|
بازتاب ويژه
در اين
صفحه بريدهای از نوشتههايی را که به صورت الكترونيكی
برایمان فرستادهايد، نشر میدهيم. در واقع اين صفحه را شما مینويسيد. فروغ و نويسندهگاناش چه بسا بخشی از نامههايشان را در اينجا
علنی کنند. جدا از آن تلاش میشود تا به تکبهتک نامهها جواب داده
شود.
راستی،
يک عذرخواهی هم بدهکار دوستانی هستيم که جواب فوری به نامههايشان ندادهايم. خودتان میدانيد ديگر! هزار و يک مشغله ... .
ببخشيد!
بنويس
ف، بنويس ر، بنويس و، بنويس غ، بنويس ...
میان
هزار توی آشفتهی چشمها و ذهنها راه میروم و واژهها را میخوانم.
... بیتردید پی کلمهای میگردم که این روزها ناماش برایام
تداعیکنندهی هزار چیز دیگر است. ... به واژههای معصومی نگاه میکنم
که تنها همدم این اتاقکهای سربسته و بیهوایند. دلام هوای بیمنت
میخواهد. آن بیرون، انگار که هوای ناب و خنک شبانگاهی در انتظار است.
خیال آشنا شدن ندارم، خیال گفتن و شنیدن هم ندارم. آمدهام که ببینم و
بخوانم. غرق شوم تا لحظهای رها شوم. میان آن همه سکوت و آن همه رکود
از کنار آن کلمه رد میشوم. اما برمیگردم و دوباره با دقت میخوانم. و
بعد بر حسب عادتی ترک ناشدنی، با حرکت سر انگشت، ناماش را روی هوا با
خط نستعلیق مینویسم. بنویس. تو که میدانی نوشتن چهقدر آرامات
میکند بنویس. آنطور که حس میکنی بنویس. آن گونه که رها میشوی. ف
... اول دایرهای خالی، مانند خیالی سرگردان و بعد آن را کشیدن، مثل
راه رفتن در مسیری بیانتها ... ف شکلی طولی دارد. از آغاز بر خطی ممتد
حرکت میکند. دور خود نمیگردد. هیچ شکل هندسی عینی و ذهنی به خود
نمیگیرد. ف خالیست ... کمرنگ. ناتمام است ... نیازمند. بعد ر ...
مثل تردید، مثل قرار، مرور، تکرار ... سپس واو ... مثل واژه، مثل آرزو،
وضوح، گفتوگو ... سرانجام غین ... که هنجارگریز است و فارغ از تمام
قواعد پوشالی ... که نگاهام را اسیر رمزوارهگی تصویر خود میکند. ...
ذهنام بازندهی بازی عادت و تکرار میشود ... و انگشتام مبهوت
قاعدهی زاويه و تحریر میماند ... غین چرخش برعکس دارد. قاعده از آغاز
به پایان را در هم میشکند. پیشبینی یک ذهن منطقی را در هم میریزد.
نمیشود مانند بقیهی حرفها و تصویرها راحت و بیدغدغه از کنارش عبور
کرد. غین یک اعتراض است ... یک فریاد. عصیانزده ... نافرمان! فروغ ...
فروز و روشنايی ... فارغ شدن و پرداختن ... همچنین پایان دادن کسی
کاری را ...
ای خرم از فروغ رخت لالهزار عمر ...
باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر ...
پرسونا
مصطفا به ياد
مصطفا
مصطفا
آرام آرام کنار خیابان حرکت میکرد، فاحشهای از کنارش گذشت و به او
گفت: "به خاطر خدا امشب را با من باش!"
خشم مصطفا
را فرا گرفت. فریاد زد: "توی فاحشه به چه حقی نام خدا را به زبان
میآری؟"
فاحشه
گفت: "من هم به خدا ایمان دارم."
مصطفا
خشمگینتر شد، شعلههای آتش از همهی وجودش زبانه میکشید. "فاحشه!
فاحشه وخد؟ ... پس این کار چیست؟ ..."
زن سرخ شد، با لحنی که بیشتر به زمزمه میماند، گفت: "راهی جز این
ندارم."
مصطفی
دلاش شکست ... . با بغض گفت: "به خاطر خدا از این کار بگذر! روزی
همهی ما را خدا میدهد."
زن گفت:
"روی بازگشت هم ندارم ..."
مصطفا
چیزی به زباناش نیامد، یاد پیامبر دردانهاش «مصطفا» افتاد. و
«مصطفا» چنین گفت: "خدا به عیسی فرمود: «ای عیسی! اگر آن بندهگانام
که پشت به من کردهاند، اشتیاق مرا به خویش میدانستند از اشتیاق دیدار
من بند بند وجودشان از هم ميگسليد.»"
مصطفی بار دیگر از کلام «مصطفا» جان دوباره یافت و
فاحشه گونههایش از شرم و شادی سرخ شد. مصطفا گذشت و همهی آن شب را به
این فکر صبح کرد: "به راستی، همهی ما میتوانیم خدا را داشته باشیم و
این خداست که بندهگان را قبول میکند، نه ما! قضاوت کار ما نیست ..."
مصطفا مقدم
é |