|
يک نفر در حال گفتن بود
نرگس بابايی
يک
نفر در حال خواندن بود
يک
نفر بینور،
بیآوا
در
سکوتی تلخ تنها بود
يک
نفر در حال خواندن بود
صدايش
در صدای موج دريا بیاثر میشد
ميان
همهمه،
در
بغض سنگين هوا
روزگاراناش
به سر میشد
يک
نفر در حال خواندن بود
يک
نفر در حال ديدن بود
يک
نفر با چشمهای
بسته و بینور
با
نگاه خسته و رنجور
يک
نفر در حال ديدن بود
ديدهگاناش
همچو
ابران بهاری بود
تيره
و تاريک میپيمود
در دلاش
رگبار
باران بود
يک
نفر در حال ديدن بود
يک
نفر در حال رفتن بود
يک
نفر با کولهبار
غصه و غمها
نرم
نرمک راه میپيمود
يک
نفر در حال رفتن بود
در
سفر با عشق همره بود،
ليکن
در رهاش
با باد تنها بود
او به
دنبال رسيدن بود
يک
نفر در حال رفتن بود
يک
نفر در حال مردن بود
يک
نفر آرام آرام
رو به
سوی جان سپردن بود
يک
نفر در حال مردن بود
ناتوان و خسته جان
اشکريزان،
بیفغان
همچو
کوهی استوار،
مثل دريا بيکران
يک
نفر در حال مردن بود
يک
نفر میگفت:
بايد
رفت
يک
نفر شد رهسپار
و رفت تا پاييز تنهايی
رفت
تا فصلی تماشايی
يک
نفر میگفت:
بايد رفت
از پی
خورشيد بايد رفت
در پی
عشق،
آزادی،
وفا
در شب
مهتاب بايد رفت
يک
نفر میگفت:
بايد رفت
يک
نفر میگفت:
بايد رفت
آن
قدر
رفتن که ناپيدا شدن
گم
شدن يا،
عاقبت
پيدا شدن
رفتن
و از هستی آکنده شدن
در
سفر،
تا
عشق بیپروا
شدن
يک
نفر میگفت:
بايد رفت
آه،
...
آری!
باز
بايد رفت،
بايد رفت
...
é |