|
|
|
|
|||||||||||||||
|
آيا اين تصوير كامل میشود؟ نگاهی به مجموعهی داستانی «پرترهی مرد ناتمام» نوشتهی اميرحسين يزدانبد علی رشوند
رو و پشت کتاب تصوير سنجاقِ نيمهبازی را نشان میدهد که هنوز تکميل نشده و تداعیگر مفهوم «پرترهی ناتمام» است. داستان اول اين مجموعه با نام «يک دقيقه روی سفيدی سرد دوکی شکل» به لحاظ روايی و پردازش آن داستان زيبايیست. کليدواژهی اصلی داستان جمله «من خسته شدهام» است که آن را در سطر دوم و سطرهای نهايی داستان میيابيم. اين داستان روايت تنهايی و تکرارهای ملالآور زندهگیست که در آن با توجيههای «ايدهآليسم دنيای نو، اشتباه ازلی و دور و تسلسل تاريخی جهان سوم» از بچهدار شدن پرهيز میکنند. و در برابر تشويق اقوام و خويشان استدلال روشنفکرانهشان مهرداد ناصری و همسرش را به زندهگی آرام بیفرزند عادت داده است، اما حضور زن همسايه، پا به ماه، تمامی محاسبات آنها را به هم میزند و حس مادر بودن همسر مهرداد ناصری تحريک میشود و او را در برابر اعتراف به جملهی «من خسته شدهام» قرار میدهد. داستان دوم «فردا بر میگردم» ادامهی داستان اول نيست، بلکه شرحی مبسوط در بارهی زن حامله است که در داستان قبل به آن اشاره میشود. نامههای مادری منتظر برای فرزندی که خواهد آمد نامه با عبارت «سلام الاغ عزيز» که منظور بچهی توی شکم است، شروع میشود و حتما به خاطر لگدپراکنی عنوان الاغ عزيز را يدک میکشد. مادر زنیست از طبقهی متوسط، شوهرش آقا سهيل تعميرکار که دستاناش مدام بوی تينر میدهد، اما خونگرم و همسردوست که قصد مهاجرت به کشور کانادا دارند. زن در رفت و آمد بين خانهی خود و خانه مهرداد ناصری (پروفسور به قول زن حامله است) و در قياس زندهگی خويش با زندهگی ساکت و بیفرزند همسايه است. او از يک طرف آيندهی فرزند دلبندش را در قامت پروفسور میبيند از طرفی از روحيات سرد و خاموشانه و متفکرانهی او دلزده میشود و در قياس با همسرش میگويد: "خدايی سهيل، يک شب نيست برایام اساماس و جوک نخواند ... آدم که اين قدر دپرس باشد بايد برود و بميرد." داستان سوم «دادزن» بر طبق انتظار بايد تکميلکننده پرترهی مهرداد ناصری باشد، اما اشارهی کمی به او میشود و حضور کمرنگی دارد. او را در حد مشتری يك کتابفروشی میبينيم. داستان دادزن بيان خوب و واضح از کتابفروشیهای خيابان انقلاب، مقابل دانشگاه تهران است که با تکرار جملهی «پزشکی، روانشناسی، مهندسی و کنکور، داخل پاساژ، ناياب داخل پاساژ» نقش خود را ايفا میکنند و بسياری از ما با تبليغ آنها کتابهای دلخواهمان را برای کنکور يافتهايم. نوع روايت داستان چهارم «برای مارسيای رذل عزيز» با سه داستان قبلی متفاوت میشود. فرم داستان نامهنگاریست که با جملهی «مرا تو بی سببی نيست ...» آغاز میشود و چند بار هم در لابهلای داستان تکرار میشود. داستان با ذهنيت خواننده بر اساس داستانهای قبلی همخوانی ندارد. بيشتر واکاوی و ذهنيتگرايی روانیست از زن شاعر آمريکايی که تلقیها و باورهای او را تحت تأثير قرار میدهد. با توجه به فضای داستان که محيطی دانشگاهیست، گذشتهی مهرداد ناصری برملا میشود و داستان گريزی به گذشته برای تکميل پازل پرترهی مرد ناتمام دارد. داستان پنجم «چيزی شبيه سونيا» روايت کودکی مهرداد ناصریست. با پدری مواجه میشويم که دوستان و جلساتی دارند که مواجههی او با زنی بنام سونيا او را دچار چالش فکری و روحی میکند. حال دستهای چاق سونيا با دستهای لاغر و باريک دختری ديگر در زمان و مکان ديگر او را به ياد خاطرات گذشته میاندازد. نويسنده با زيرکی به فلسفهی تکرار و تقارن اشياء در روند زندهگی آدمها انگشت میگذارد و در جای جای داستانها آنها را نشانهيی برای يافتن حقيقتهای نهفته میداند. «بهاش میگفتند "تروژکا". سالها بعد وقتی با زنام به لهستان رفتيم، رقص يک گروه محلی مرا به همين صحنه پرتاب کرد.» (ص 57) «وقتی به صحنههای ذهنام نگاه میکنم، همه چيز يا تداعی "سونيا " بوده يا دست کم به حد عطری محو نشان از او در خود داشته است.» (ص 58) داستان ششم «اولترا لايت» بر خلاف ديگر داستانها ديالوگ است. بگومگوی مرد و زنیست در کافیشاپ هتلی که در اواسط داستان متوجه میشويم زن همسر مهرداد ناصریست که معترض است «تا کی گيرای مامانمو تحمل کنم». زن خواهان فرزند است و شوهر گريزان از فرزند. داستان هفتم «هنوز يوسف» روايت اتوبوسیست با مسافراناش در شب. مردی که موهای فرفری دارد – مهرداد ناصری - کتاب «ترجمهی تفسير طبری» را در دست گرفته و حکايت يوسف و زليخا را مرور میکند و از طرفی گوشهی چشمی هم به زن چادری جوان داخل اتوبوس دارد و خواهان آشنايی با اوست. اين داستان پازل ديگریست از روحيات و منويات مهرداد ناصری که به رغم چهرهی روشنفکرانهاش کمی خلافکار مینمايد، چيزی که خواننده انتظار برخورد با چنين آدمی را ندارد، اما در دنيای واقعی آدمها دور از ذهن نيست. تعليق غافلگيرکنندهگی از ويژهگیهای بارز داستان است. تکرار عشق در تسلسل تاريخی آدمها با روايت داستان حضرت يوسف که مورد تأکيد نويسنده است. داستان هشتم «جنوار» طولانیترين داستان مجموعه کاملا متفاوت با داستانهای ديگر نگاهی به گذشتهی زندهگی پدربزرگ مهرداد ناصریست. نويسنده در معرفی رویدادها و عللشان شخصيتها و فضای داستان قلمی توانا دارد. در داستان نويسنده میخواهد سرنوشت هر يک از افراد بشر را نتيجهی کارها و اشتباهات نسل گذشته بداند. نگاهی پسگرايانه که در صدد توجيه رفتار آدمها و ريشهيابی آنها در روانشناسی امری معقول و پذيرفتنیست. برآيند عواملی که ريشه در گذشته و حال دارد باعث شده مهرداد ناصری چنين شخصيتی داشته باشد و شباهت بين بالا خان و مهرداد ناصری تصادفی نباشد. در اين داستان حوادث، تخيل، باور و عشق در هم تنيده شده است که داستان را به لحاظ جذابيت بهتر و مؤثرتر از داستانهای ديگر كرده است. در پايان، با نگاهی کلی به مجموعه داستان «پرترهی مرد ناتمام»، اولين اثر داستانی يزدانبد، میشود آن را مجموعهی موفق و پرباری دانست. کم است که اولين اثر نويسنده در محافل ادبی و بين کتابخوانهای حرفهيی راضیکننده باشد. از اين بابت بر نويسنده اميرحسين يزدانبد بايد آفرين گفت و منتظر داستانهای بعدی او ماند.
|
|