سال هشتم

8 آذر 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شاپور احمدی

ahmadi_shapur

[@] yahoo [.] com

خانه‌ی شخصی او در اينترنت:

شعرهای شاپور احمدی

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ترانه‌خوانی چند نفره در چرخ

پاره‌های سه و چهار از مجموعه‌يی ادبی

شاپور احمدی

 

سه

این نخستین بار نبود که سنگ می‌شدم، حتا تیزاب شبانه‌يی که صورت‌های فلکی بر انس و جن جا می‌گذاشتند، هیچ جایی از جسم و جان مرا نمی‌سود. آه غباری از گُل سرخ که بعدازظهرها در دوردست‌ها رود و کبک را غم‌ناک می‌نشاند، هیچ گاه مرا در کناری مهمان نکرد. در جوی‌بار زبر شب می‌لغزیدم و گیسوان فرشته‌گان را آهسته آهسته می‌بوییدم. اسب‌هایی با گیسوان بنفش و جلبکين دیدم که روزگاری زنانی بودند که بعدازظهرها در دریایی از مس و آف‌تاب فرو می‌رفتند. در کودکی‌ام کنار حوض‌چه‌های آف‌تاب با خاک و سایه خشت‌هایی بر می‌آوردم که لب‌خندی بودند بر کالبدی برشته و زود زود می‌نهفتند و سنگ می‌شدم. وقتی یکی از فرشته‌ها برای دادوستد چيزهای پوچ (کاری سودآور) به یکی از خانه‌های تنگ و تاریک زمان سر می‌زد (و اکنون بی‌چاره آدمی خوار مانده است كه صبح و عصر در برابر ستاره‌گان او را نفرین می‌کنم)، شروع کردم به پرداختن آن شعرهای دوازده‌گانه. هر کدام را یکی از صورت‌های فلکی که روزگاری به او عشق می‌ورزیدند، در جان و دل‌ام زمزمه کردند تا به زبان آدمیان بپردازم.

شیون خروس رود سنگین را افروخت. زیر چراغی که شکفت، خیس شدم. سایه‌ی خسته‌ی کبکی هاج و واج، خاک‌اش بر نیم‌کت‌ام نشست. همین. و تن‌ام در آذرخش آسود.

 

چهار

گرچه آسمان سنگ شده بود، و از ترس شکلک‌های کهکشان تا خرابه‌های سایه‌يی ناراست گریخته بودم، گُل‌دسته‌يی سنگين که گوشت و خون بود، لانه را گشود و معلوم بود که واژه واژه و تکه تکه به دست خود پرداخته شده بود و هیچ رنگی از شعر و هم‌آهنگی يا زیبایی نداشت. نشان می‌داد که همه‌ی شعرها را ساعت‌ها زير تاریکیِ کسی دیگر (گویی مادرمرده‌يی) از بر کرده بود. و به‌آسانی ادای هر کدام از اسب‌های خرامان و شیطنت‌های بی‌پایان پسربچه‌هایی با باله‌های زرین را از این سو تا آن سوی منزل در می‌آورد. آن‌گاه با خنده‌يی تلخ سر و ته همه چیز را به هم می‌آورد. هیچ کس خیال  هم نمی‌کرد که او در سرآغاز زنده‌گانی خود به جان فرشته‌يی افتاده است که آن چنان بی‌هوده بر عشق دل‌سوخته‌يی پا مالیده بود و آهن و سنگ هم به گریه افتاده بودند. هر بار كه شعر را از نو می‌خواند، بیش‌تر به نظرش شرح موبه‌موی بازی‌هایی می‌آمد که بارها تا همین دی‌روز انجام داده بود زیر پله‌های زیرزمین و در حیاط خلوت با سایه‌ی خودش یا بر و بچه‌هایی که یکی دو ساعت امانت گذاشته می‌شدند. بنا بر این خود را آماده کرد تا در چنین وقت خجسته‌يی که کهکشان نیز شاعر را به امان خدا رها کرده بود و حتا نیم‌کت و یا چتری الیافی را نیز از او دریغ کرده بود، او را مهمان کند تا در نوبتی سنگین همه‌ی آن شعرها را دوباره بپردازد. و او از هم اکنون گرد و غبار کهکشان را بر گونه‌های شرجی خود که سنگ چخماق بودند، داشت می‌سترد.

 

Ç