|
|
|
|
||||||||||||||
|
مرد هفت كار كوتاه انسيه سياوش
1 مرد با قيچی ابرو، موهای بينیاش را میچيد. زن زانواناش را داخل شکماش جمع کرده بود و روی در دستشويی فرنگی نشسته بود. "خوب، حرف بزن، تعريف کن، کیها بودن؟ بازار شلوغ بود؟ چرخیها هم بودن؟" زن به ديوار پشتاش تکيه داد و خنديد، داخل آينه با چشمهای مرد، چشماناش جابهجا میشد. "داشتم فکر میکردم، بخوام داستانات رو بنويسم از کجا بنويسم؟" مرد از داخل آينه چشمکی زد و گفت: "از همين جا."
2 مرد روی صندلی راحتی خودش را به جلو و عقب تکان میداد، دست راستاش را روی صندلی درست شکل ال قرار داده بود و دود سيگارش میپيچيد و در تاريک و روشن اتاق گم میشد. نور چراغ سمت چپ صورت استخوانی مرد را روشن کرده بود، تکان میخورد و در هر حرکت دهاناش فرم ديگری از حرف زدن را میگرفت. زن روی مبل نشسته بود، پاهايش را داخل شکماش جمع کرده بود و لبهای مرد را همراه با ناپديد شدن دود سيگار در اتاق نگاه میکرد. "تعلق داشتن، معنی قلبی و روحی میده، تعلق به نفس کشيدن در هوای اتاقی که تو در آن نشستی." زن دستهاش را محکمتر دور پاهايش جمع کرد و به روحاش فکر کرد. به هيچ کس تعلقی ندارد، دارد، ندارد؟ مرد دستهايش را در فضا حرکت میداد و خطوط صورتاش عميقتر میشد. زن به مرد نگاه کرد و فکر کرد، نوزادان از تکانکهای گهواره چه حظی میبرند و ما چه زجری! و به چشمهای مرد خيره شد.
3 بوی باروت داخل اتاق پيچيده بود، مرد دست چپاش را محکمتر در جيب شلوارش فرو برد، زن پشت در اتاق نشسته بود و دستاناش را روی شکماش جمع کرده بود. از گوشهی لب زن خط خون غليظی جريان پيدا کرد، مرد پنجره را باز کرد و از طبقه سیوهفتم ساختمان به زمين نگاه کرد.
4 مرد کنج دو ديوار ايستاده بود و صدای چکيدن آب روی زمين شنيده میشد، روی ديوار سمت راست با قلم درشت نوشته بود: "برای سلامت و حفظ پاکی، خودمان پيشقدم باشيم." داشت زيپاش را بالا میکشيد و کمربندش را میبست. به ديوار نگاه کرد و به مرد راننده که تهماندهی سيباش را از شيشهی ماشين بيرون میانداخت، گفت: "روشن کن بريم!"
5 مرد انگشت چهارم دست چپاش را روی دكمهی سبز فشار داد و موبايل را در جيباش گذاشت. زن موبايلاش را باز کرد و خواند: "از فردا ديگر بيدارم نکن." زن انگشت چهارم دست راستاش را روی دكمهی سبز فشار داد و موبايل را در جيباش گذاشت. مرد موبايلاش را باز کرد و خواند: "از امشب ديگر منزلام نيا."
6 ماشهی تفنگ را کشيد و «بنگ» ... "مردک! نزديک بود ناکارم کنی! بگير سرش را سمت خودت." تفنگ را اين بار به روی خودش گرفت و ماشه را کشيد. مرد فرياد میکشيد و میدويد: "احمق! اين طوری نگفتم که."
7 مرد خواب ديد مرده! درست وقتی که از خيابان رد میشده و درست همان زمانی که روزنامه خريده ... مرد بيدار شد، آماده شد و از خانه بيرون رفت، سوار ماشين خودش شد، از خيابان ديگری عبور کرد، از روزنامهفروش سر چهارراه روزنامه خريد. ماشين را پارک كرد و پياده شد، سوئيچ را در قفل انداخت و سايهيی را ديد که به سمتاش میآيد، کاميونی با شتاب او را زير گرفت.
|
|