|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر آثاری از مريم تاجالدين و عطاءالله آشتيانی
لبهای تشنهام كه شاعر میشوند مريم تاجالدين
نشسته در چارچوب عصر دلتنگی روزنامه میخواند - هوا ابرها را به شكل مسافری دلخواه میخنداند دستمالهای سفيد فنجانهای آبی نفسهای مريم باد از عطر موهايش روزنامه ورق میزند - سكوت به كلمات ات نمی آيد تا جايزهی صلح را سپيد كند خيابان در اعترافی طولانی جهلی عميق را از پيشانی شهر خط میزند مه غليظ را قدم میزنم دستها، بستر كلماتام را گرم میكنند انگشت معجزه ابرها را به شكل دلخواه پاييزی میكشد باران ضربان زمين را تند میكند زنان يائسه در رخوت رقصی ناگهان بارور میشوند و مردها شادی بزرگ را پاكوبان نعره میكشند
و داغ بوسهی ياران لبهای تشنهام را شاعر میكند.
عطاءالله آشتيانی
باور نمیکنم پشت به خورشيد من بر طبل بیعاری بنوازم و تو زاغ سياه سايهات را چوب باور نمیکنم که تو باورم را بخندی قاهقاه بزنی و کلاغ از آنتن خانههای متروک برف را بتکاند حدس میزدم نگاهات فاز دارد يادم نبود فاز و نول با هم میخشکاند باور نمیکنم دست راستام هشتادويکِ دست چپات را لمس نکرده باشد اين همه اصرار؟ که دستات زبری دستام را لمس نکردهاند باور نمیکنم خورشيد را وقتی از روز نشانی نيست ماه را نمیتوان باور نکرد با هم گرهگره خاطره میبافيد ياد مامان که سر میانداخت ژاکت سادهی زمستانی سر انداختم با حدس و گمان زندهگی کنم حدس بزنم دوستام داری گمان ببرم بی من نمیتوانی شک کنم دوستات ندارم حرف تو باشد و از اين قبيل حرفها که هميشه شيره میمالد سری را پر شور برایات نامه نوشتم که نه فرستاده میشود و نه جواب میخواهد باور کن نبودی که ببينی باش و بخوان تا بدانی نامات تنها در نامهام معطل مانده و تا جايی که جان کاغذ بود نقطه بازی کردم هنوز مدادم مفتخر است نوشتنات را باور نمیکنم تنها نامات يادگاری باشد و خودت پشت به خورشيد امانام گريه را بريد بغضام نمیترکد اما میترکاند يکی يکی سلولهای مغزم را اين بهترين علت عزای موهايم است موهايم دانه دانه کفن میپوشند تا بهتر ديده شوند به جان کاغذ رحم کن به جان مداد نقطه میگذارم تا انتهای لرزيدن دست باور کن تا انتهای هر چه تو نام نهادهای نقطه نقطه نقطه
|
|