سال هشتم

27 دی 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

انسيه سياوش

ncsiavash

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مرد

هفت كار كوتاه

انسيه سياوش

 

1

مرد با قيچی ابرو، موهای بينی‌اش را می‌چيد.

زن زانوان‌اش را داخل شکم‌اش جمع کرده بود و روی در دست‌شويی فرنگی نشسته بود.

"خوب، حرف بزن، تعريف کن، کی‌ها بودن؟ بازار شلوغ بود؟ چرخی‌ها هم بودن؟"

زن به ديوار پشت‌اش تکيه داد و خنديد، داخل آينه با چشم‌های مرد، چشمان‌اش جابه‌جا می‌شد.

"داشتم فکر می‌کردم، بخوام داستان‌ات رو بنويسم از کجا بنويسم؟"

مرد از داخل آينه چشمکی زد و گفت:

"از همين جا."

 

2

مرد روی صندلی راحتی خودش را به جلو و عقب تکان می‌داد، دست راست‌اش را روی صندلی درست شکل ال قرار داده بود و دود سيگارش می‌پيچيد و در تاريک و روشن اتاق گم می‌شد.

نور چراغ سمت چپ صورت استخوانی مرد را روشن کرده بود، تکان می‌خورد و در هر حرکت دهان‌اش فرم ديگری  از حرف زدن را می‌گرفت.

زن روی مبل نشسته بود، پاهايش را داخل شکم‌اش جمع کرده بود و لب‌های مرد را هم‌راه با ناپديد شدن دود سيگار در اتاق نگاه می‌کرد.

"تعلق داشتن، معنی قلبی و روحی می‌ده، تعلق به نفس کشيدن در هوای اتاقی که تو در آن نشستی."

زن دست‌هاش را محکم‌تر دور پاهايش جمع کرد و به روح‌اش فکر کرد. به هيچ کس تعلقی ندارد، دارد، ندارد؟

مرد دست‌هايش را در فضا حرکت می‌داد و خطوط صورت‌اش عميق‌تر می‌شد.

زن به مرد نگاه کرد و فکر کرد، نوزادان از تکانک‌های گهواره چه حظی می‌برند و ما چه زجری! و به چشم‌های مرد خيره شد.

 

3

بوی باروت داخل اتاق پيچيده بود، مرد دست چپ‌اش را محکم‌تر در جيب شلوارش فرو برد، زن پشت در اتاق نشسته بود و دستان‌اش را روی شکم‌اش جمع کرده بود.

از گوشه‌ی لب زن خط خون غليظی جريان پيدا کرد، مرد پنجره را باز کرد و از طبقه سی‌وهفتم ساختمان به زمين نگاه کرد.

 

4

مرد کنج دو ديوار ايستاده بود و صدای چکيدن آب روی زمين شنيده می‌شد، روی ديوار سمت راست با قلم درشت نوشته بود: "برای سلامت و حفظ پاکی، خودمان پيش‌قدم باشيم."

داشت زيپ‌اش را بالا می‌کشيد و کمربندش را می‌بست. به ديوار نگاه کرد و به مرد راننده که ته‌مانده‌ی سيب‌اش را از شيشه‌ی ماشين بيرون می‌انداخت، گفت: "روشن کن بريم!"

 

5

مرد انگشت چهارم دست چپ‌اش را روی دكمه‌ی سبز فشار داد و موبايل را در جيب‌اش گذاشت.

زن موبايل‌اش را باز کرد و خواند: "از فردا ديگر بيدارم نکن."

زن انگشت چهارم دست راست‌اش را روی دكمه‌ی سبز فشار داد و موبايل را در جيب‌اش گذاشت.

مرد موبايل‌اش را باز کرد و خواند: "از ام‌شب ديگر منزل‌ام نيا."

 

6

ماشه‌ی تفنگ را کشيد و «بنگ» ...

"مردک! نزديک بود ناکارم کنی! بگير سرش را سمت خودت."

تفنگ را اين بار به روی خودش گرفت و ماشه را کشيد.

مرد فرياد می‌کشيد و می‌دويد: "احمق! اين طوری نگفتم که."

 

7

مرد خواب ديد مرده! درست وقتی که از خيابان رد می‌شده و درست همان زمانی که روزنامه خريده ...

مرد بيدار شد، آماده شد و از خانه بيرون رفت، سوار ماشين خودش شد، از خيابان ديگری عبور کرد، از روزنامه‌‌فروش سر چهارراه روزنامه خريد.

ماشين را پارک كرد و پياده شد، سوئيچ را در قفل انداخت و سايه‌يی را ديد که به سمت‌اش می‌آيد، کاميونی با شتاب او را زير گرفت.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «167»

 

   لحظه‌ی الآن

نقاره‌ی آف‌تاب زرد، بخش سوم

   طرح ادبی

مرد

وقتی من غرق شدم و خشم خدا

   تا دل‌تان بخواهد شعر

بال‌های حصيری

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر