سال هشتم

29 آذر 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شاپور احمدی

ahmadi_shapur

[@] yahoo [.] com

خانه‌ی شخصی او در اينترنت:

شعرهای شاپور احمدی

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سرآغاز زنده‌گی

بخش‌هايی از نوشته‌ی دانته آليگيری برای به‌آتريچه دی‌پرتيناری

ترجمه‌ی شاپور احمدی*

 

دهم

پس از بازگشت، خود را موظف دانستم آن بانويی را بيابم كه خداوندگارم در مسير آه و فغان‌ها نام‌اش را بر من خوانده بود. و سرانجام برای اين‌كه سخن‌ام طولانی نشود، بايد بگويم كه در زمانی اندك از او محافظی ساختم در چنان مرتبه‌يی، كه بسياری مردم در پرده‌ی ادب و فروتنی در باره‌اش بحث می‌كردند، به طوری كه بيش‌تر اوقات بر دوش‌ام سنگينی می‌كرد. و از اين قرار، --- ، به خاطر اين صحبت سرزنش‌آميز، كه گويا به من خباثت نسبت می‌دهند، آن نجيب‌ترين بانو، كه خود ويران‌گر همه‌ی گناهان بود و ملكه‌ی فضيلت‌ها، هم‌چنان كه از جوار مكانی معين می‌گذشت، دل‌انگيزترين سلام خود را از من دريغ داشت، و همه‌ی سعادت‌ام در آن نهفته بود. با گريز از موضوع حاضر، مايل‌ام عنوان كنم كه سلام كردن او با همه‌ی فضيلت‌اش مرا منقلب می‌كرد.

 

يازدهم

باری، هر زمان در هر مكانی كه او پديدار می‌شد، به اميد سلام شگفت‌آورش ديگر هيچ دشمنی در نظرم نمی‌آمد. به راستی، شعله‌يی از مهر را دارا شده بودم، كه مرا وا می‌داشت تا از هر كسی كه به من خطايی می‌كرد پوزش بخواهم، و اگر كسی در باره‌ی چيزی از من سؤال می‌كرد، تنها پاسخ‌ام اين بود «عشق»، و چهره‌ام از فروتنی پوشيده می‌شد و هنگامی كه او نزديك می‌شد تا به من سلام كند، جانی سرشار از عشق، همه‌ی جان‌های ديگرم را نابود می‌كرد، و جان‌های ناتوان بينايی را طرد می‌كرد، و به آن‌ها می‌گفت: "برويد و به بانويتان احترام بگذاريد!" و او در جای آن‌ها باقی می‌ماند. و هر كسی كه آرزو می‌كرد عشق را بشناسد با نگريستن به لرزش ديده‌گان‌ام اين كار را انجام می‌داد. و وقتی اين نجيب‌ترين بانو بر من سلام می‌كرد، عشق آن‌چنان ميان‌جی‌يی نبود كه قدرت داشته باشد سعادت تحمل‌ناپذير را نزد من تيره كند، ولی او، گرچه از طريق افزايش ملاحت‌اش، چنين می‌كرد، كه بدن‌ام، كه به تمامی در زير فرمان‌اش بود، اغلب مانند چيزی بی‌جان و سنگين حركت می‌كرد. بنا بر اين واضح است كه در سلام‌اش سعادت من نهفته بود، و اغلب فراتر و جلوتر از طاقت‌ام بود.

 

دوازدهم

اكنون بر می‌گردم به اين موضوع كه پس از اين كه سعادت بر من رو نكرد، چنان اندوهی به سويم آمد كه برای گريز از مردم به جايی خلوت رفتم تا زمين را با تلخ‌ترين اشك‌هايم شست‌وشو كنم. و هنگامی كه گريه‌ام اندكی كاسته شد، خودم را در كلبه‌يی حبس كردم، جايی كه می‌توانستم زاری كنم بدون آن كه به گوش آيد. و آن‌جا آن بانوی وقار را ملتمسانه ندا كردم، و می‌گفتم: "ای عشق، كمك كن به هوادارت!" من در خواب فرو می‌رفتم، مانند كودكی كتك‌خورده، در اشك‌ها.

اتفاقا در ميانه‌ی خواب، در كلبه‌ام به نظرم آمد كه جوانی مقابل‌ام نشسته است، ملبس در سفيدترين جامه و در ظاهر خيلی متفكر. او به جايی كه دراز كشيده بودم، نظر دوخته بود. وقتی مدتی به من نگريست، به نظرم رسيد كه آه‌كشان مرا صدا می‌كند و اين را به من می‌گويد: "پسرم! وقت آن است كه بهانه‌گيری‌مان را به پايان برسانيم." آن گاه به نظرم رسيد كه او را می‌شناسم، هم‌چنان كه صدايش را می‌شنيدم گمان كردم كه او چند بار قبل از آن مرا در رؤياهايم صدا كرده بود.

با نگريستن به او، به نظرم آمد كه دل‌سوزانه می‌گويد، و تصور كردم كه منتظر است تا چند كلمه‌يی از من بشنود. بنا بر اين، دل و جرأت پيدا كردم و شروع كردم با او صحبت كردن: "خداوندگار نجابت! چرا اين‌سان گريه می‌كنی؟" و او اين سخنان را به من گفت: "من مانند مركز يك دايره هستم كه قسمت‌های محيط آن يك نسبت (ارتباط) يك‌سان را در بر دارند، ولی تو اين گونه نيستی." سپس، با انديشه به سخنان‌اش، به نظرم رسيد كه او با من خيلی دوپهلو سخن گفته است، به طوری كه ناگزير شدم صحبت كنم و با او چنين سخنانی گفتم: "آن چيست خداوندگارم كه با چنين ابهامی به من می‌گوييد؟" و او با زبانی عاميانه گفت: "بيش‌تر از آن‌چه برای‌ات فايده داشته باشد، مپرس!"

سپس شروع كردم با او از سلامی كه از من دريغ داشته بود بحث كردم و دليل آن را از او پرسيدم. چنين پاسخ داد: "اين به‌آتريچه از اشخاص معلومی كه در باره‌ی تو صحبت می‌كنند، شنيده است كه بانويی كه نام‌اش را برای‌ات در مسير آه و فغان‌ها آورده بودم، از تو زيان ديده است. و از اين رو اين نجيب‌ترين بانو، كه مخالف هر زيانی‌ست، از سلام كردن به تو خودداری كرد و بيم داشت مبادا برای‌اش زيان‌آور باشد. بنا بر اين، از آن‌جا كه حقيقتِ رازِ سرپوشيده‌ات ممكن است تا اندازه‌يی برای او شناخته‌شده باشد، مايل‌ام قطعه‌های معين قافيه‌داری بگويی و در آن قدرتی را نشان دهی كه من به واسطه‌ی او بر تو دارم، و اين‌كه چه‌گونه از كودكی مستقيما به او تعلق داشتی، و به اين خاطر، كسی را به عنوان گواه بخوان كه از آن آگاه باشد، و هم‌چنين به او (گواه) التماس كن كه آن را به بانو بگويد. و من، كسی كه او هستم، مشتاقانه با او صحبت خواهم كرد. از اين طريق اشتياق تو را می‌فهمد، و با فهم آن، سخنانی را كه دريافت كرده است درست تفسير می‌كند. بپرداز، هم‌چنان كه بود، واسطه‌يی از اين كلمه‌ها را، به طوری كه مستقيم با او صحبت نكنی، چون اين شايسته نيست. و بدون من آن‌ها (شعرها) را هيچ جايی نفرست، مگر جايی كه به وسيله‌ی او شنيده می‌شوند، ولی مواظب باش آن‌ها را با ملاحت بيارايی، و بايد هر لحظه كه ضروری‌ست، آن‌جا باشم."

و با گفتن اين سخنان ناپديد شد، و از خواب پريدم. آن گاه، با به ياد آوردن خودم، دريافتم، كه اين ديدار (مكاشفه) بر من در نهمين ساعت روز اتفاق افتاده است. پيش از آن‌كه از آن كلبه بيرون بيايم، تصميم گرفتم قصيده‌يی بسازم كه آن‌چه خداوندگارم خواسته بود در آن انجام دهم، و اين قصيده را ساختم:

 

ای قصيده، تو را به سوی نشان عشق می‌فرستم،

چون بايد او را در نزد بانويم هم‌راهی كنی،

به طوری كه با پوزش‌ام، كه تو می‌سرايی،

خداوندگارم ممكن است با او رودررو صحبت كند.

 

چنان جنبه‌ی مؤدبانه‌يی، ای قصيده، بروز می‌دهی،

كه ابدا، به ضرورت

تو نبايد در هيچ كجا بهراسی،

اما اگر به ايمنی آرزومندی بروی،

نخست درياب كه عشق ضروری‌ست،

(اولين ضرورت يافتن عشق است)

چون بدون او (عشق) ظاهر شدن بيماری‌ست،

با ديدار آن كسی كه بايد سخن تو را بشنود،

اگر او ناخشنود باشد، چنان كه من تصور می‌كنم، از من،

و تو هم‌راه او (عشق) نباشی،

ممكن است سبب شود به‌راحتی در يأس فرو روی.

با صدايی لطيف، وقتی با او هستی،

با كلمه‌هايی اين گونه شروع كن،

اول با او شروع كن تا پوزش بپذيرد:

"بانو آن كسی كه اكنون مرا نزد شما فرستاده است

مشتاق است، هنگامی كه آن قصيده را به شما لطف می‌كند،

كه عذرش را كه فروتنی می‌كنيد از من می‌شنويد بپذيريد.

عشق كسی‌ست كه، به خاطر زيبايی‌ات،

او را وا می‌دارد، هم‌چنان كه او خواهد واداشت، نگاه‌هايش عوض شود،

آن‌گاه عجيب است اگر چشم‌هايش را روی ديگران بدوزد.

شما تصور كنيد، از آن موقع در قلب‌اش هيچ تغييری روی نداده است."

 

به او بگو: "ای بانو، اين قلبی‌ست كه ايستاده است

با وفاداری كاملا استوار،

فقط به شما خدمت می‌كند، و به ديگری توجه ندارد.

از آغاز مال شما بود، و هرگز جدا نخواهد شد."

چنان‌چه او (بانو) مردد باشد،

بگو: "از عشق بپرس، تا حقيقت را اعلام كند!"

و در پايان، از او (بانو) خواهش كن، با كمال خضوع،

كه اگر برای او سخت است كه ببخشايد

پس دستور دهد تا ديگر زنده‌گی نكنم،

و خواهد ديد كه خدمت‌گزارش سرپيچی نخواهد كرد.

 

و بگو به او (عشق) كه كليد مرورت است،

پيش از آن كه از او (بانو) جدا شوی،

كه او (عشق) ممكن است به او (بانو) از دليل‌ام عادلانه بگويد:

"به كمك آهنگ شيرين‌ام،

در كنارش بمان جايی كه هستی،

و از خدمت‌گزارت، آن چه خود اراده می‌كنی، برملا كن،

و اگر بخشش‌ها را از طريق آن همه خواهش پذيرفت،

سپاس بفرست بر سيمای دادگرش كه می‌درخشد."

هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن، ای قصيده‌ی شريف من،

و به افتخار پيروزی، گوهر خود را پيش‌كش كن!

 

اين قصيده به سه قسمت تقسيم می‌شود. در اولين، می‌گويم كه قصيده بايد به كجا برود، و آن را تشويق می‌كنم تا جايی كه ممكن است با اعتماد به نفس برود، و می‌گويم به هم‌راه چه كسی جست‌وجو كند، اگر می‌خواهد به ايمنی برود، و بدون هيچ خطری. در دومين، می‌گويم كه كدام چيزها بايد در نظر گرفته شود تا شناخته شود. در سومين، رهايش می‌گذارم تا هنگامی كه مايل است رفتن خود را به آغوش سعادت (رست‌گاری) بسپارد. دومين قسمت شروع می‌شود، «با صدايی لطيف». سومين، «هنگامی كه ممكن باشد لطفی كن». برخی افراد ممكن است در برابر من موضع بگيرند و بگويند، كه من نمی‌دانم سخن‌ام در قسمت دوم به چه كسی ارجاع داده می‌شود، به‌خصوص كه قصيده چيز ديگری نيست به جز اين كلمه‌هايی كه دارم می‌گويم و بنا بر اين می‌گويم قصد دارم مشكل را حل كنم و اين ابهام را در اين كتاب كوچك روشن سازم، حتا در جايی مشكل‌تر و آن گاه كسی كه ممكن است از اين‌جا در شك و دودلی باشد، يا كسی كه درصدد باشد در برابر آن اسلوب موضع بگيرد، آن را در خواهد يافت.

يادداشت‌ها

- برداشت از يادداشت‌های باربارا رينولدز بر ترجمه‌ی انگليسی‌اش (68-1966)

- «آن بانوی وقار» (The lady of Courtesy) كنايه به حضرت مريم است، و يا ممكن است منظور به‌آتريچه باشد. در جايی ديگر Courtesy به معنی مهر و بخشش به كار می‌رود.

 

* اين متن از روی نسخه‌ی انگليسی اثر به ترجمه‌ی چارلز اليوت نورتون به فارسی برگردانده شده است.

Ç