|
|
|
|
||||||||||||||
|
كشتن روح شاعر چند شعر و نوشتهی شاعرانه شاپور احمدی
اسبهای آبی پايين آمدند از روح اسبهای شكستهبسته كه روزی كثيف بودند و در خلوتگاه خواب به سر و يالشان دست كشيديم پس شرمنده دريافتم كه مدتها (شايد يك سال و اندی) از زمانی كه حوادث نوروزی را به فراموشی سپرده بودم به تپههای بالايی هور قليايی نيانديشيدهام آه! در حالی كه دمبهدم آستينام از اشك خيس میشود گاریهای شلختهيی را به ياد میآورم كه هر شامگاه ميدانچهيی سرگردان را به هم میريختند كيوسكی در كار بود تا پری، پرندهی دختر آنجا چند لحظهيی بيارامد روحام صخرهيی بود كه رودخانه را هنوز مینگرد و هزار سايهی مرتب پس از صد سال گذشتند صخرهيی را میستايم كه مزهی آسمان میدهد جویبارهای كفآلودش را از كودكی میشناسم گوشهيی چمپاتمه میزدم تا انبوهی پری كه چراغشان را زنی جاافتاده در وسط هاروت و ماروت بلند كرده بود پاهايشان را در كنارهی رود بسايند میدانم گاهی حلقههايش را تكان میداد و دو سه سيگار جا میگذاشت و روز بعد میآمد آن روز فكر نمیكردم كسی از دستی روحام را زخمی كند اما همه چيز را میپذيرفتم پذيرفتم تا نيك به جرگهی شاعران هرزهگرد در آيم آنها كه به سزايشان رسيدند سنگبار شدن در رؤيا يا به چاهی تهآهنين در افتادن و تكهتكه شدن زير پاهای كشيده و استوار اسبهايی كه روزگاری زنانی كينهجو بودند و زنهايی كه مانند اسب مینگرند پدرِ پدرم زود زن و دهكدهاش را فراموش میكرد يواش يواش موهای شب را میگرفت و در پيچهای كوركنندهی رودخانهيی ناشناس سردرگم میشد من بارها خود اين كورهراه را پيمودهام نفس باد به صورتام خورد و رنگ خروس را تماشا كردم روحام كبك مردهيی بود كه طلای نجسی شد و هر كسی نمیتوانست يك شب باهاش سر كند گُلی آتشين كه چشمه و طلا بود اندوهناك در سايهی خود میانديشيد كه روزی نوفرشتهيی بر سر راه با بالههای حصيری صخرهی روحام را كه تاريك و خشك بود لتوپار خواهد كرد تا ساعتی در زيرزمين خانهاش خاك چراغداناش را بستُرم آيا در آن وقت خدايا سر خواهم سود بر سنگفرش آه هقهق بیسروتهام را چاههای خاموش میبندند فهميدم زيبايی معصومانهاش از همين بود كه برای اولين بار به فارسی حرف میزد دروغ و راست را از هم سوا نمیكرد ازين رو آن قدر بیبندوبار شده بود كه همان اول تا نيمههای شب در ايستگاه ساكت اتوبوس نگهام داشت تا هر چه عشقنامه برای ديگران هرز كرده بودم قاطی كنم و دوباره در حالی كه كجكی به زير آسمان مینگريست (گويی راه شيری را ورانداز میكرد) برای او بپردازم صبح روز بعد احساس كردم همه چيز خراب شده است معلوم بود تا صبح از خوشحالی نخوابيده بود و بعد همه چيز را با فارسی شكرينی برای ديگران كه با شگفتی و خشم مینگريستند حكايت كرد با سری كه از هزاران بهتان و ... سنگين شده بود و جانی كه كورهراههای شگرف و خوشبوی عشق را برای هميشه گم كرده بود آشفته و دربهدر بالههای زريناش را در ساك گذاشته بود و بیصدا به ساعت هشت رسيد آفتابی كه هنوز در زير شنزارهای سفيد آسمان پنهان بود و سرپنجههايمان نااميدانه آن را میكاويدند در اين لحظه چراغداناش روشن شد و او بهتر از گلمحمدی و كبك بوی حوا و خاك بهشتی از سراپايش بلند میشد من زنهای خود را هر از گاهی يك بار ديدهام از كودكی در هر كنج شبانهروز هر بار يكی از آنها را يافتهام گاهی كه خسته بودم با كسی كه پاشنههای چوبیاش پلههای مرمرين را نرم مینواخت سربههوا شمرده شمرده گپ میزدم دستام به شانهاش رسيده بود و داشتم با پيكر زندهی قسمتی از زمان در زير طاقی بريده از آسمان و خاك میپلكيدم يكی از زنها اسبی بود كه هميشه خاكستر ستارهيی را زير پايش میلاييد روحام خاكستر بود اگر اين را به كسی میگفتم چه میشد جايی بلد نبودم پنهان شوم يا ... بگذريم هيچ كس تا اينجا جلو نمیرفت شوخی نبود هر كسی بود میترسيد يا چون نمیتوانست بار روح ديگری را بكشد دستبهكار میشد آن هم به ياری ديگران و روح را چه بهتر روح شاعر را میپيچاند شايد شاعر دروغ گفته است و آن همه بند سرگيجهآور را برای يكی از همبازیهای ولنگار خود گفته باشد اگر شاعر كنار بگيرد بر سر و يال اسبها دست خواهيم كشيد سپيدهدم اسبی است بیچشمورو بركههای شكسته اسبی است كه ساعتها در خواب پسربچههای طلايی غنوده است آن گاه شاعر ديوانه خواهد شد به تماشای سينهی گل سرخ در آخرهای نيمروز شاعر گلهای شيطانی را میپرستد آواره در مهزاری از گنداب آن وقت با پايی بريده و چند دستخط باز خواهد آمد و اين بار حالاش را نخواهد داشت به پيشانی و گيس كسی پيله كند اه! من بارها اين كار را كردهام بر اسبی سربهزير در ميان دو مرد جا گرفتهام بر پلههای معبدی در سپيدهدمان نشستهام* شاعر به هر دو رخام مینگرد در دل خود هيچ كدام را نمیيابد آنچه با سبكسری هشته بودم در جاناش بپرورانَد الآن جلف و بیهوده میيابم هيچ كدام حتا برگردانهايی كه با فرسودن روح خود به انجام رسانده بود (مثلاً سرآغاز زندهگی دانته، بازخوانی بیشمار سرودهای يارسان و ...) هيچ كدام به درد نمیخورند بايد غفلت نكنم در پس ابر و باد و خورشيد و فلك و روزگاری عوضی با لبخندی كه صورتام را كج كرده است و هيچ وقت نمیشود پاكاش كنم هيچ وقت به آب و دان خود باز آمدهام و سلام
يادداشت در بارهی شيوهی كشتن روح شاعر. يك اول و آخر همو بود. شاعر يك شب چشمها و همه چيزش را پيشكش كرده است. شاعر سنگیست سياه و هزارساله كه ستارهيی فلزی هر بار در زخمهايش گلزاری نو را به هم میاندازد. شبهای ما را پریزادی كه بالههايش را زير بغل قايم كرده است و پنجهی آفتاب و كودكخانهی زلال را به آسانی فريفته است به هم دوخته است: لیبو، همر، والت ويتمن، سنايی، رمبو، البياتی. همهی ما ديدهايم اول و آخر همو بود. در حقيقت فقط كشتن روح شاعر در ميان نيست بلكه بازی دادن و اَنك كردن كسی نيز هست كه شعر را بر میدارد. بنا بر اين نبايد گفت هيچ كلمهيی را شاعر پرداخته است. از اول او بود. شايد روزها و روزهای شاعر را سرسختانه با باريكبينی تباه كرده است. و شاعر در خاكستر كنار پيادهرو چركی و ديوانه افتاده است. و از اين لحظه به بعد بايد از او كنار بكشيم از مردرندهای ترشيده و بیهمهچيز شهر كمك بگيريم تا صبح و عصر سراسر گندكاری را وجبوجب بياموزيم. آن گاه میشود گفت در ميان اين اول و آخر دليری و خردمندی از دست رفتهمان را به دست آوردهايم.
ياداشت در بارهی شيوهی كشتن روح شاعر. دو ناگزير بايد او را ستود. آهوی كور يار ندارد. زبالهی تابناك كوه را نگاه كن. كورهراهی بود در سيماب و چمن. اگر كسی دير میجنبيد گرمای پریيی كه عقيقی زير چانه داشت آستهآسته بیكموكاست داخل سرش میشد. دست بر زانوی غم سودم تا سايهی آهو شهرم را لحظهبهلحظه بنوازد. آه، بچهها آرزو دارند به شب و شادمانی چنگ بزنند تا بر گوشت هر كی كه به دست میآورند بكوبند: اين است آواره مرد بیستاره.
يادداشت در بارهی شيوهی كشتن روح شاعر. سه لازم میدانم پس از نوشتن يك يا دو بندی كه پشت سر هم مینويسم، زمانی مكث كنم، حتا تا چند شبانهروز. و نامهای دشوار و قلب گوشتی با هم بُرش خواهند خورد. در روشنايی رنگهای سياهی كه چون سيلاب همه چيز را به هم میريزند، در خواهم يافت كه آری خود نيز چون شاعر گير افتادهام طاقباز با خاكستری غمناك بر گيسوان. بیشك در مدتی كوتاه دست ما را خوانده است، گرچه دوستدار رندها و الواط حاشيهی پلهای گسيخته بوده است و با بدجنسی از لميدن در جاهايی كه از عرق ناكِسها خيس شده بود، كيف میكرد اما خيلی زود چنان خوب فوتوفن هر نوشتاری را به كار گرفت كه بد جوری رودكی و هر نويسندهی صد سالهيی را ناشی میانگاشت. در عوض لهجهی ازبك و تازی و دهقان را بارها از دهانهی به هم ريخته و فرسودهی خوشنشينهای پرت با هزار دليل روشن و بُرا میستود و بهخوبی به كار میگرفت. با او موافقام: بیشك همه حقی دارند از خاكی شبانه كه چشمهای او بودند، و از آفتاب و پرندهگان كه در بركههای آفتاب در گوشهوكنار حياط بزرگ صبحگاهی نوك میزدند. آنها هم بندهگان خدا بودند. الاهيات خاصی كه در نيمهگاه تاريك نوجوانی خود در پردهيی بسته سر به آن سپرده بود، او را چندان كاركشته كرده بود كه گستاخانه اصل هر صورت و حتا جایگاه آتی آن را در برزخ در نظر میآورد، اما در مورد شاعران هيچ وقت فكرش را هم نمیكرد كه روزی سرنوشت يكی از آنها را در جوار سايهی كمرنگ او زنده جا بدهد. در نزديكی هم گوش به همهمهی بريدهبريدهی همديگر میسپردند. و شاعر در آن مهلت كوتاه با آن همه تلاش نمیتوانست يكسره به او بپردازد، تنها در يكی از اعضای او در میافتاد: گيس، كمان ابرو، چاه زنخدان و غيره. و اين او را بیچاره و عصبی میكرد. در خانههای ششگوش عقيق و سبزه و آينه میترسيد مبادا خيلی زود از دست برود.
يادداشت در بارهی شيوهی كشتن روح شاعر، چهار پيكر خاكی را نيمهشب ديدم در پلهكانِ بارانی ستارهيی كه نابهنگام شادمانی و كبوتر و پری بود. و اينجا شب چرا مرا برگزيد؟ شب دختربچهيیست كه هولكی موهايش را بر آشفت و چل شب با چهرهی گشاده، مهمان غزلی تودرتو بود بدون آنكه هيچ كس بدگمان شود و يا از اين جور غزلها در عمرش شنيده يا خوانده باشد. من كه خود شاعرم، وقتی داشتم همه چيز را گدايی میكردم كسی خاك شب را بر پوست و چشمهای خود نشانام داد. آن گاه جفتی بالهی زرين از ساك خود در آورد كه از چند شب پيش آماده كرده بود تا بر شانههای تراز خود بكارد. اما نمیتوانستم بر زبان بياورم آنچه همچنان بر سرورويم میبارد: تاجی فروزان كه پريزادگان يائسه به خاك بخشيدهاند تكههای سرگردان كبوتر و آسمان در خوناب و فانوسی از استخوانهای شكسته و سنگساری ناگزير كه برجی را به ياد میآوَرَد.
|
|