سال هشتم

8 فروردين 1389

 

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

shahab [@]

forough [.] net

خانه‌ی شخصی او در اينترنت:

قورباغه‌يی با چشمان قرمز

 

پرديس پرتو

parto.pardis

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1389

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

نوش جان!

در باره‌ی فيلم «جولی و جوليا»٭

دو نوشته از شهاب مباشری و پرديس پرتو

 

1

شهاب مباشری

 

تازه ديدن فيلم جولی و جوليا رو تموم كرده‌م. با يك بار ديدن مسلما نمی‌شه قضاوت نهايی كرد و همه‌ی ريزه‌كاری‌ها رو ديد. فعلا اين نوشته رو به عنوان يه برخورد بی‌واسطه بخونيد:

 

 

از لحاظ آش‌پزی، من خيلی تحريك نشدم! نه اين كه بی‌ذوق باشم و از اين حرف‌ها. آخه، واقعا ذائقه‌ی فرانسوی خيلی با مذاق من جور در نمی‌آد فكر كنم. دست‌كم اين غذاهايی كه اين‌جا ديدم و اكثرا مرغ و ماهی و اردك بودن، انتخاب اول من نيستن. البته اون دستور پخت اختصاصی جوليا برای بوف بورگينيون كه چند بار پخت‌اش رو تو فيلم می‌بينيم بدجوری وسوسه‌كننده بود و اون كيك شكلاتی كه دورش رو با تنقلات تزئين كرده بود، مرگ نداشت.

به هر حال، شايد دليل اين كه آب از لب و لوچه‌م با ديدن فيلم آويزون نشد، اين بود كه اين مسأله در كنار مسائل ديگه‌يی كه تو قصه‌ی فيلم به‌شون پرداخته می‌شد، اهميت داشت. مثلا ظرافت‌های نمايش تعلق خاطر جوليا به بچه‌دار شدن رو كه يه مورد كوچولو بود در نظر بگيرين تا ماجرای وب‌لاگ‌نويسی جولی كه خودش حكايتيه. در واقع، همه‌ی حواس‌ام موقع فيلم ديدن متوجه شكم‌ام نبود و اين به خاطر خود فيلم بود.

توی پرانتز: ياد فيلم‌های سارا (مهرجويی) و ماهی‌ها عاشق می‌شوند (رفيعی) افتادم كه با وجود داستان‌هاشون كه ذاتا می‌تونستن بدون پس‌زمينه‌ی آش‌پزی هم حكايت بشن، در بعضی اوقات كاملا حواس آدم رو پرت آش‌پزی می‌كردن. به نحوی كه لحظاتی از اون فيلم‌ها با همه‌ی تلخی‌هاشون لذيذ می‌شدن. يادتون هست نماهای آش‌پزی سارا برای مهمونی ارتقای رتبه‌ی شوهرش؟ فكر می‌كنم داشت خورش بادمجون می‌پخت كه من طاقت از دست داده بودم.

 

بازی مريل استريپ با اون لهجه‌يی كه داشت، خودش می‌تونه دست‌مايه‌ی خوبی برای آموزش بازی‌گری باشه و البته مسأله‌يی نيست كه بخوام مشغول‌اش بشم. و ببينيد كه چه‌طور آدم می‌تونه نقش‌هايی در نهايت متفاوت رو اين طور باورپذير در بياره. منظورم مقابله‌ی اين نقش مثلا با خانم دالووی ِ مدرن فيلم ساعت‌هاست.

 

ترانه‌هايی هم توی فيلم بود كه الآن درست و حسابی هيچ چی ازشون يادم نيست، اما فقط می‌دونم وقتی پخش می‌شدن حس خوبی رو منتقل می‌كردن. بعدا بايد برم سراغ‌شون.

 

و اما ماجرای جولی. به نظرم بيش از اين كه قصه‌ی جولی به آش‌پزی ربط داشته باشه به تعهد او به انجام يك كار و تموم كردن‌اش و رعايت يه ضرب‌الاجل ربط داشته باشه. دقيقا توش از سندروم سی ساله‌گی حرف زده می‌شه. سی ساله‌گی‌يی كه آدم می‌خواد توش يه غلطی كرده باشه، يه پخی شده باشه ... (البته چنين سندروم ذهنی - روانی‌يی تو دوره‌های ديگه هم با شدت متفاوت و جنس متفاوتی بروز می‌‌كنه. مثلا بيست، بيست‌وپنج و چهل ساله‌گی. در باره‌ی سن‌های بالاترش رو چيزی نمی‌دونم. البته يادم می‌آد به آخرين داستان ماركز كه نگرانی‌های پيرمردی رو در آستانه‌ی نود ساله‌گی‌ش مرور می‌كنه. توی فيلم كمی به اين معضل در باره‌ی جوليا هم توی چهل‌ساله‌گی‌ش اشاره می‌شه.)

از طرف ديگه، زمينه‌ی شكل‌گيری قصه‌ی جولی كه وب‌لاگ‌اشه، بعد ديگه‌يی هم به ماجرا می‌ده. فيلم رو می‌شه از زاويه‌ی نو - رسانه هم مرور كرد (منظورم new media ست). توی فيلم فراز و نشيب‌های وب‌لاگ‌نويسی خيلی خوب نشون داده می‌شه. نظم دادن به زنده‌گی روزمره و حتا تحت تأثير قرار دادن‌اش، گسترش دامنه‌ی مخاطب‌ها و اهميت داشتن تعداد خواننده‌ها و باز شدن پای وب‌لاگ به محيط كار و مطلع شدن هم‌كارها و مديرها كه گاه می تونه مايه‌ی مكافات بشه، احساس خود مركز جهان بينی در وب‌لاگ‌نويس‌هايی كه به‌شون اعتنا و توجه می‌شه، قبض و بسط‌های نوشتن در اثر حال و احوالات واقعی، و خيلی چيزهای ديگه كه می‌شه ريز شد توشون. به نظرم از اين نظر، اين فيلم می‌تونه دست‌مايه‌ی خوبی برای توسعه‌ی مطالعات وب‌لاگ‌شناسی باشه (در حد يك منبع) و همين‌طور انجام مطالعات ارتباط‌شناسی رسانه‌های متفاوت و داد و ستد و تأثير متقابل‌شون.

 

خوب، بسه ديگه. در كل خوشحال‌ام كه يه فيلم انسانی - به مفهوم مطلق كلمه - و البته مفرح ديدم. :)

 

 

2

پرديس پرتو

 

من خيلی زياد، بسيار تا شديد، مريل استريپ رو عاشق‌ام. به خاطر - به قول شهاب – بازی‌های متفاوتی که از خودش نشون می‌ده و هر بار هم دوست‌داشتنی‌تر از قبل جلوه می‌کنه. واقعا فيلم ساعت‌ها و اون شخصيت مادام دالووی فراموش‌نشدنی‌ست. و حالا هم در نقش يک زن خانه‌دار که سعی می‌کنه يک جورهايی خودش رو با علائق‌اش سرگرم نگه داره. واقعا لب‌خندش دوست‌داشتنی نيست؟ :)

 

 

داستان در باره‌ی زنده‌گی دو زنه که خاطرات خودشون رو می‌نويسن، يکی به صورت يک کتاب و يکی توی يه وب‌لاگ.

جوليا در واقع به خاطر گذروندن وقت‌اش شروع می‌کنه به کلاس آش‌پزی رفتن و می‌فهمه که چه‌قدر به اين کار علاقه داره و اين علاقه باعث می‌شه که رو بياره به نوشتن کتاب آش‌پزی و پر کردن برنامه‌های آش‌پزی تله‌ويزيونی. در واقع، از اين طريق جوليا در حال پيدا کردن راهی برای معنی‌دار کردن روزها و زنده‌گی خودشه. و اين دقيقا کاريه که جولی هم انجام می‌ده. جولی در نويسنده‌گی شکست خورده و خوب، از کارش هم ناراضيه و با نوشتن وب‌لاگ آش‌پزی و کلا الگو قرار دادن جوليا، سعی می‌کنه که مفهومی رو به زنده‌گی خودش تزريق کنه.

 

جايی خوندم وقتی که يه نفر ديگه حرفی رو که شما می‌خوايد بزنيد، به گونه‌ی به‌تری بيان کرده، عاقلانه اينه که حرف‌های اون شخص رو نقل قول کنيد. پس:

«نورا افرون» در كنار زنده‌گی جوليا پاول، به پاريس سال‌های جنگ جهانی دوم می‌رود و نشان می‌دهد كه چه‌گونه جوليا چايلد و هم‌سرش كه به عنوان يك ديپلمات خارجی بايد دوره‌ی مأموريت‌اش را در فرانسه بگذرانند، به جست‌وجوی زيبايی، طراوت و بخشيدن طعمی دل‌چسب به زنده‌گی بر می‌آيند!

«جولی و جوليا» در فصل‌های آغازين‌اش يكی از مهم‌ترين قواعد درام‌پردازی، يعنی اصل تضاد را به خوبی رعايت می‌كند: تضاد ميان پاريس سرشار از شور زنده‌گی در دهه‌ی چهل با نيويورك بی‌روح و كسل‌كننده‌ی امروز، جايی كه فيلم‌ساز از رنگ‌های گرم، شور زيستن و انرژی و انگيزه‌يی تمام‌نشدنی، به آپارتمانی كوچك، به هم ريخته و فاقد حس زنده‌گی برش می‌زند.1

برش‌های فيلم در موازی نشان دادن زنده‌گی اين دو زن، مبارزه برای کسب هويت اجتماعی از راه آش‌پزی و آموزش دادن پخت غذاهای دش‌وار، درست کردن نوشيدنی و حتا خرد کردن صحيح و سريع پياز بسيار عالی‌ست. شما هرگز احساس نمی‌کنيد نشسته‌ايد و يک فيلم آموزش آش‌پزی را از روی کتاب‌های جوليا و جولی می‌بينيد. زنده‌گی جوليا در اوائل دهه‌ی پنجاه در پاريس پر از شور و خنده و نور و رنگ و گرماست، هر چند پس‌لرزه‌ی تفتيش عقايد مک‌کارتی به زنده‌گی جوليا و شوهرش رخنه می‌کند، اما در سال ۲۰۰۲، خيابان‌های نيويورک برای قدم زدن و ايده‌‌ی پخت غذاهای جديد، چندان دعوت‌گر به نظر نمی‌رسد. با اين حال، جولی تمام تلاش‌اش را برای رسيدن به ثبات و آرامش و مهارت زنده‌گی به وسيله‌ی آش‌پزی به کار می‌بندد. اين فيلم به خوبی موفق شده آش‌پزی را يک هنر لذت‌بخش و پر از نوآوری نشان دهد و نقش حمايت هم‌سران جولی و جوليا هم در موفقيت قهرمانان داستان بسيار پررنگ است.2

اين حمايتی که در اين منبع ذکر شده، خيلی کارسازه هميشه. يعنی وقتی که شما بدونيد هميشه يه حامی برای کارهاتون داريد، خيلی به‌تر اون کار رو به انجام می‌رسونيد. در واقع، شما با استفاده از اين پشتی‌بانی‌ها می‌تونيد نقش خودتون رو توی زنده‌گی به‌تر ايفا کنيد. (البته کسانی رو هم داريم که بدون هيچ حمايتی کارهای بزرگ و فوق‌العاده‌يی انجام داده‌اند، ولی شايد با داشتن يه حامی خيلی فوق‌العاده‌تر می‌تونستند اون کارها رو به انجام برسونند.) مثلا قسمتی که اين ديالوگ رو بين جوليا و هم‌سرش می‌شنويم:

پل: اون چيه كه واقعا دوست داری انجام‌اش بدی؟

جوليا: خوردن!

و از همين جا جرقه‌ی اوليه‌ی آش‌پزی در ذهن هر دو شکل می‌گيره. حالا پل با تشويق کردن و جوليا با تلاش کردن در اين زمينه خودشون رو پيش می‌برن.

 

در نهايت، بايد بگم که من با ديدن اين فيلم تصميم گرفتم که يک کتاب آش‌پزی بنويسم و به فهرست کارهايی که تا آخر عمر قراره انجام بدم، راه انداختن يک آش‌پزخانه‌ی مجهز هم اضافه شد. فکر کردن به‌اش هم لذت بخش هست!

 

بون اپتيت!

٭ اين يادداشت‌ها حاصل نشست‌ها هم‌فيلم‌بينی تنی چند از علاقه‌مندان سينما در شيراز است كه در باره‌ی فيلم‌هايی كه قرار ديدارشان گذاشته می‌شود، به گپ و گفت می‌نشينند.

اين دو نوشته كه اين‌جا می‌خوانيد، كاملا حال و هوای غيررسمی و يادداشت‌گونه‌يی دارند كه از سر آگاهی اين طور نگاشته شده‌اند.

Ç

 

   آثار شماره‌ی «170»

 

   لحظه‌ی الآن

در برزخ نشستن

كارت پستال نوروزی

   هنرهای تصويری

نوش جان!

   تا دل‌تان بخواهد شعر

چند چكه بهار، در چهچهه‌ی چلچله‌ها

كشتن روح شاعر

   طرح ادبی

همه‌ی خواسته‌ها و مزه‌ی متفاوت