سال دوم، شماره سيزده اردی‌بهشت 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

شنبه بازار در متن و حاشيه

بعد از يك سال: آزيتا، زن رشتی

حقه‌ی كيسی نيكول

تأخر فرهنگی

از آسمان

درد

چشمان‌ات تا هميشه

وصيت نامه

مناجات

دو شعر بی‌عنوان ديگر

ظرف لاجوردی من

 

 

 ديگر نوشته‌ی مصطفا در سال دوم:

 

از آسمان:

- قطعه‌ی بی‌نام

- رسم عاشقی

 

قطعه‌ی بی‌نام

حسن كلاهی

با قلاب همیشه‌هايم

زنده‌گی خیابان را که خفه کنم،

به خورد تو می‌دهم.

حالا عاشق‌ام شو

کرم زیبای «همیشه‌تر»ها!

 

رسم عاشقی

مصطفا مقدم

- همه را او آفريد؟ پس چرا اين همه متفاوت؟ يكي عاقل، يكي مجنون، يكي عاشق، يكي … واقعا، همه را او آفريد؟ پس چرا همه خوب نشديم؟

- آري، همه را او آفريد، اما عنان را در دست نگرفت.

- چه خالقي! مخلوق را رها كرد؟

- نه! با آنان بود كه مي‌خواستند با او باشند، حتا با آنان كه از او گريزان‌اند، آرام و يواشكي مي‌آيد. به هر حال، خداست! به هر حال، عاشق است، دل‌اش نمي‌آيد از آنان هم روي‌گردان باشد.

- همه را قبول مي‌كند؟

- بله!

- همه را يك‌سان عاشق مي‌كند؟

- نه!

- چرا؟

- به حد جرعه‌شان باده مي‌ريزد! چون اگر كم بريزد، ياران دل‌گير مي‌شوند و اگر زياد بريزد ...

- چه‌گونه مي‌شود زيادتر خواست؟

- كافي‌ست طلب كني!

- خواستيم و داد، خورديم و مست شديم، حال جاودانه مي‌خواهيم آن‌چنان كه هشيار نشويم.

- او را در خانه‌ی خود جاي ده تا هميشه در كنارت باشد و هر بار طلبيدي ...، نه! تا بدون طلب ...، نه! تا به محض ورود به خانه‌ي تو از بوي يار، از عطر يار، از حضور يار مست شوي.

- در كجا جايش دهيم؟

- در دل!

- چه‌گونه دعوت‌اش كنيم؟

- اجراي شريعت كن! عشق اجراي شريعت است. عاشقي كن تا معشوق بيايد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.