سال هشتم

29 آذر 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

انسيه سياوش

ncsiavash

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

زنی در آينه، زنی در مقابل، زنی با چشمان باز و زنی كه غلتيد

شش كار كوتاه

انسيه سياوش

 

1

زن داخل آينه ابروان‌اش را بالا برد. نازک بود، خيلی نازک. با دست چپ‌اش در رژ قرمزش را باز کرد و روی لب پايين‌اش کشيد. داخل آينه انگشتر حلقه‌اش را نديد. پشت سرش مرد با پيراهن قرمزش ايستاده بود و دست چپ‌اش را بالا برده بود. دو حلقه در يک انگشت.

 

2

زن دست‌اش را داخل پستان‌بندش برد. کمی جابه‌جاش کرد و دست‌اش را بيرون آورد. به رقصيدن ادامه داد. همه جا تاريک بود. احساس کرد دست ديگری درون لباس‌اش است.

سرش را که برگرداند، زنی روبه‌رويش ايستاده بود!

 

3

دختر با شير پاک‌کن ريمل‌های چشم‌هايش را پاک می‌کرد. مرد از روی تخت داخل آينه را نگاه کرد و چشمک زد: "همين طوری هم قبوله!"

دختر چشم‌هايش را بست و باز کرد، دكمه‌های پيراهن‌اش را بسته بود.

بلند شد و از اتاق بيرون رفت.

 

4

کتاب‌ها را جمع کرد و داخل کيف‌اش گذاشت. پاهايش را دراز کرد و مشغول سيب خوردن شد.

پدرش پرسيد: "فردا امتحان داری؟"

- همه را می‌دانم.

- درس نخوانده و امتحان نداده، هميشه آسان است.

 

5

مرد دهان‌اش يک‌سره می‌جنبد، آدامس بزرگی در دهان دارد که قابل جويدن نيست. به گمان‌ام اگر قورت‌اش بدهد، به‌تر است.

مادرم به صورت‌ام نگاه می‌‌کند و می‌‌گويد: "با چشم‌هايت قورت‌اش دادی! حواس‌ات کجاست؟"

 

6

زن غلت زد، بوی نفس مرد را استنشاق کرد، بوی سيگار، فکر کرد فردا صبح مرد خواهد گفت: "عزيزک‌ام! تو که در خواب‌ای من از بوی گيسوان تو نفس می‌کشم، بيدارم و ساعت‌ها نگاه‌ات می‌‌کنم، تو خواب‌ای مثل يک تکه سنگ مرمر روی اين درياچه‌ی نيلی ..."

از اين فکر، زن پاهايش را جمع‌تر کرد و درست با لحن مرد گفت: "اما هيچ کس خبر از حال دل من ندارد." لب‌خندی زد و غلتيد.

 

Ç