|
|
|
|
||||||||||||||||||||
|
يادداشتی از شهاب مباشری در آستانهی انتشار و گشايش نشريهی «برزخ» اين يادداشت را اواخر دی ماه با كم و زيادی در خانهی شخصیام در اينترنت كه حالا راه ورود به آن مسدود شده است، منتشر كردم. يكی از انگيزههای آن ياد كردنی بود از «محمد ايوبی»، نويسندهی معاصر و اولين سردبير نشريهی اينترنتی «خزه»، كه همان روزها درگذشت. در لفافه، نوشته به «برزخ» و در آنجا نشستن هم اشاره میكرد. حالا كه آن را با اندكی تغيير باز منتشر میكنم، هم در آستانهی انتشار نشريهی اينترنتی «برزخ» هستيم كه محصول مشتركیست از همكاری دستاندركاران مجلات «فروغ» و «خزه». سخت اميدوارم كه با همت دوستانهی اين جماعت، «برزخ» باغ سرسبزی بشود، هر چند فضايیست معلق ميان آن گودال و آن بلندا. از ديگر سو، در تلاش هستيم تا باز در شيراز مركز و محل استقراری برای اهالی و دوستداران «فروغ» برپا كنيم به جایگزينی آن گالری – بوفهيی كه در پاييز تعطيل شد ... ادامه
هديهی بهاری بيداء بازافكنپور کارت پستال عيد را که برای تمام دوستان ارسال کردهام، برای شما هم میفرستم. بعضی از دوستان به من نقد داشتند که اين کارت پستالام چرا اين قدر غمگين هست، ولی از ديد من که نيست ... ادامه
دو نوشته از شهاب مباشری و پرديس پرتو در بارهی فيلم «جولیو جوليا» از لحاظ آشپزی، من خيلی تحريك نشدم! نه اين كه بیذوق باشم و از اين حرفها. آخه، واقعا ذائقهی فرانسوی خيلی با مذاق من جور در نمیآد فكر كنم. دستكم اين غذاهايی كه اينجا ديدم و اكثرا مرغ و ماهی و اردك بودن، انتخاب اول من نيستن. البته اون دستور پخت اختصاصی جوليا برای بوف بورگينيون كه چند بار پختاش رو تو فيلم میبينيم بدجوری وسوسهكننده بود ... و من خيلی زياد، بسيار تا شديد، مريل استريپ رو عاشقام. به خاطر بازیهای متفاوتی که از خودش نشون میده و هر بار هم دوستداشتنیتر از قبل جلوه میکنه. واقعا فيلم ساعتها و اون شخصيت مادام دالووی فراموشنشدنیست. و حالا هم در نقش يک زن خانهدار که سعی میکنه يک جورهايی خودش رو با علائقاش سرگرم نگه داره. واقعا لبخندش دوستداشتنی نيست؟ :) ... ادامه
چند چكه بهار، در چهچههی چلچلهها چهار شعر كوتاه و بهارانه از محمود كوير هم شادى كاشىهاى اصفهان هم شراب شيطان نيشابور است، اين بامداد بهارى، كه چكه چكه مىچكد بر بال بنفشهها ... ادامه
چند شعر و نوشتهی شاعرانه از شاپور احمدی اسبهای آبی پايين آمدند از روح اسبهای شكستهبسته كه روزی كثيف بودند و در خلوتگاه خواب به سر و يالشان دست كشيديم پس شرمنده دريافتم كه مدتها (شايد يك سال و اندی) از زمانی كه حوادث نوروزی را به فراموشی سپرده بودم به تپههای بالايی هور قليايی نيانديشيدهام آه! در حالی كه دمبهدم آستينام از اشك خيس میشود گاریهای شلختهيی را به ياد میآورم كه هر شامگاه ميدانچهيی سرگردان را به هم میريختند ... ادامه
همهی خواستهها و مزهی متفاوت چهار داستانك از انسيه سياوش - دلام برنج خشک میخواد. - کف دستات پر از خاک باغچه است، تکاناش بده! - الآن تکان خورد، مثل ماهی. - بلند شو! الان دو روزه كه قرصهات رو نخوردی. - دستات رو بذار بالای شکمام، داره ضربه میزنه. - اما عزيزم اون سه سال که به دنيا نمیآد ... ادامه |
|