|
|
|
|
||||||||||||||
|
زنی در آينه، زنی در مقابل، زنی با چشمان باز و زنی كه غلتيد شش كار كوتاه انسيه سياوش
1 زن داخل آينه ابرواناش را بالا برد. نازک بود، خيلی نازک. با دست چپاش در رژ قرمزش را باز کرد و روی لب پاييناش کشيد. داخل آينه انگشتر حلقهاش را نديد. پشت سرش مرد با پيراهن قرمزش ايستاده بود و دست چپاش را بالا برده بود. دو حلقه در يک انگشت.
2 زن دستاش را داخل پستانبندش برد. کمی جابهجاش کرد و دستاش را بيرون آورد. به رقصيدن ادامه داد. همه جا تاريک بود. احساس کرد دست ديگری درون لباساش است. سرش را که برگرداند، زنی روبهرويش ايستاده بود!
3 دختر با شير پاککن ريملهای چشمهايش را پاک میکرد. مرد از روی تخت داخل آينه را نگاه کرد و چشمک زد: "همين طوری هم قبوله!" دختر چشمهايش را بست و باز کرد، دكمههای پيراهناش را بسته بود. بلند شد و از اتاق بيرون رفت.
4 کتابها را جمع کرد و داخل کيفاش گذاشت. پاهايش را دراز کرد و مشغول سيب خوردن شد. پدرش پرسيد: "فردا امتحان داری؟" - همه را میدانم. - درس نخوانده و امتحان نداده، هميشه آسان است.
5 مرد دهاناش يکسره میجنبد، آدامس بزرگی در دهان دارد که قابل جويدن نيست. به گمانام اگر قورتاش بدهد، بهتر است. مادرم به صورتام نگاه میکند و میگويد: "با چشمهايت قورتاش دادی! حواسات کجاست؟"
6 زن غلت زد، بوی نفس مرد را استنشاق کرد، بوی سيگار، فکر کرد فردا صبح مرد خواهد گفت: "عزيزکام! تو که در خوابای من از بوی گيسوان تو نفس میکشم، بيدارم و ساعتها نگاهات میکنم، تو خوابای مثل يک تکه سنگ مرمر روی اين درياچهی نيلی ..." از اين فکر، زن پاهايش را جمعتر کرد و درست با لحن مرد گفت: "اما هيچ کس خبر از حال دل من ندارد." لبخندی زد و غلتيد.
|
|