سال هشتم

25 بهمن 1388

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

shahab [@]

forough [.] net

خانه‌ی شخصی او در اينترنت:

قورباغه‌يی با چشمان قرمز

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كدام‌يك: سالينجر يا قصه‌هايش؟

شهاب مباشری

 

قصه‌ی هولدن كه خيلی وقت است از دست او در رفته و افتاده دست همه‌ی سكنه‌ی دنيا. جوانان و نوجوانان آمريكايی كه سرگذشت او رساله‌ی دم دست‌شان بود در طغيان و جاهای ديگر را نمی‌دانم و در ايران كه شده سال‌ها يكی از نقل‌های محافل ادبی و روشن‌فكری و متفاوت‌نمايی و ... اما فرنی و زويی و خانواده‌‌ی گلس خانواده‌يی هستند كه قصه‌شان مسلما هنوز جزئيات ناگفته فراوان دارد. يعنی سالينجر در اين سال‌ها كه از او اثری منتشر نشد، اما مسلما می‌نوشته، جغرافيا و تاريخ زنده‌گی اين خانواده را داشته تكميل می‌كرده؟ شايد هم كسی ديگر به موازات هولدن يا قومی ديگر را آفريده است. كسی چه می‌داند.

حالا كه مرگ سالينجر را در انزوای خودخواسته‌اش در ربوده و كاغذهايش به جا مانده‌اند، اگر به دست نشر سپرده شوند، آن وقت است كه پاسخ اين سؤال معلوم می‌شود. مرگ سالينجر به خاطر دوری‌يی كه جسته و هيچ تصويری از مواجهه‌اش با جامعه‌ی ام‌روزين به جا نگذاشته بود، شايد باعث تأثر بارزی در وجود ما به خاطر غيبت او از جامعه‌ی ادبی نشده باشد و بيش‌تر نقطه‌ی عطفی باشد برای نقبی زدن بر دنيای درون‌اش، حالا كه نيست تا بتازد بر عكاسان و عتاب كند بر نويسنده‌گان و به دادگاه بكشاند كسانی را كه حريم خصوصی‌اش را مخدوش كرده و می‌كنند.

ببخشيد كه اين چنين بی‌احساس از مرگ نويسنده‌ی دوست‌داشتنی‌تان می‌گويم، اما واقعيت اين است كه با خود او سمپاتی كه نداشته‌ام. برای من قصه‌هاش و آدم‌هايی كه آفريده بود، دوست‌داشتنی‌اند هميشه‌ی هميشه.

 

اين چند خط بهانه‌يی هستند تا به خاطر اتفاق مرگ سالينجر، گريزی زده شود به فارسی‌نوشته‌های دنيای وب در همين راستا، كه نگاه آن يادداشت آخر چه اندازه به نگاه من نزديك است.

 

1

سالينجر محبوب! مرحوم نيز باش

حالا دوره‌ی سکوت اسرارآميزت سر آمد مرد. حالا خانه‌ات موزه می‌شود، توريست می‌پذيرد، افسانه می‌شوی و موتور اقتصاد راکد آمريکا از نفس برخاسته‌ی تو دمی تازه می‌کند. ام‌شب خانواده‌ات خواب پول و کتاب می‌بينند، خواب تيراژهای بی‌شمار خاطرات پدر، خاطرات هم‌سر. کتاب روزنوشت‌های مردی با پارانويای معکوس را هم الآن توی قفسه‌ها می‌بينم.

خدات بيامرزاد!

(+)

 

2

در اندوه مرگ خالق ناتور دشت

سالينجر، سالينجر گوشه‌گير، سالينجر نازنين دوست‌داشتنی ... نمی‌توانم اندوه‌ام را از مرگ جی. دی. سالينجر پنهان کنم. همين الآن خبر مرگ‌اش را خواندم. ام‌روز مُرد. در عزلت و تنهايی مرد. کلا آدم گوشه‌گيری بود، از همان جوانی، ولی آخر عمری رسما رفت يک گوشه‌يی خزيد. خانه‌يی خريد و تنهايی زنده‌گی کرد و همان‌جا هم مُرد و اين يعنی که سالينجر ديگر هيچ وقت نخواهد نوشت. يعنی هر وقت دل‌ات لک زد برای سالينجرخوانی، بايد بروی همان‌هايی را که نوشته بود، هی بخوانی و بی‌خود توی راسته‌ی انقلاب نيافتی دنبال کارهای جديدش ...

سالينجر برای من و خيلی از دوستان رمان‌خوانی که می‌شناسم يکی از محبوب‌ترين رمان‌نويس‌های معاصر بود. «ناتور دشت»اش را بارها خوانده بودم و قطعا تا آخر عمرم باز هم چند باری می‌خوانم‌اش. با هولدن کالفيد و سرگشته‌گی‌هايش مدت‌ها دست‌ به گريبان بودم. بعد از من هم خواهرم. نسل به نسل، دست به دست می‌شود اين کتاب انگار. دل‌تنگی‌های نقاش خيابان چهل و هشتم‌اش، فرانی و زويی‌اش که فيلم پری داريوش مهرجويی روايتی بود از همان داستان ...

چه بايد نوشت در سوگ يک نويسنده يا شاعر؟ وقتی همه‌ی زنده‌گی آدم با شعرها يا داستان‌های يک نفر گره می‌خورد و بعد آن آدم يک‌هو بی‌خبر می‌ميرد، آدم انگار از همه چيز تهی می‌شود ...

(+)

 

3

يك شب عالی برای موزماهی‌ها

سالينجر مرده. يعنی چی اين؟ بعضی‌ها خوب نبايد بميرند. اجازه ندارند بميرند. پس اين نسل‌های بی «هولدن کالفيلد» چه غلطی بکنند؟ جوان‌ترهای سال‌های بعد کتاب بالای رخت‌خواب می خواهند. نويسنده‌ی کتابی که می‌شود گذاشت کنار رخت‌خواب و هر شب يک صفحه‌اش را خواند، نبايد بميرد. به خاطر همه‌ی آن‌هايی که سال‌ها بود منتظر بودند کتابی از آن ويلای مرموز بيرون بيايد که نويسنده‌ی وسواسی آن را تأييد کرده باشد، نبايد بميرد. جوان‌ترهای سال‌های بعد از کجا بفهمند خانواده‌ی گلس روی آينه دست‌شويی با کناره‌ی صابون برای هم يادداشت می‌گذاشتند؟ از کجا بفهمند فرنی گير داده به ذکر گفتن و غذا نمی‌خورد و داماد ناپديدشده در شب عروسی، کنار يک ساحل با دختر کوچولوی پنج شش ساله‌يی دوست شده و دارد داستان موزماهی‌ها را برای‌اش می‌گويد که بعد يک‌راست برود خانه و از توی چمدان ماه عسل‌شان اسلحه را بردارد بگذارد روی شقيقه‌اش و راحت ماشه را بکشد؟ از کجا بفهمند اين‌ها را؟ از کجا بفهمند عمو ويگلی چه کار می‌کند و چرا بچه‌يی نبايد به خاطر اسباب بازی جديدی، عروسک قديمی‌اش را کنار بگذارد چون مادرش يک وقتی در جوانی عشق‌اش را از دست داده؟ از کجا بايد بفهمند اين‌ها را؟

اين مرد به خاطر همه‌ی بچه‌های باهوشی که در کودکی آن‌ها را فرستاده‌اند مسابقه‌ی بچه‌های باهوش و بعد آن‌ها را فرستاده‌اند جنگ يا زنده‌گی که مثل همه بجنگند يا زنده‌گی کنند و آن‌ها بلد نبوده‌اند مثل همه باشند، به خاطر اين بچه‌ها، نبايد می‌مرد. به خاطر همه‌ی گلس‌هايی که جرأت شليک به خودشان را ندارند و بايد يک جورهايی ادامه بدهند، اجازه نداشت ديگر ننويسد. اصلا اجازه نداشت!

(+)

 

4

برای هولدن كالفيلد

برای خودم ناراحت نشدم. برای هولدن کالفيلد فقط دل‌ام گرفت، که در قصه‌ ماند و يتيم شد. بودن شما سايه بود. و نام شما روی هر کتابی کافی. شما ابهت بی‌اغراق داستان بودی برای من. کاش می‌دانستی چه‌طور با خواندن جملات ناتور دشت مست می‌شدم از اين کلمه‌هايی که اين‌چنين منظم و به‌جا در جمله‌های شما نشسته‌اند آرام. حتما می‌دانی اين رسم اين روزهاست، که آن‌ها که چيزی می‌فهمند و چشمان‌شان در تاريکی برق می‌زند ساکت‌اند يا از دنيا رفته‌اند. صفحه‌های روزنامه‌ها پر شده از خزعبلات کسانی که نمی‌دانند هولدن کالفيد که بود؟ و چرا در امتداد داستان‌اش جاودانه شد. درد اين‌جاست.

(+)

 

5

دوام آوردن بی سالينجر

اين‌طور يادم می‌آيد يا شايد بعدا ناخودآگاه‌ام دل‌اش خواسته اين طور يادم بيايد که «يک روز خوش برای موزماهی» جزء اولين مواجهه‌های من بود با آن چيزی که آن موقع فکر کردم اسم‌اش را بگذارم ادبيات مدرن. نه آن موقع نه الآن من نمی‌دانم ادبيات مدرن چيست، ولی اين اسم گذاشتن تسلی‌بخش بود چون اولين عکس‌العمل‌ام به موزماهی اين بود که «ها؟». من هيچ عجله‌يی برای تمام کردن نويسنده‌های محبوب‌ام ندارم، برای همين تا همين اواخر جنگل واژگون را نخوانده بودم – گمان‌ام يک کتاب نازک ديگر هم ازش يک جايی در کتاب‌خانه‌ام هست که در سنديت‌اش شک دارم - و طبعا حالا ديگر نمی‌گويم «ها؟» و بيش‌تر ته دل‌ام بابت به وجود آمدن نوع بشر و بالطبع نويسنده‌ها احساس خورسندی می‌کنم. از طرفی اين که آقای سالينجر دار فانی را وداع گفته‌اند برای من چندان تأثرآور نيست چون چهل سال است چيزی منتشر نکرده که دل‌خور باشم ديگر نمی‌نويسد و از طرفی من که شخصا نمی‌شناختم‌اش. بنگاه خبرپراکنی بريتانيا نوشته جناب سالينجر پانزده کتاب منتشر نشده دارد که يا سوزانده خواهند شد يا منتشر. تفاوت اين دو انتخاب ممکن، وضعيت مضحکی را ايجاد می‌کنند و کمی هم نگران‌کننده است، چون نمی‌دانم کی قرار است انتخاب کند. اميدوارم قضيه منوط به وصيت‌نامه‌ی آن مرحوم نباشد، چون به حکم تجربه زياد نمی‌شود خوش‌بين بود. در هر حال اگر بسوزانند که هيچ، نبايد ناراحت مردن مرحوم باشم و می‌توانم با خيال راحت فحش‌اش بدهم. اگر هم قرار باشد چاپ کنند پانزده کتاب آن قدری هست که من حسرت مردن‌اش را نخورم. مگر يک نفر چه‌قدر می‌تواند متن خوب بنويسد، حتا اگر سالينجر باشد. پانزده کتاب، با خون‌سردی من در کتاب خواندن، کفاف کيف کردن‌ام تا حوالی شصت، شصت و پنج را می‌دهد. پنج ده سال بعد را هم يقين دارم می‌توانم بی سالينجر دوام بياورم.

(+)

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «168»

 

   ياد

كدام‌يك: سالينجر يا قصه‌هايش؟

   كتاب‌خانه

آيا اين تصوير كامل می‌شود؟

   ادبيات ترجمه

مارينا

   طرح ادبی

مرد و زن

از غصه‌های مسافر تا راز دنيا

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: اثری از يك شاعر