|
|
|
|
||||||||||||||
|
نقارهی آفتاب زرد، بخش اول محمود كوير
دينگ دانگ، دينگ دانگ! ساعت بالای سردر دانشگاه بيستودو ضربه زد. بايد بروی صف بايستی. ساعتهای مچی را که همه روی ساعت پنج صبح خوابيدهاند، لای پيراهنهای مچالهشده، همراه يک تکه کاغذ تحويل میدهند. گفتم: "دلام هوس يه فنجون از اون قهوهها رو کرده. توی قهوهخونهی رابعه. با طعم خندههای تو." نزديکای ميدان انقلاب بود. نگاه کردی. ورق زدی. با نگاهی به رنگ مه و اشک و خواندی چنان که هدهدی هور میکشد: "کرانی ندارد بيابان ما
قراری ندارد دل و جان ما
کدام است از اين نقشها
آن ما
که
غلتان رود سوی ميدان ما کزو بشنوی سر پنهان ما" تو گفتی: "بخريماش. همين رو بخريم. میريم قهوهخونه میخونيم." من به خيابان نگاه کردم. دود بود. داد بود. بیداد بود. من گفتم: "باشه." ورش داشتم. کرکره رو تا نيمه کشيد پايين و گفت: "برين. زود باشين. زودتر برين." دويديم توی خيابان. من زدماش زير بغل. بعد کردماش زير پالتو و دويديم. توی دود دويديم. توی درد دويديم. توی اشک دويديم. گفتی: "دارن میآن. بدو. بدو!" میخواستم بدوم. کفشهام نبود. هيچ وقت کفشهام نيست. هر شب خواب میبينم میخوام برم، اما کفشهام نيست. کفشهام نبود، اما دويدم. با پاهای برهنه دويدم. دويدم. دويدی. پيچيديم توی کوچه. رو به خيابان صدا زدی: "ترانه! ترانه بيا!" حالا ترانه رو توی آغوش کدوم زنی دفن کردهن؟ با اون زخم، اون نگاه. سينهسرخهای ديوونه کجا برن براش آوازهای عاشقونه بخونن؟ و اون دو تا چشم سياه. دو تا چشم ... دو تا چشم ... دو تا چشم سياه داری دو تا مو ... دو تا مو ... دوتا موی رها داری توی سينهت صفا داری ... توی قلبات وفا داری صف عشاق بدبختو ... از اينجا تا کجا داری ترانه از اون طرف خيابون پر کشيد، پر، پرپر. گرگها خيز برداشتن. اون هم خيز برداشت. دويد. بعد يه مرتبه ايستاد. يه گل سرخ توی سينهی روپوش کوتاه گلبهیرنگاش شکفت. دويدم طرفاش. تو هم. افتاد. مث يه سوار که از اسباش سقوط کنه. مث يه بيرق که از بالای يه بارو. ساعت بيستودو و هشتادوهشت دقيقه و کمی بعد بود. چشمهای هيچ زنی رنگ رؤيا نبود. خيابون بوی فراق و باروت داشت. هفتاد زن سياهپوش با تابوتی از رنگينکمون از خم خيابون رد شدن. از خم کوچه پيچيديم. تق تق تق! کتاب از زير پالتو افتاد تو کوچه. چند تا چرخ خورد و مث يه مرغ سربريده پرپری زد و کنار اون درخت تبريزی موند: «گزيدهی ديوان شمس تبريزی». بعد، خودت که ديدی. پيرمرد بلند شد. باور نمیکردی، اما داشتی با چشمهای خودت میديدی. کنار ما شروع کرد به دويدن. موهاش بلند، نقره، برف دامن کوه. ريشهاش رها تو باد، بلند و سپيد، نقره. با ردايی از حرير، بلند و سپيد. ابريشم رؤيا. انگار يه کشتی، يا نه، يه قوی بزرگ. دويد. تق تق تق! ديگه تهرون نبود. قونيه بود. من تا اون موقع قونيه نرفته بودم. توی خواب هم نديده بودم، اما قونيه بود. بازار زرگرها. تق تق تق! و پيرمرد ايستاد. پاهاش رو کوبيد به زمين. يه جفت کفش سپيد کتونی پاش بود. بند هم نداشت، اما تق تق تق صدا میکرد. ايستاد. پا کوبيد و چرخی زد. بعد يه بار ديگه و بعد چرخ چرخ چرخ. چرخيد و چرخيد و چرخيد. با تق تق تق زرگران. بازار بر زر میکوبيد و پيرمرد بر زمين، بر آسمان. رقص بود و رقص بود و رقص: تق تق تق، تتقتق! و کوبيدند بر سينهی زر، مانند اين که بکوبی بر پوست دف: دف دف دف ددفدف تقتق تق تتقتق دف دف دف ددفدف آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ چون يوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ ای شاه عشقپرور مانند شير مادر از پا و سر بريدی بیپا و سر به رقص آ تيغی به دست خونی آمد مرا که چونای گفتم: بيا که خير است! گفتا: نه شر به رقص آ از عشق تاجداران در چرخ او چو باران آن جا قبا چه باشد ای خوشکمر به رقص آ ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته رقعه فنا رسيده بهر سفر به رقص آ
روی ديوارها گربههايی مست در پی هم میدويدند و نعرههايی ترسناک و شهوانی میکشيدند. رد پنجههاشان سرخ بود. صدای نفس نفس آتشگرفته و تندتند گرگها از همين پشت پردهی بستهی پنجره هم شنيده میشود. و صدای يک جفت کفش سپيد کتانی روی برفها. حالا شدند دو تا، نه، سه تا. حالا زيادتر شدند. نمیتوانم بشمارم. گرگها ايستادند. حلقه. خودشان انگار نيستند. نفسهايشان هست که طعم دود باروت را دارد و گرگر آتشگرفته چشمهاشان. کسی کبريتی میگيراند. يکی ديگر. شدند دو تا. بعد کبريت و کبريت و کبريت و يک شعله. بلند، بلند میشود. بلندتر، قد میکشد. قامت میکشد. قد قامت است. قيامت است. چند تا میشود. میدود. دست به دست میشود. میافتد روی برف. جيغ میکشد. بالا میرود. برش میدارند. بالايش میبرند. بالابلند است. يال میکشد. بال میکشد، بال، بال، بالا، بالاتر. حالا گرگها میدوند. جهت گرگ چشمهاشان و هرم نفسهاشان عوض شده. خيابان پر از نور است. پنجرهها باز میشود. کليد. کفش. شال گردن. و پا به خيابان میگذارند. هل، هل، هلهله و پيرمرد آنجاست. با پيراهن سپيدش در باد، در نور. میخواند و هفتاد پسر و دختر سپيدپوش: اشکان، سهراب، ندا، کيانوش، طاهره، پروانه، محمد، سعيده و هر کدام پرندهيی سپيد بر دست. کبوترانی از نور، نور، نور، از نور و نار. خانه دل باز کبوتر گرفت مشغله و بقر بقو در گرفت غلغل مستان چو به گردون رسيد کرکس زرين فلک پر گرفت بوطربون گشت مه و مشتری زهرهی مطرب طرب از سر گرفت
ادامه دارد ...
|
|