                  از سرعت خود بکاهيد

دود سيگارشان

      انبان حرف‌های نگفته

ماسه‌هاشان

سال‌هاست که زير باران

آب‌ديده شده

 

 

3

«باران می‌آيد»

      اين را ناودان خانه می‌گويد

ترشی نم باران می‌اندازم

            تا گس‌گسان مرداد

            مشت مشت از آن هديه کنم

باران می‌آيد

      ناودان، جار بزن!

 

 

4

به مزارت رفتم،

            نبودی.

به دست‌گيره‌ی در

گرهی زدم،

            آمدی، بازش نکن!

شايد ديگران

گرهی ديگر بزنند

 

Ç