سال دوم، شماره بيست و هفت اردی‌بهشت 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

نوشته‌ای برای پايان

اصلاحات ساختاری - 3

اون شب

بورخس، نويسنده‌ای بدون رمان

شب ...

طره‌های طلايی و حمام

يك نفر در حال گفتن بود

به كجا می‌رويم؟

بوسه‌های بی‌بهانه

دوست‌ات ...

 

 نوشته‌های محيا در سال دوم:

 چشمان‌ات تا هميشه

 اعتراف

 دريا

 پيمان، ساده، دريغ!

 

شب ...

محيا اسلامی نظری

(نويسندهء وب‌لاگ صفر مطلق) 

 

ديشب كه دراز كشيده بودم و داشتم به چيزاي خوب فكر ميكردم تا خواب‌ام ببره، اون اومد! نميدونم از توي آينه يا از لاي پرده، ولي مگه فرقي هم ميكنه؟ مهم اينه كه بياجازه يه‌هو اومد وسط اتاق! اول‌اِش كلي دود بود، شايد هم مه! يا يه همچين چيزايي! بعد خودش سرفهكنون پريد تو اتاق. من همين جوري مونده بودم چيكار كنم كه يه‌هو غريد: "پس چرا ساكتي؟" دسپاچه آب دهن‌امُ قورت دادم و گفتم: "بفرماييد بشينين!" فكر كنم حرف بدي زدم، چون عصباني شد و يه‌هو تنورهكشون گفت: "همين؟ بشينم؟ احمق كوچولو ميدوني من كي‌ام؟" نميدونستم، اما به روي خودم نياوردم. گفتم: "شبحي جون! ميشناسم‌اِت خوب." باز غريد: "نه، نه، شبح چيه؟ من بدتر از اون‌ام." با بيحوصله‌گي گفتم: "حالا چرا نميشينيد؟ از دست من چه كاري ساختهست؟" در حقيقت ميخواستم بگم به من چه كه بدتر از شبحي يا خود شبحي! نميدونم چرا يه‌هو قاطي كرد. دود شد، هوا رفت، پايين اومد، نعره كشيد، وسايل اتاق‌امُ برد رو هوا، تابلوهامُ سر و ته كرد! خلاصه يه عالمه شيطوني كرد. بعد گفت: "تو يه احمق كوچولويي كه مثلا ميخواي اداي آدمايي رو در بياري كه از من نميترسن؟ اما كور خوندي جوجه كوچولو! هيچ آدميزادي تا حالا روي زمين نبوده كه از من نترسه و به من التماس نكنه." گفتم: "آخه من نميدونم شما كي هستين! واسه‌ی همين هم خوب، نميترسم. دست خودم كه نيست. يه وقت خداي نكرده بياحترامي نباشه بهتون! ..."

ديگه ميخواست خفه‌م كنه. خودش گفت كه حق‌اِته از همين جا به اين سقف آويزون‌ات كنم تا بفهمي با كي طرفي و بعد دوباره شروع كرد به شيرينكاري! شاخ در آورد، تنوره كشيد ، آتيش شد، خاكستر شد، توي دودا يا مهها گم شد، نعره زد ... خلاصه اين قدر ورجه وورجه كرد تا خسته شد. يه‌هو اومد كنارم دراز كشيد، بعد دستاي منُ گرفت تو دستاي سردش و با خسته‌گي زمزمه كرد: "ابله جان! من فرشته‌ی مرگ تو ..."

و خواب امون‌اشُ بريد! فكر كنم ... . بعدش من هم پشت‌امُ كردم به‌اش و با خودم گفتم: "صبح كه شد بايد يه ذره به‌اش التماس كنم!" و خوابيدم ...، اما صبح كه بيدار شدم ديگه نبود!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.