|
|
|
|
||||||||||||||
|
نقارهی آفتاب زرد، بخش دوم محمود كوير
اشاره: بخش اول اين نوشته را در شمارهی 165 بخوانيد.
تا حالا، در تاريکی بیکرانهی ميان خيابانهای تهران با يک جفت کفش کتانی سپيد دويدهای، در حالی که گرگها به پاشنههای پايت پوزه میکشند؟ هو هو هووووووو ... در پیگرد تازی و تازيانه، در هجوم دشنه و قمه و قداره و چاقو؟ قو قو قوووووو ... و بعد يکباره ايستادهای در حلقهی آتش چشمانِ دريدهی گرگ؟ گرگ، گلههای گرگ. و کوبيدهای پا بر کف آسفالت؟ پا، پا و چرخيدهاي؟ چرخ، چرخ، چرخ. و چرخزنان و دستافشان و پاکوبان. يعنی که پيرمرد دست از دستات رها نکند و بگيرد و بچرخاندت و بچرخی با او. با او که زخم بر شانه دارد و بر دل. میگويد: چه کنم؟ چه کنم که زخم خنجر بها ولد است. گم، گم، گم. گمگم پا در تاريکی. و حالا گرد ما میگردند، با خنجرهايشان. جر جر جر ... بها ولد هم ميانشان هست. چهره در دستار پيچيده، اما چشماناش پيداست. چشماناش که رنگ چشمان گرگ دارد و میزند. زنبيلاش بر شانه آويزان است. زنبيل بها ولد پر از خنجر است و پيرمرد به رويش نمیآورد. میچرخد.
آجين
زخم خنجر و خواندهای. نعرهزنان و رقصان: رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست دويدهای. پا کوبيدهای. و ديدهاي، ديدهای که پيری سپيدموي، قلندری عاشق و شوريده و شيدا، کف در کف دست تو دارد. خداوندگار عشق را میگويم. مولانا را میگويم. جلال بلخ را. ديدهای. بودهای. هستی. و گريختهای از ميان گرگ و مرگ و تگرگ و کسي، عزيزي، نازنينی. جواني، از همين پسران آفتاب، دختری از همين اولاد ماه کنارت بر خاک افتاده است و بردهاندش، گيسوکشان. و رفتهای زير آن بيد مجنون پارک لاله نشستهاي! سر بر دوش آن پير نرگس و نور و آواز سر دادهای که: دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسودهی زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالات دل من دام خيالات گهر ديده نثار کف دريای تو دارد گل صدبرگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد و آتش گرفته جگرت. پرپر زدهای. کبوتر آتشگرفتهپر شدهای. و در هوای آن که زانو نزد و زانويش شکست و بر خاک ننشست که بر خاک افتاد تا هزار سرو از خاکش برخيزد و هزار همراه و همآواز تو برایاش بخوانند: به دو صد بام بر آيم به دو صد دام در آيم چه کنم آهوی جانام سر صحرای تو دارد خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد گرگ و ميش است. صبح آمده است. پس از شبی چنان و چنين. صبحی که پيراهن سپيدهاش خونين است. انبوه آدميان. پيش میروی. جمعيت هر لحظه بيشتر میشود. انبوه رنجديدهگان، ستمديدهگان. خورشيد از تپههای خشمگين اوين قد بالا میکشد. بر بالای خاکريز، مادران، دختران، پدران، کودکان در جستوجوی جفت و همسر و همراه خويش. روی گردهی خاکريز همان پير سپيدموی بلخی ايستاده است. شب تا صبح همه جا دنبالاش سر کشيديم. ميان مه سنگين و سياهی که مانند شولايی بر شانهی شهر افتاده بود. حتا رفتيم سراغ بازار زرگران. صلاح و مصلحتی با صلاح الدين. ريشاش را حنا گذاشته بود. دو تا استکان برابرش بود. يکی نيمخورده، کنار انگشتری عقيق و چرتکهی عاج روسی و تسبيح هزار دانهی نقرهکوب، اما گفت: "من خبری ندارم، از هيچ کس." و حالا پيرمرد اينجا بود. پيراهناش پاره پاره و ريشاش انگار حنا بسته باشد، حنای خون. پشت پيراهناش يکسره از هم دريده و بر تناش رد تازيانه. ربابی در آغوش. و آوازی چون دريا: ای عاشقان ای عاشقان امروز ماييم و شما افتاده در غرقابهيی تا خود که داند آشنا گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان که ماهی را بود دريا و توفان جانفزا کلاغها هستند، اما تو نيستی. هميشه همين طور بوده. به تو فکر میکنم، به خيابان، به روسری سبزت که باد برد. به کفشهای سپيدت که جا ماند و دويديم و رفتيم روی آن نيمکت پشت آن درخت بيد، لب جوی آب نشستيم و گريه کرديم. داشتم ديوانه میشدم. تمام ديوارها پر از کلاغ شده بود، روی آنتنها، روی بامها، روی شانهی مردم، توی دستهاشان. کلاغ بود، توی سياهی چشمها که نگاه میکردی، توی شيشهی مغازههاکه نگاه میکردی. ما اما از ترس گرگها دويديم. همين طور که میدويديم گويی گرگها با ما بودند. گرگها میدويدند، با ما، کنار ما. پوزهشان کنار صورتمان بود، توی پالتو بلند من، توی پيراهنام ... سرم را کوبيدم لب جوی آب. مرا گرفتی. بغل کردی. گريه کردی. روسری ترانه هنوز توی دستات بود. روسری آبی ترانه که حالا سرخابی شده بود. و ترانه نبود. ترانه مرده بود. دیروز، دیروز بود. ای دیروز نفرينی! ای دیروز بد، دیروز مرگ، دیروز اشک، دیروز درد! پس کو؟ آفتابمان کو؟ فردا کو؟ صبح کو؟ شب است. هزار هزار سال است شب است. توی آفتاب هم شب است. آن طرف جوی نشسته است. حالا ديگر به ظهور و غروب ناگهانیاش عادت کردهايم. هست و نيست، همه جا. يک آن مانند شهابی میآيد و مینشيند و آرام است، اما اين بار اين طور نيست. سرش را به زير انداخته. چشماناش دنبال چيزی دو دو میزند. انگاری باور نمیکند. به آنچه ديده باور ندارد. تنها زمزمهی آرام جويباریست که حالا ديگر در دو سويش نشستهاند. آدم است که میآيد و مینشيند. سحر شده است، اما تاريکیست. سکوت است. ترس ميان تاريکی و سپيدهيی غريب و سرخ بال گشوده است. بر میخيزد. قد راست میکند. به صنوبر بلند نگاهی میکند. ما نگاه میکنيم. همه نگاه میکنند. میرود. میرود طرف صنوبر. دست در کمر درخت میاندازد. پيشانی بر درخت مینهد. بوسه بر پوست سپيد صنوبر. سر راست میدارد. بالا میرود. نگاه ما هم همراهاش بالا میرود. همه بر میخيزند. قد راست میکنند. بالا میرود. میرود بالا، بالاتر، بر بلندای بلندترين شاخهی صنوبر. سر بلند میکند. چشم در چشم خورشيد و نعرهاش چونان نور، چون دريايی از نور: بنمای رخ که باغ و گلستانام آرزوست بگشای لب که قند فراوانام آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهرهی مشعشع تابانام آرزوست من ماهیام نهنگام عمانام آرزوست ديدار خوب يوسف کنعانام آرزوست آوارهگی و کوه و بيابانام آرزوست سيمرغ قاف و رستم دستانام آرزوست آنهای هوی و نعرهی مستانام آرزوست زمين چرخيد. زمان گرديد. ستاره و ماه و کهکشان گرديد. سنگ و گياه گرديد. همهی گردهها و نرمههای هستی در رقص، رقص: يک دست جام باده و يک دست جعد يار رقصی چنين ميانهی ميدانام آرزوست میگويد آن رباب که مردم ز انتظار بوس و کنار و زخمهی عثمانام آرزوست من هم رباب عشقام و عشقام ربابیست وان لطفهای زخمهی رحمانام آرزوست باقی اين غزل را ای مطرب ظريف زين سان همیشمار که زينسانام آرزوست
ادامه دارد ...
|
|