|
مناجات
بيژن باران
دخترا
وصل تو خواهم، كه تو با حال و صفايي
نروم جز
به ره تو، عشق من را تو وفايي
تو شليلي
تو هلويي! تو همه دردم شفايي
شب و
روزم پر ز تو بُد، که تو بی جور و جفايي
تو مريدي
و مرادي، تو رفيق و آشنايي
نظرت
بلند ابرست _ با مروت و غنايي
دكمه
تلفن همراه، تو به انگشت بسايي
با صداي
نرم مهتاب، توي ذهنام چه رسايي
همه شب
پر ناز و عشوه، با طراوت و عطايي
عطر
مهتاب، بوتهي ياس، در ظهورت بيخطايي
دخترا
دست به دستات، كه تو آرام و بلايي
در كلام،
مهر و نازست _ بر كمر باشد جلايي
سينهت
قفس دو قمری، پر کمانه، انحنايی
با زبان
بدوی وحش، پوست بر پوستام مانايی
از سه
كافات، كام، اول! آن دو ديگر شور غايي
بر لبات
عناب و پسته، و آن خمار غليايي
ببرم سوي
تو دستي، زير گوشات با نوايي
گويمات
اي نازنينام! كه ترا هست هوايي
در پسين،
دريا كناريم _ با نياز و راز، لالايي
بوسه بر
لب تر تو، روي آب، موج طلايي
در هوای
آسمانی _ ماکيان دريايی
خندههای
پريانی، در افق کهربايی
دست من
بر کمر تو، تپش قلب، صدايي
سر تو بر
شانهی من، سايههامان بیجدايی
ميرويم
دلداده، دلبر، سوي خانه و سرايي
وعدهي ديدار آتي، تا دوباره پيشام آيي
é |