|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
گرامیداشت روز جهانی زن: هشت مارس افتادن و شکستن در تندبادِ جبرْ سرنوشتِ ديوار است و ما آدميانايم. راه افتاديم چرا که گوشهنشين بودن را تقدير خود نمیدانستيم، برنخاستيم که مانعی بنشاندمان، و شکلپذيری را به عنوانِ سرنوشت خود نپذيرفتيم و به همين خاطر در خود نخشکيديم. ما به طلب آرمانهای انسانیمان پا به راه گذاشتيم و برای رسيدن به آرمانهای خود از هر شکل ممکن حرکت که همخوان با خواستهای ما و شرافت و کرامت انسانی باشد، استفاده و استقبال خواهيم کرد. به اميد دنيای بدون خشونت، بدون بیعدالتی و نابرابری و تعصب برخاستيم، به اميد دنيايی پويا و شايای انسان حرکت کرديم و هنوز در راهايم ... ادامه
واكاوی انديشهی حافظ، مروری از محمود كوير فلک، تقدير، حکم ازلی، قضا و قدر در شعر حافظ بسامد بالايی دارد. همين امر بسياری را بر آن داشته است تا به اين نتيجه برسند که حافظ برای انسان قدرتی و اختياری را باور نداشته و سر تسليم در برابر تقدير فرود آورده و تدبير به شمشير و تقدير سپرده است. فلک و روزگار و چرخ و سرنوشت در فرهنگ ما جايی مهم دارد: پناهی برای گريز از مسؤوليت. زبان و ادبيات ما پر است از واژهگان و ترکيبها و شعرها و داستانها در زمينهی وانهادن کار و انداختن بار بر دوش روزگار. در آن زمانهی جهل و جادو، نفرين و نفرت، دشنام و دشمنی، قدری بازی و جبریگری، اما ... ادامه
شعری از آدونيس با ترجمهی محمد فلاحنيا او را در رازهايش رها کنيد او که بارها دريا را در آغوش و زير پنجرهاش نشانده است او را در رازهايش رها کنيد او خودش را در علفها و صورتی از سنگ میپوشاند ... ادامه
شعری از تی. اس. اليوت با ترجمهی شاپور احمدی فلباس فينيقايی، دو هفته پس از مرگاش، آوای مرغان دريايی را فراموش کرد و امواج ژرف دريا و سود و زيان را. جريانی در زير دريا زمزمهکنان استخوانهايش را گرد آورد. همچنانکه خيز بر میداشت و میافتاد از مراحل عمر و جوانیاش گذشت و به گردابی در غلتيد ... ادامه
سه داستانك از انسيه سياوش بقچه را پيچيد، دستاش را برد داخل دولابچهی پشت پرده، چشمهاش اما به اطراف نگاه میکرد و انگار همه جا را مراقب بود. "آقا! پس اون پرده هيچ چی نيس، خانم جان خالی کردن!" مرد دستاش را به سرعت داخل جيباش برد و چند قدم به سمت ايوان جلو آمد، نگاه کرد، اما صاحب صدا نبود. "آقا جان! سنجدها گوشهی بقچهيی هستن که پيچيدين، بیزحمت بذارين تو اتاق مهمونی." مرد دستهاش را به طرف کمربندش قلاب کرد و شلوارش را بالا کشيد، سينهاش را صاف کرد و از چارچوب در پاهاش را بيرون گذاشت. "آقا جان! بيا سر سال نويی از خيال من برين بيرون، خانم جان که رفتن از خاطرتون بيرون، من هم بفرستين به فراموشی ابدیتون!" ... ادامه
حس انساندوستی كه كم و بيش در وجود همهمان هست، در مناسبتهای خاصی، مثل گردش سال و نو شدن فصل، تحريك میشود و به ياد میآوريم كه چه خوب میشود اگر بتوانيم در فعاليتی خيرخواهانه شركت كنيم و گره از كار درماندهيی باز كنيم ... ادامه |
|