|
|
|
|
||||||||||||||
|
سال نو سه كار كوتاه انسيه سياوش
1 بقچه را پيچيد، دستاش را برد داخل دولابچهی پشت پرده، چشمهاش اما به اطراف نگاه میکرد و انگار همه جا را مراقب بود. "آقا! پس اون پرده هيچ چی نيس، خانم جان خالی کردن!" مرد دستاش را به سرعت داخل جيباش برد و چند قدم به سمت ايوان جلو آمد، نگاه کرد، اما صاحب صدا نبود. "آقا جان! سنجدها گوشهی بقچهيی هستن که پيچيدين، بیزحمت بذارين تو اتاق مهمونی." مرد دستهاش را به طرف کمربندش قلاب کرد و شلوارش را بالا کشيد، سينهاش را صاف کرد و از چارچوب در پاهاش را بيرون گذاشت. "آقا جان! بيا سر سال نويی از خيال من برين بيرون، خانم جان که رفتن از خاطرتون بيرون، من هم بفرستين به فراموشی ابدیتون!" مرد يک نگاه به دستاش انداخت، عقربههای ساعتاش تکان نمیخورد، يک نگاه به حياط انداخت، برف داخل حوض سياه شده بود، دو تا کلاغ لب ديوار نشسته بودند و قارقار میکردند. مرد برگشت سمت اتاق، صدايی همراهیش نمیکرد.
2 پسرک آدامس را آن قدر باد کرد تا روی صورتاش پخش شد، صورتاش را چسباند روی تنگ ماهی، ماهی داخل آب چرخ زد و آمد سمت سفيدیهای آدامس که چسبيده بود پشت تنگ. پسرک دستاش را داخل تنگ برد، ماهی قرمز بين انگشتاناش ليز خورد. يک قطره اشک بزرگ از روی صورت پسرک افتاد داخل تنگ، حرکت ماهی شبيه پيچ و تاب خوردن مادرش بود وقتی با چادر سپيدش در درياچه دست و پا می زد و پدرش در کنار آب دست او را محکم گرفته بود.
3 "تو شنيدی چی گفت؟" "بيلچه را از انتهای دستهاش گرفتی؟ کار ياد بگير نيستی!" "سر صبحی فحش میداد، نگاه کن داره میکوبه تو سر اون مرد سفيدپوشه" "پس اتوبان برای همين ترافيکه؟ گلهای سرخ را بيار اينجا بکاريم." "نگاه کن صورت مرد، سرخ شد! نگاه کن!" "مراقب گلدونها باش! اَه، خون! پسر، چهقدر سر به هوايی!"
|
|