|
|
|
|
|||||||||||||||
|
در برزخ نشستن شهاب مباشری
اشاره: اين يادداشت را اواخر دی ماه با كم و زيادی در خانهی شخصیام در اينترنت كه حالا راه ورود به آن مسدود شده است، منتشر كردم. يكی از انگيزههای آن ياد كردنی بود از «محمد ايوبی»، نويسندهی معاصر و اولين سردبير نشريهی اينترنتی «خزه»، كه همان روزها درگذشت. در لفافه، نوشته به «برزخ» و در آنجا نشستن هم اشاره میكرد. حالا كه آن را با اندكی تغيير باز منتشر میكنم، هم در آستانهی انتشار نشريهی اينترنتی «برزخ» هستيم كه محصول مشتركیست از همكاری دستاندركاران مجلات «فروغ» و «خزه». سخت اميدوارم كه با همت دوستانهی اين جماعت، «برزخ» باغ سرسبزی بشود، هر چند فضايیست معلق ميان آن گودال و آن بلندا. از ديگر سو، در تلاش هستيم تا باز در شيراز مركز و محل استقراری برای اهالی و دوستداران «فروغ» برپا كنيم به جایگزينی آن گالری – بوفهيی كه در پاييز تعطيل شد.
جمعه صبح بود. در محوطهی سعديه «صالح» و «علی» بودند و من. از «خزه» حرف میزديم، از «فروغ»، از آينده، از قول و قرار، و از «محمد ايوبی». هنوز خبری نشده و اتفاقی نيافتاده بود که بدانيم ... صالح ناهار شکرپلو با قيمه سفارش داد. رفته بوديم «رستوران برنتين». وسوسهی شکرپلو ديگر، تا وقتی شيراز بودند، دست از سر خود او و علی برنداشت. غروب جمعه به همآهنگی «پژهمک» رفتيم بازار شمشيرگرها (جناح غربی بازار وکيل)، وقتی که تعطيل عمومی بود. ما چهار نفر بوديم و «حاجی پرتو» و نگهبان بازار، توی يکی از سراهای انباری بازار و فرشهای کهنه و مستعمل عشايری سوا میکرديم. پژهمک و صالح خريدار بودند. فرشها را قرار شد حاجی بفرستد به تهران. بعدتر رفتيم به سمت آرامگاه خواجو و گهوارهی ديد که ظلمات بود و هوا هم چه سرد. شنبهشب فهميديم که برای رفتن به آرامگاه خواجو هم بايد پول بدهی و از اين پس محدوديت زمانیست برای بازديد. چراغها تنها تا ساعت هشت شب روشن میمانند. همينطور که کنار آبنمای مقابل دروازه قرآن صالح خواب خودش را، يک طورهايی رؤيای صادقهاش را، از شستوشو در اين آب کنار دروازهی شهر شيراز تعريف میکرد، منتظر مانديم تا «حسين» هم به ما پيوست. شب در خانه، صالح و حسين تا دمدمای صبح بيدار ماندند به گپ زدن. حسين ابيات تند و تيزش را گهگاه میخواند. از توی اتاق صداشان را میشنيدم. علی هم خواب و من تنها در اتاق سر میکردم. صبح زود، بعد از آماده کردن بساط صبحانه، نشستم به کارها و برنامههايم را سر و سامان دادن. نمیدانم چه شد که از همان وقت دلشورهيی به جانام افتاد. آميزهيی بود از نگرانی و دلتنگي. نمیدانم مرض بیخبری بود، هراس آزمون بود، دلهرهی زمان، بیقراری سفر بود يا چه کوفت ديگری يا شايد همهشان با هم. طرفهای ظهر، در صحن مسجد جامع و نشسته بر لبهی ايوان خدایخانک، وقتی علی آرام به تاق بلند ايوانهای در حال تخريب نگاه میانداخت و صالح از رنگ آبی عميق بهجامانده از هفت قرن قبل بر باروی اين عمارت میگفت، بیطاقتیام را بروز دادم. صالح گفت: "شايد اتفاقی افتاده که نگران هستی." اتفاقی افتاده بود و نمیدانستيم. اتفاقی افتاده بود که رخ دادناش قاعدتا بايد مايهی دلشورهی رفقايم میشد تا من. هنوز ساعتی مانده بود تا باخبر شويم از آن. بعدتر من همان طور حس خفهگی داشتم و صالح و علی زير آوار غمی که بیهوا از راه رسيده بود. ظهر شنبه، هنوز سفارش ناهارمان در همان رستوران روز قبل آماده نشده بود که تلفنی به علی خبری دادند. بیمقدمه، همين که گوشی را گذاشت، گفت: "ايوبی مرد!" من که سر و کار چندانی با آن مرد نداشتم و به جز خاطراتی محدود از سه مرتبه نشست و برخاست با او چيزی در ذهنام نبود، مبهوت شدم. در دم چشمان صالح خيسِ خيس شد. اتفاق افتاده بود از نيمهشب قبل و حالا خبر رسيده بود به ما.
غروب زير درخت سرو قديمی حافظيه که پا سست کرده و يله شده روی ديوار شرقی صحن نشسته بوديم. حسين خرامان داشت میآمد و آماده بود تا باز هم از ابيات مثنوی طنزآلودش بخواند. به آنی بهت و غم چهرهی بچهها فهماندش که اتفاقی افتاده. سکوت او را هم خورد. دقايقی بعد ميان گورها میچرخيديم و اسامی را میخوانديم و زمان را، تا ببينيم مثلا چه کسی کی چرا و چهطور رفته تا به انتظار قيامت بنشيند. آخر شب در خانه نشستيم به کمی وبگردی تا ببينيم واکنشها را به رفتن پيرمرد، که به قول بچهها خيلی وقت بود چشمانتظار اين اتفاق بوده، و همين طور اين سياحت و چرخيدن ادامه يافت تا ظرفيت ارتباطیمان به اينترنت تمام شد. علی که کسالت داشت کمي، ساعتی زودتر خوابيد. من و حسين و صالح ديگر از سر بیدرکجايی مشغول شخم زدن پروندههای مختلف حافظهی کامپيوترم بوديم ... يکشنبه صبح يک باره از ذهنمان گذشت که انگاری اهل «برزخ» ايم. چشمانمان درخشيد. عصر بچهها راهی تهران شدند. برایام ساعتی شنی به يادگار گذاشتند. ناهار را کلمپلو خورده بودند در نزديکی بازار. حسين شش برگ از ترجمههايش در بارهی بتهوون را پيش من جا گذاشته است: «در حجابهای سايههای تنهايی ابدی (بود)، درظلمات سخت که به آن نفوذ نتوان کرد، که نفوذ نتوان کرد ... و لايتناهی و دستنيافتنی و بیشکل گسترده شده بود ...» رفتند تا به تشييع برسند.
روز بعد تلفنی با دوست قرار ديداری عصرانه گذاشتم در کافهی «بهمن ۵۷». بعد از چند روزی فراموشی ... توی کافه داود و فرياد و علی حصيرچيان هم بودند و خيلی کسان ديگری که به «فروغ» آمد و شد داشتند. همه لبهای خندانی داشتند. همه منتظر بودند. همه چشمانشان به راه و دودوزن در حدقه گرد بود. همه ... همه در برزخ دست و پا میزدند؛ دست و پا میزنيم ... همه در برزخ ...
|
|