|
|
|
|
||||||||||||||
|
دنيای زشت قهرمانیها ايليا ديانوش
يکم: در سوگ فدريکو گارسيا لورکا (خورشيد شعر اسپانيا، ۱۸۹۸-۱۹۳۶) مراثی بسيار سرودهاند، چه شاعران هموطن او چه شاعران جهانوطنی که دل با او يکی داشتند. در برخی از اين اشعار، لورکا را چونان ابرمردی تصوير کردهاند، شايد به اين خاطر که به پندار خويش فضای حماسی را برای متعالی ساختن مقام عالی او و زيباتر شدن سوگسرود خود مناسبتر دانستهاند، شايد هم زندهگی و مرگ او را از اينگونه قهرمانانه دريافتهاند: فرياد كشيدی هنوز زندهام / تپانچهها دوباره قهقهه زدند / تا تو از تگرگ چشمهايشان گذشتی (درختان صلح، نرگس اليکايی، عمران، 1381) روشن است که لورکا زندهگی شورانگيز و مرگ مظلومانه و جنايتباری داشت که همپای هنر او در شهرت عالمگيرش نقش داشته است، اما لوركا ابرمرد نبود. تمام اثرگذاری مرگ اين شاعر، در واقعی بودن شخصيت اوست. شخصيتی كه از جان خود میترسد، چون انسان است. و باز نمیتواند در نگفتنها بيارامد چون به راستی انسان است، انسانيتی از ايندست منحصر به فرد كه در لحظهی مرگی از آن دست مظلومانه، فرياد نمیكشد كه هنوز زندهام، بلكه از سؤال كودكانه و معصومانهی «راستاش را بگوييد، خيلی درد دارد؟» تا لحظهی مواجههی عريان با واقعيت محتومِ «ديگر تمام شد» و كلام انسانی «هنوز زندهام» که به زحمت میشد شنيد، لوركا يك قهرمان، يك ابرانسان نيست. نمايشی شگرف از انسانيت است، از يك انسان واقعی كه میترسد، اما میخواهد ...
دوم: مختاری اما آسيبشناسانهتر به مقولهی «عمل قهرمانانه» مینگريست. او نگران بود که در اين ميان، كسانی هم كه معتقد به كار فرهنگی رشديابندهاند، سركوب و زندانی شوند و جايی برای سخن و تحليل نماند: «افراد بيشتری برای قهرمانی ظهور میكنند تا اينكه خود را وقف كارهای سادهی تصورشدهيی از قبيل سازماندهی اتحاديهها، آموزش سياسی، ريشه دواندن در محل كار مردم، مزرعه، كارخانه و كارگاه و ... نمايند. در نتيجه، كلمهی ياور كمارزشتر از كلمهی مبارز میشود.» (انسان در شعر معاصر، توس، 1372)
سوم: از استاد گرانقدری دربارهی شعرهايم نظر خواستم. فرمود: «شاعران دو دستهاند، گروهی چون گرگان و گروهی چون پلنگان. گرگان تفکر جمعی دارند و شکار جمعی و نتيجتا فرا میخوانند به جمعيت بودن، مثلا شاملو. پلنگان اما تفکر فردی دارند و شکار فردی و نتيجتا فرو میروند در فرديت خويش.» گفتم: «مثلا سهراب.» بعد گفت: «شما اما نه چون گرگان چشمبهراه گلهی خود هستيد که به اتفاق شما به شکار بيايند و نه چون پلنگان راضی به گوشه گرفتن با نخجيری که به تنهايی شکار کردهايد. توقعی نداريد کسی با شما به شکار بيايد، میگوييد من رفتم، هر که میآيد بيايد و هر که نمیآيد هم در خوردن شکار با من شريک است.» عرض کردم: «اين تفاوت فردی نيست. اين فرق نسل من با نسل شماست. من محور مختصات جامعهام را میکشم و نشان میدهم که آدمها کجايند و نقطهيی که خودم ايستادهام کجاست، اما آن را به کسی توصيه نمیکنم و تنها میپرسم که کجا بايد ايستاد. اينجا که منام؟ آنجا که ديگریست؟ آنجا که ديگریها هستند يا آنجا که ديگراناند؟ شايد دوران تجويز گذشته است.» ... با اينهمه خيالی نيست / اگر طنينی باشد و مردمانی / وگر خشمی باشد و خستهگانی / جای تو هيچ فرقی نمیكند، / جای هيچكس / در جايی كه دوست ندارد آنجا باشد، / خالی نيست / و جای هر كس / در جايی كه دوست دارد آنجا باشد، / خالیست ... (مشق کلنجار، مرواريد، 1388)
|
|