|
وصيت نامه
نرگس بابايی
تقديم به حميد مصدق
روزی
اگر به سراغ من آمد، به او بگو:
"من
خوب میشناختماش
نامات چو آوازی هميشه بر لب او بود.
حتا
زمان مرگ
آن
لحظههای پر ز درد و غم و غروب
آن
بیقرار عشق
چشم
انتظار دیدن رویت نشسته بود."
روزی
اگر سراغ من آمد، به او بگو:
"شب
در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر
روز در درخشش خورشید تابناک
هر
لحظه در برابر آیینهی زمان
آن
دختر سکوت،
در
انتظار دیدن رویت نشسته بود."
روزی
اگر سراغ من آمد، به او بگو:
"جز
تو، دلاش را به هیچ کس امانت نداد،
هرگز
خیانتی به دستان تو نکرد،
هرگز
نگاه پاک و زلال تو را
با
هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد.
تا
آخرین نفس،
در
انتظار دیدن رویت نشسته بود."
روزی
اگر سراغ من آمد، به او بگو:
افسوس! دیر شد، ای کاش،
کمی
زودتر میآمدی!"
اما
بگو:
"من
خوب میدانم
حتا
در آن جهان،
آن
خفتهی خموش،
در
انتظار دیدن رویت نشسته است."
روزی
اگر ...
اما،
نه،
او
هیچوقت دیگر نمیآید.
é |