|
دوستات ...
زيبا كاوهای
ملالی نيست اگر حال
مرا بخواهی / دنيا به اندازهی
صبوری عالم / دلی داده به من گشاده / مثل همين متلهای
کودکانه که جمع میشوند
کنار تفاهم / سوء
تفاهم هم اگر بشود مهم نيست / زمان زيادی نمانده اين زمان برای من /
برای تو که خوب ميدانی
چهقدر دوستات
... داشتم!
از کدام در و دروازه؟
اين خانه هزار در باز دارد / يک در بسته / که من پشت وابستهگی آن
چشم بستهام / از
اين همه در باز / بیانتظار
جوابی / سالهاست
...
اين
_ من _
/ غرور ندارم / نانی؟ نمیخواهم
/ نامی نه که درخور / بینامام
/ من است فقط همين! ببين! چهقدر
تنها ماندهام ميان
يک کهکشان آدم بیستاره!
چرخ چرخ / از هر طرفی
بچرخی / باز میتوانم
قصههای بلند
بچرخانم / قصههايی
بلند که رنگ گرفتهاند
از همين خود ما / کشيدهتر
/ که کش آمدهاند تا
روزهای اين سالهای
بعد / تا آشنا نمانده باشند فقط با وصلههای
بیخوابی اين شبهای
بلند
اصلا از کجا معلوم؟
همين خود من / دختر شاه پريانام
/ طلسم شدهی سالهای
دور / جادو شدهی
مراسم عشقورزی بیآداب
/ خيانتديدهی
بینامی / من ماندن
/ خودم / تنام / که
رنگ گرفته صورتی صورتام
از تصاوير حس آميختهی
با زرد تند اساطير / که پنهان کرده دلاش
را کنار نازک يک لبخند
/ و با هراس از عابران آن سوی هميشه میپرسد:
اگر دوباره باران نبارد گل از کجا بياوريم؟
دويده ام / کنار اين همه آدمی که صبح تا شب دويدهاند
پی يک لقمه سنگک خشخاشی / که سنگاش
دندانشان
را بشکند / که جويده شوند لابهلای
همين دندانههای
شکسته / تکه تکه ... / تفاله .../ تف ... / نميکنم!
قورت میدهم
زندهگی
را دوباره که طعم تو را گرفته / و
به
يادم میآورد
همواره تو همين جايی! همه جا / يک جايی نزديک تنهايی من / من که نشانههای
ترا گم نکردهام
/ کنار پرسهگردی
اين روزها / که پيدا نمیکنم
نشانی تو را ميان شبهايی
که میگذرند
/ نشان به نوشتن اين نامه دلام
را نوشتهام
برای تو / که خوب ميدانی
چهقدر
دوستات
... دارم!
é |