|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
كريستين بوبن، مردی كه فقط زيبايیهای زندهگی را نقاشی میكند! آشنايی با بوبن از لابهلای سطور كتاب «نور دنيا»، مروری از شادی بيان بوبن میگويد: "يكی از وظايف نويسنده كمك به ديگران برای زندهگی كردن است. اگر من كتابهايم را نورانی كردهام برای آن است كه ديگری را به اعماق تاريكی فرو نبرم. اين نور نشانهی احترام به كسیست كه كتاب مرا میخواند." پيشتر، از «كريستين بوبن» با شما سخن گفتهام. مردی كه با كلام جادويیاش، لحظههای زندهگیام را روشنتر كرده است. در لحظههای هر از گاهِ بطالت، كه دست آدم به برداشتن هيچ كتابی ولو برای تورق هم نمیرود، هميشه بوبن اين اجازه را يافته است كه سر به تاريكی ذهنام فرو كند، و برای بار نمیدانم چندم، تكرار كند كه برای ديدن به نور نياز داريم! و تناقض در اينجاست كه میتوان نور را در سياهی جوهر يافت ... ادامه
نوشتهيی از محمود كوير دينگ دانگ، دينگ دانگ! ساعت بالای سردر دانشگاه بيستودو ضربه زد. بايد بروی صف بايستی. ساعتهای مچی را که همه روی ساعت پنج صبح خوابيدهاند، لای پيراهنهای مچالهشده، همراه يک تکه کاغذ تحويل میدهند. گفتم: "دلام هوس يه فنجون از اون قهوهها رو کرده. توی قهوهخونهی رابعه. با طعم خندههای تو." نزديکای ميدان انقلاب بود. نگاه کردی. ورق زدی. با نگاهی به رنگ مه و اشک و خواندی چنان که هدهدی هور میکشد: "کرانی ندارد بيابان ما قراری ندارد دل و جان ما ... ادامه
پنج كار از انسيه سياوش مرد با دستمال مخصوص شيشهی عينکاش را پاک میکرد. - بابا! مامان چرا نمیآد؟ عينکاش را روی بينیاش گذاشت. - تاب وسطی خالی شد. دخترک دستهايش را بالا برد و درست مثل صيد کردن، از آسمان چيزی را گرفت. - ببين اين قاصدک میخواد بگه بريم دنبال مامان ... ادامه
پارههای سه و چهار از مجموعهيی ادبی اثر شاپور احمدی این نخستین بار نبود که سنگ میشدم، حتا تیزاب شبانهيی که صورتهای فلکی بر انس و جن جا میگذاشتند، هیچ جایی از جسم و جان مرا نمیسود. آه غباری از گُل سرخ که بعدازظهرها در دوردستها رود و کبک را غمناک مینشاند، هیچ گاه مرا در کناری مهمان نکرد. در جویبار زبر شب میلغزیدم و گیسوان فرشتهگان را آهسته آهسته میبوییدم. اسبهایی با گیسوان بنفش و جلبکين دیدم که روزگاری زنانی بودند که بعدازظهرها در دریایی از مس و آفتاب فرو میرفتند. در کودکیام کنار حوضچههای آفتاب با خاک و سایه خشتهایی بر میآوردم که لبخندی بودند بر کالبدی برشته و زود زود مینهفتند و سنگ میشدم ... ادامه
آثاری از مهرداد شهابی و عطاءالله آشتيانی را بخوانيد |
|