|
طرههای طلايی و حمام
مائده م.
طرههای طلايی
دستهایش را در موهایش کرد. موهایش را با انگشت شانه زد و بعد با سنجاق
جمعشان کرد. بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. پنجره را باز کرد، بوی خاکِ
باران خورده در اتاق پیچید. درختها همه سبز بودند، سبز بهاری. آسمان
هم آبی خاکستری بود، که خیلی دوست داشت. به آسمان بهاری چشم دوخت.
قطرههای باران بر بدناش مینشستند و سنجاق از موهایش باز شده بود.
طرههای طلایی بر خاکِ تیره پخش شده بودند ...
حمام
کسی خانه نبود.
درِ حمام را بست. شیرِ آبِ گرم را باز كرد و پوستِ تناش را به گرمای
سوزناکاش سپرد. خواست آبِ سرد را باز کند. بخارِ آب همه جا را گرفته
بود، اما از این احساس خفهگی خوشاش آمده بود. با آن وضعِ خرابِ
ریههایش به سختی نفس میکشید ...
وقتی شیرِ آب را بست، هنوز همه جا را بخار گرفته بود. حولهاش را پوشید و
با دست بخارِ آینه را پاک کرد. آبِ سرد را باز کرد و صورتاش را زیرِ
آن گرفت. جریانِ تند خون را توی صورتاش احساس کرد. وقتی شیر را بست،
متوجه درِ نیمه باز شد.
هیچ وقت نفهمید چه کسی در را باز کرده تا آن احساس لذتبخشِ هولناک بر
او غلبه نکند ...
é |