|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: اثری از يك شاعر شعری بلند از عطاءالله آشتيانی
معتقدم بیاعتقادی خودم را جز نوشتن نه میدانم نه میفهمم که دانستن و فهمیدن متلاشی میکند فکر را زندهگانیام بهسان قهوهيیست قهوهيی تلخ و مال من بد بو «زندگی» نمیکنم که زندهگی میکنم خوشام خوش الک میکنم تمام خوشیهايم را هيچ نمیماند همه از سوراخ رد میشوند با بسترم میخوابم عشقبازی میکنم آنقدر زياد که صبح زود حمام جايز است معتقدم بکارت چيز مزخرفیست بوسيدن اما آدم را تا سر حد مرگ داغ میکند و بر دل میگذارد حسرت تکرار حالا هی بيا و بگو داغ بوسه به کجا؟ به کجا داغ میگذارد؟ بوسه يا حسرت تکرار؟ معتقدم دنيا روی انگشت وسط میچرخد و زلزله را علت بوسه است توضيح میدهم همه سر خط همه به رديف دفترها باز مدادها شکسته بنويسيد داع بوسه بر لبانی خشک انگشت وسط را تکان میدهد مابقی را خود نگارش کنيد در بستر معتقدم بیاحتياطی خوب است وقتی اختياری نيست هر دو در يک آخور نشخوار میکنند در يک بستر میخوابند احتياط آبستن حوادث احتياط آبريز آن تلفن که زنگ میخورد منتظر حادثهيی که نه ماه پيش در يک بستر عريان احتياط و اختيار با هم بودهاند فلسفه نمیدانم اختيار و جبر از دستام در رفته است تنها احتياط آبريز آشنای من است استعفا میدهم زندهگی را بيانيه صادر نمیکنم که صادرات نمیدانم جای کسی نيستم اما به طول و عرض خودم اشغال کردهام زمين و هوا را کسی جای من بود چاه مستراح را پر نمیکرد؟ صبحها حمام جايز نبود؟ اما من چه کردهام جز اين؟ میخوانم به اين وری مینويسم به اون وری زندهگی میکنم گفتم که به وسطی مستعفیام عضو مستعفی زندهگی و متبرک شده به تمام ملعونات وقت تنهايی شاعرم و با ديگران دلقک دماغقلنبهی قرمز که تخم زنگی را به هيچ يک از قلنبههای آويزانهايش نمیگيرد چپ و راستام خلاصه شده در نرمههای گوشام که يکی در است و ديگری هم در دروازه نمیخواهم که سطل آشغالی هستم بزرگ و تا امروز دو دهه پر شدهام هنوز جای خالی دارم استعفا میدهم قبولام کنيد دستام به دامنات نمیرسد پاچهتان را میگيرم قبولام کن! میخواهم علاف باشم و غلاف هی سيگار قرمز آتش کنم و ريههای قرمزم را سياه همه میگويند مدفوعات بدبوست مگر مال شما خوشبوست؟ معتقدم كه مذهبام را کسی نمیفهمد حتا خودم مذهب عينکام با مذاهب نمیخواند کفری شدهام و کفرم در آمده با مسلمانی عوض نمیکنم کافر میشوم و کافورمال میکنم ريههای سياهام را با مسلمانی عوض کنم کارم بيخ پيدا میکند و با ميخ طويله مجبورم بسازم
(توضيح اضافی) 1. چرا گچ ديوار سفيد است و خانه سياه 2. چرا هوا رنگی ندارد و وقتی به ريههايم میرود سنگين است 3. چرا لذت ديدن خورشيد را با هراس کار و پول بورسی کردهايم حرف در گلويم واماندهام وامانده است خواهرم فکر میکند خسخس سينهام با سيگار رابطه دارد نه عزيز! نه خواهر! حرف در گلويم لغلغه میخورد مخرج مشترک تمام مخرجها فقط حرف است و حرف به شدت به اين مخرج مشترک مفتخرم کش میدهم و خوشام میآيد از تمام چيزهای کشدار مثل شلوار که لاپوشانی میکند تمام کشدارهای زيرش را مدّ دارم و شايد مدار که میچرخد و میچرخاند حرکات دورانی 360 درجهيی که آغاز و پاياناش يکیست معتقدم بیاعتقادی خودم را جز نوشتن نه میدانم نه میفهمم
|
|