|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
يادداشتی در سه بند از ايليا ديانوش در سوگ فدريکو گارسيا لورکا (خورشيد شعر اسپانيا، ۱۸۹۸-۱۹۳۶) مراثی بسيار سرودهاند، چه شاعران هموطن او چه شاعران جهانوطنی که دل با او يکی داشتند. در برخی از اين اشعار، لورکا را چونان ابرمردی تصوير کردهاند، شايد به اين خاطر که به پندار خويش فضای حماسی را برای متعالی ساختن مقام عالی او و زيباتر شدن سوگسرود خود مناسبتر دانستهاند ... ادامه
هيچ كس هم نمیتواند جلويت را بگيرد نگاه شهاب مباشری به داستان كوتاه «صدای پای تابستان» اثر ری برادبری در «صدای پای تابستان» اثر ری برادبری، كه نويسندهی معاصر و كهنسال آمريكايیست و البته بيشتر داستان كوتاه نوشته و عمدهی شهرتاش به خاطر «فارنهايت 451» است (همان كه بر اساساش فرانسوا تروفو فرانسوی فيلمی ساخت)، چه بسيار دقتی كه به جزئيات شده است و تأكيدات بر لحظهها و رخدادهای حتا خرده ريز. البته كيفيت ترجمهی پرويز دوايی، مترجم باسابقه و اديب كه مقيم پراگ در چك است، هم بر تأثيری كه متن بر منِ مخاطب فارسیزبان میگذارد ناديده نمیتوان گرفت. به هر حال، اين داستان ظاهرا كوچك با آن بنمايهی آشنای پسربچهيی كه دوست دارد كفشی را تصاحب كند و بزرگترها يا نمیخواهند يا نمیتوانند كه خواستهاش را تأمين كنند، چه دوستاش داشته باشيم چه نه، گويی ... ادامه
بخشهايی از نوشتهی دانته آليگيری برای بهآتريچه دیپرتيناری، ترجمهی شاپور احمدی پس از بازگشت، خود را موظف دانستم آن بانويی را بيابم كه خداوندگارم در مسير آه و فغانها ناماش را بر من خوانده بود. و سرانجام برای اينكه سخنام طولانی نشود، بايد بگويم كه در زمانی اندك از او محافظی ساختم در چنان مرتبهيی، كه بسياری مردم در پردهی ادب و فروتنی در بارهاش بحث میكردند، به طوری كه بيشتر اوقات بر دوشام سنگينی میكرد. و از اين قرار، --- ، به خاطر اين صحبت سرزنشآميز، كه گويا به من خباثت نسبت میدهند، آن نجيبترين بانو، كه خود ويرانگر همهی گناهان بود و ملكهی فضيلتها، همچنان كه از جوار مكانی معين میگذشت، دلانگيزترين سلام خود را از من دريغ داشت، و همهی سعادتام در آن نهفته بود. با گريز از موضوع حاضر، مايلام عنوان كنم كه سلام كردن او با همهی فضيلتاش مرا منقلب میكرد ... ادامه
نوشتهيی از محمود كوير تا حالا، در تاريکی بیکرانهی ميان خيابانهای تهران با يک جفت کفش کتانی سپيد دويدهای، در حالی که گرگها به پاشنههای پايت پوزه میکشند؟ هو هو هووووووو ... در پیگرد تازی و تازيانه، در هجوم دشنه و قمه و قداره و چاقو؟ قو قو قوووووو ... و بعد يکباره ايستادهای در حلقهی آتش چشمانِ دريدهی گرگ؟ گرگ، گلههای گرگ. و کوبيدهای پا بر کف آسفالت؟ پا، پا و چرخيدهاي؟ چرخ، چرخ، چرخ. و چرخزنان و دستافشان و پاکوبان. يعنی که پيرمرد دست از دستات رها نکند و بگيرد و بچرخاندت و بچرخی با او. با او که زخم بر شانه دارد و بر دل ... ادامه
زنی در آينه، زنی در مقابل، زنی با چشمان باز و زنی كه غلتيد شش كار كوتاه از انسيه سياوش زن داخل آينه ابرواناش را بالا برد. نازک بود، خيلی نازک. با دست چپاش در رژ قرمزش را باز کرد و روی لب پاييناش کشيد. داخل آينه انگشتر حلقهاش را نديد. پشت سرش مرد با پيراهن قرمزش ايستاده بود و دست چپاش را بالا برده بود. دو حلقه در يک انگشت ... ادامه
آثاری از مريم تاجالدين و عطاءالله آشتيانی را بخوانيد |
|