|
|
|
|
||||||||||||||
|
ناز بر فلك محمود كوير
سرم به دنيی و عقبی فرو نمیآيد
زبان و ادبيات ما پر است از واژهگان و ترکيبها و شعرها و داستانها در زمينهی وانهادن کار و انداختن بار بر دوش روزگار. در آن زمانهی جهل و جادو، نفرين و نفرت، دشنام و دشمنی، قدری بازی و جبریگری، اما ... گسترهی انديشههای حافظ چنين نبوده است. حافظ بر فرهنگ پسمانده و سنگشده و دلمردهی زمان خويش شوريده است. فرمان او بر دانايی و دلآوریست. او بر فلک و ستاره میتازد و انسان را فرمانروای سرنوشت خويش میداند: گدای میکدهام ليک وقت مستی بين که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم حافظ در رسيدن به آرزو و مراد خويش، چرخ و فلک را بر هم میزند و بر هيچ حکم ازلی سر فرود نمیآورد: چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنام که زبونی کشم از چرخ فلک وی بر آن است تا دنيای دلمرده و کهنه و وامانده را در هم ريزد و طرحی نو بريزد و ما را و جهان را فرا میخواند تا با شادی و شور و شيدايی ... ... گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم رند گستاخ، بهشت عدن و حوض کوثر را در میخانههای شيراز میجويد و بر خاک مصلا و کنار آب رکنآباد بهشتی بر زمين میسازد. بر انسان بانگ میزند که تويی آفرينندهی بهشت بر خاک! اگر شب تاريک و بيم موج و گردابی هائل است، ساحلنشين بیپروا مباش! اگر زمانه و حاکمان روزگار، رهزنان انديشه و هنرند، برخيز و برخروش و بانگ بر زن و با سياهی در آويز تا سپيدی رخ نمايد: ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است چون از اين غصه نتابيم و چرا نخروشيم اگر چرخ اين روزگار بی سر و پا، بر مدار خودکامهگان میگردد، مباد که سر بر آستان نوميدی و دلمردهگی و شکست و تسليم فرود آريد، بلکه: تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی حافظ میگويد که نبايد کوتاهی ما، نادانی حاکم، دردها و رنجهای زمانه را بر دوش فلک و روزگار و سرنوشت انداخت: راز درون پرده چه داند فلک، خموش و دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد يا جان رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد و ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم وندر اين کار دل خويش به دريا فکنم جرعهی جام بر اين تخت روان افشانام غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم شاعر زبان پر زبانهی زمانهی خود است. در بيتهای زير حافظ روزگار و زمانه را دشمن عاشقان و دانشورزان و هنرمندان میداند و بر روزگار و فلک میتازد که چنين خوارپرور است و اين به جبری بودن او ربطی ندارد. شعر او اعتراضی رندانه در برابر کژپروریهای روزگار است و فلک در اينجا همان حکومت تبهکار زمان اوست. حافظ که دلآورانه بر محتسب و مفتی و زاهد و فقيه میتازد، مگر نمیداند که هماينان دشمان آزادی و آزادهگیاند. میداند و نيک میداند و میسرايد که: فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو
اهل فضلی و دانش همين گناهات بس ارغنونساز فلك رهزن اهل هنر است چون از اين غصه نتابيم و چرا نخروشيم و آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تكيه آن به كه بر اين بحر معلق نكنيم هنر نمیخرد ايام و غير از اينام نيست كجا روم به تجارت چنين كساد متاع و سبب مپرس که چرخ از چه سفلهپرور شد که کامبخشی او را بهانه بیسببیست به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ايوان و پای خم طنبیست و ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلات به سوی ديو محن ناوک شهاب انداز و چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنام که زبونی کشم از چرخ فلک
قضا و قدر، حکم ازلی و سرنوشت در شعر حافظ با رندی و طنز در آميخته است. هر کجا که نيازی به پاسخی طنزگونه در پرسش میپرستی و رندی و عشقبازی باشد، حافظ حواله به تقدير و حکم ازلی میکند و اين طوق از گردن میاندازد. حافظ برای گريز از مسؤوليت و فرار از برابر سختیها نيست که سخن از قضای آسمان میکند، بلکه در پس پردهی سخن جادويی خويش، بر اين قصهها و خرافات میتازد: مرا مهر سيهچشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد رقيب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد و من ز مسجد به خورآباد نه خود افتادم اينام از عهد ازل حاصل فرجام افتاد و دور شو از برم ای واعظ و بيهوده مگوی من نه آنام که دگر گوش به تزوير کنم نيست اميد صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم و مرا مهر سيهچشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد و در کوی نيکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغيير کن قضا را و بارها گفتهام و بار دگر میگويم که من دلشده اين ره نه به خود میپويم در پس آينه طوطیصفتام داشتهاند آن چه استاد ازل گفت بگو میگويم و در خورآباد طريقت ما به هم منزل شويم کاين چنين رفتهست در عهد ازل تقدير ما
وی بينش جبری را در برابر زهدفروشان و رياكاران به كار برده است و رندانه میگويد: ای واعظ و زاهد به خود مناز و بر من متاز كه زهد تو و بدنامی ما از مشيت اوست و هرچه که رندان و دردکشان میکنند به دست کارفرمای قدر است: برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست عيبام مکن به رندی و بدنامی ای حکيم کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتام و مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که نيست معصيت و زهد بیمشيت او و
بر رياکاران و واعظان با قلم طنز میتازد و با سلاح خودشان به ميدان
آنها میرود: که از آن دست که او میکشدم میرويم در بيت زير میگويد اگر تقدير، فرمان از تدبير من ببرد، آنگاه ديگر، می، نخواهم نوشيد، اما چه کند که قسمت ازلی بیحضور او کردهاند و پس نبايد بهانه گرفت و بايد می نوشيد و گناه کرد: بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم اگر موافق تدبير من شود تقدير چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگير حافظ نيز مانند هر انسان و هنرمند والايی در برابر قدر قدرتی آن روزگار سياه، خشکانديشی و تنگچشمی، ترس و تازيانه، برای يافتن آرامش و پناهی، يا نشاندن لبخند بر لبان اندوهگينی، در دورههايی از زندهگانی و بنا بر بينش رايج در فرهنگ ما، سخن از رضا دادن به داده سر میکند: رضا به داده بده وز جبين گره بگشای که بر من و تو در اختيار نگشادست اما اگر حکم ازل اين است، حافظ سرانجام فرمان به تغيير میدهد و از اطاعت تقدير و سرنوشت سر باز میزند: قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی دگر حواله به تقدير میکنند فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاين کارخانهيیست که تغيير میکنند
او خرافاتی چون سعد و نحس ستارهگان را نيز در رديف قصههای عوام میداند بگير طره مه چهرهيی و قصه مخوان كه: سعد و نحس ز تأثير زهره و زحل است
حافظ
فرزند زمان خويشتن است و بر زمين میزيد. اگر رياکاران و دروغزنان با
فريبکاری بر مردم سخت میگيرند و راه بر شادیها میبندند، بیباکانه
بر میخروشد که: که در خانهی تزوير و ريا بگشايند و چون ستم و سياهی در کوی و بازار، تازيانه بر پيکر عشق میکوبد، شاعر، تو را به نور و سور و شور میخواند و در برابر قدرت بیرحم و برهنه نيز خاموش نمیماند: دانی که چنگ و عود چه تقرير میکنند پنهان خوريد باده که تعزير ميکنند و مردم را اميد میدهد و گرما میبخشد وبه فردا میخواند: مژده ای دل که مسيحا نفسی میآيد که ز انفاس خوشاش بوی کسی میآيد و چون بار ديگر گشايشی در کار مردم و رونقی در بازار عشق پديدار میگردد، سرخوشانه و شادمانه غلغله در اين گنبد مينا میافکند که: ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما و در آخر اما، چنين است راه رندانه و گلبانگ عاشقانهی حافظ : سرّ خدا كه در تتق غيب منزویست مستانهاش نقاب ز رخسار بركشيم كو جلوهيی ز ابروی او تا چو ماه نو گوی سپر در خم چوگان زر كشيم فردا اگر نه روضهی رضوان به ما دهند غلمان ز روضه، حور ز جنت به دركشيم بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان غارت كنيم باده و شاهد به بركشيم عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان روزی كه رخت جان به سرای دگر كشيم سخن را به پايان میبرم با غزلی که بلور جان رندانهی حافظ است. تراشههای الماس انديشه و هنر اوست: ما درس سحر در ره میخانه نهاديم محصول دعا در ره جانانه نهاديم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را مهر لب او بر در اين خانه نهاديم در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود بنياد بر اين شيوه ی رندانه نهاديم چون میرود اين کشتی سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم ...
|
|