|
|
|
|
||||||||||||||
|
هيچ كس هم نمیتواند جلويت را بگيرد نگاهی به داستان كوتاه «صدای پای تابستان»٭ شهاب مباشری
در «صدای پای تابستان» اثر ری برادبری، كه نويسندهی معاصر و كهنسال آمريكايیست و البته بيشتر داستان كوتاه نوشته و عمدهی شهرتاش به خاطر «فارنهايت 451» است (همان كه بر اساساش فرانسوا تروفو فرانسوی فيلمی ساخت)، چه بسيار دقتی كه به جزئيات شده است و تأكيدات بر لحظهها و رخدادهای حتا خرده ريز. البته كيفيت ترجمهی پرويز دوايی، مترجم باسابقه و اديب كه مقيم پراگ در چك است، هم بر تأثيری كه متن بر منِ مخاطب فارسیزبان میگذارد ناديده نمیتوان گرفت. به هر حال، اين داستان ظاهرا كوچك با آن بنمايهی آشنای پسربچهيی كه دوست دارد كفشی را تصاحب كند و بزرگترها يا نمیخواهند يا نمیتوانند كه خواستهاش را تأمين كنند، چه دوستاش داشته باشيم چه نه، گويی كلاس درسیست برای تمرين چند فن و شگرد نوشتن. همين فنپردازیست كه از يك موضوع كليشهشده ماجرايی بيرون میكشد كه باز خوانده میشود. بماند اين كه واقعا لحظات نابی كه به مخاطب حظ بدهند در داستان كم نيستند. مثلا ببينيد چه تأكيدی كه بر زمان خاصِ شب میشود در همان ابتدا: «آن شب، آخرِ شب ...» و يا پرداخت اين جمله در ادامهی همان بند: «... ولی دستی مچ پاهای او را چسبيد، قدماش لحظهيی در هوا معلق ماند ...» يا «همچنان چشم به كفشهای كتانی دوخته بود در ويترين نيمهشب.» اينجا را هم به ياد آوريد: «... میبينيد كه چهطور آدم را میچسبند و ول نمیكنند و دوست ندارند كه آدم بیحركت بماند؟» در ادامه، وقتی توصيفهای مفصلی كه برادبری از چمن میدهد، ظاهرا به سبك بالزاك، صرفا يك كاركرد رئاليستی ندارند، كه زمينهسازیهايی برای شخصيتپردازی و تخيل يا جادو در ادامهی كار. باز ببينيد: «آن جادوی خاص هميشه در اولين كفشهای نو تابستانی نهفته بود، جادويی كه شايد تا اوائل پاييز از بين میرفت، ولی حالا، در اين اواخر ماه ژوئن، هنوز تأثير جادو به قوت برقرار بود ...» ضمن دقت به تأكيد بر لحظه و زمان خاص، در نظر داشته باشيد همه چيز مهيا میشود تا برسيم به آن گوزنی كه پاهاش در آب است، در مزرعهی گندم و در بادی كه از همان وقت داشت میوزيد! اينجا را هم بدون شرح اضافه ببينيد: «احساس زمستان از پای خويش در آوردن را تجربه نكرده بودند ...» در اين داستان، اعتنا به هر چيزی كه در اثر سر و كلهاش پيدا میشود، فراتر از يك حضور گذرا و تنها يكباره است، مثلا كفشهايی كه پدر به آنها اشاره میكند، چند بند بعدتر باز توصيف میشوند يا حتا سايهبان برزنتی بالای سر مغازه كه هم مشمول اين قاعده میشود و بخشی از مجموعهيیست كه جزئيات مغازه را میسازند، مخصوصا آن اجزائی كه جداكنندهی روشنايی بيرون و تاريكی داخلاند – نه اين كه داخل تاريك باشد، نه! بيرون به خاطر تابستان و دمدمای ظهر بودناش آفتاب تندی دارد. حتا «تام»، برادر «داگلاس»، كه در آن بازگشت شبانه به خانه، از او نام برده میشود، باز از راه میرسد: «پسرك در تاريكی اتاق خواب، در كنار برادر خفتهاش، ...» انگار حضور محو و در خواب او، میخواهد بر بيداری و تخيل وحشی «داگلاس» با ايجاد تقابل تأكيد كند. داستان «صدای پای تابستان» داستانیست به شدت مصور و با جنبههای ديداری غنی. مثلا آن لحظهيی را يادتان هست كه رعد همراه با ورود «داگلاس» به مغازه در بيرون میغريد و وقتی كفشهای او از حركت بازماندند، آن هم ساكت شد؟ گوزنها و غزالها كه در جنگل دور شدند و صدای كفشهای كتانی محو، آقای ساندرسن به جا ماند و كفشهای زمستانی؛ و من و شما كه همراه او از زير آفتاب تند در سايهی تمدن فرو خواهيم رفت!
|
|