|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
يادكردی از سالينجر، نوشتهيی كوتاه از شهاب مباشری همراه با چند يادداشت ديگر قصهی هولدن كه خيلی وقت است از دست او در رفته و افتاده دست همهی سكنهی دنيا. جوانان و نوجوانان آمريكايی كه سرگذشت او رسالهی دم دستشان بود در طغيان و جاهای ديگر را نمیدانم و در ايران كه شده سالها يكی از نقلهای محافل ادبی و روشنفكری و متفاوتنمايی و ... اما فرنی و زويی و خانوادهی گلس خانوادهيی هستند كه قصهشان مسلما هنوز جزئيات ناگفته فراوان دارد. يعنی سالينجر در اين سالها كه از او اثری منتشر نشد، اما مسلما مینوشته، جغرافيا و تاريخ زندهگی اين خانواده را داشته تكميل میكرده؟ شايد هم كسی ديگر به موازات هولدن يا قومی ديگر را آفريده است. كسی چه میداند ... ادامه
نگاه علی رشوند به مجموعهی داستانی «پرترهی مرد ناتمام» نوشتهی اميرحسين يزدانبد رو و پشت کتاب تصوير سنجاقِ نيمهبازی را نشان میدهد که هنوز تکميل نشده و تداعیگر مفهوم «پرترهی ناتمام» است. داستان اول اين مجموعه با نام «يک دقيقه روی سفيدی سرد دوکی شکل» به لحاظ روايی و پردازش آن داستان زيبايیست. کليدواژهی اصلی داستان جمله «من خسته شدهام» است که آن را در سطر دوم و سطرهای نهايی داستان میيابيم. اين داستان روايت تنهايی و تکرارهای ملالآور زندهگیست که در آن با توجيههای «ايدهآليسم دنيای نو، اشتباه ازلی و دور و تسلسل تاريخی جهان سوم» از بچهدار شدن پرهيز میکنند. و در برابر تشويق اقوام و خويشان استدلال روشنفکرانهشان مهرداد ناصری و همسرش را به زندهگی آرام بیفرزند عادت داده است، اما حضور زن همسايه، پا به ماه، تمامی محاسبات آنها را به هم میزند و حس مادر بودن همسر مهرداد ناصری تحريک میشود و او را در برابر اعتراف به جملهی «من خسته شدهام» قرار میدهد ... ادامه
شعری از تی. اس. اليوت با ترجمهی شاپور احمدی چه درياهايی چه كرانههايی چه تختهسنگهايی خاكستری چه جزيرههايی چه آبی بر سينهكش كشتی میكوبد و عطر كاج و باسترك كه میخواند در ميان مه چه خيالها كه میگذرد آی دخترم ... ادامه
سه داستانك از انسيه سياوش بوی شمعهای سوخته از سمت انبار میآمد، پشت در که رسيد صدای نفسهای بريده بريدهيی را شنيد. - تو اونجايی؟ جواب بده! صدای نفسها قطع شد. زن ترسيد. از پلهها برگشت بالا. با خودش گفت: "صدای گربه بود." شب پيراهن مرد را که داخل ماشين رختشويی میکرد بو کرد، بوی شمع و عطری زنانه مشاماش را پر کرد. فردا صبح پشت انبار گوشاش را به در چسباند. صدای نفسهای بريده بريده و زمزمهيی را میشنيد. بوی شمعهای معطر و عطری زنانه مشاماش را پر کرده بود ... ادامه
دو نوشتهی كوتاه از مريم ابوالحسنی
و
شايد غصههای مسافر صبر را با خود همراه کنند و من بمانم و تو در دشت
خالی نگاهات
اثری از عطاءالله آشتيانی را بخوانيد |
|